دلا! تو بگو

تلاش کردم که بندگانت دستم را بگیرند و من را به راه بیاورند!! تلاش کردم دردم را بگویم تا دردمندی درمانم کند!! تلاش کردم جایی بگویم که مجبور نباشم نگاهم را ازشون قایم کنم!

تلاش کردم اما چه سود؟!

دلم می گوید: اگر صدسال هم صبر کنی دردت تسکین نمی یابد!!

می گویم: اما شاید شد! بیا صبر کنیم.

با تعجب نگاهم می کند و می گوید: خودت هم می دانی که نمی شود! لج بازی نکن!

می گویم: خب تو بگو چه کنم تو که با خدایت خوب حرف می زنی. تو که از خدا می گویی بگو من چه کنم؟

: به خود خدا تکیه کن. از خودش بخواه بهت نشان دهد. به خودش بگو دردت را تسکین دهد.

: رویم نمی شود، رویم نمی شود!

: مگر دردت پیش خود حسین گیر نکرده؟ بگو او برایت از خدا بخواهد!

: الحق که راست می گویی. چاره ام همین است.

/ 4 نظر / 2 بازدید
باران

چنان که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی/نگاه دار دلی را که برده ای به نگاهی... دست من گیر که این دست همان است که من سالها از غم هجران تو بر سر زده ام... آره،بذار خودش دستاتو بگیره...شاید نشونه هاشو تو زندگیت ببینی. تو به سمتش قدم برداشتی و مطمئن باش دستاتو میگیره...فقط "صبر" رو فراموش نکن.

باران

چنان که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی/نگاه دار دلی را که برده ای به نگاهی... دست من گیر که این دست همان است که من سالها از غم هجران تو بر سر زده ام... آره،بذار خودش دستاتو بگیره...شاید نشونه هاشو تو زندگیت ببینی. تو به سمتش قدم برداشتی و مطمئن باش دستاتو میگیره...فقط "صبر" رو فراموش نکن.

عمران

اميدورام چاره اش رو ببيني و اروم شي. همه ببينن