از این اطراف...

از کجا بنویسم... 

از آنجایی که تک و توک ، زیاد زیاد آدم هایی را می بینم که به مسائلی دامن میزنند که اهمیتی ندارد. نه که فارغ از اهمیت باشد، اما ارزش به اشتراک گذاشتن ندارد. تو گویی من مهمان دعوت کنم و بعد بنشینم دانه دانه بدبختی های درون خانه ی فامیل را بیاورم به دیگران نشان دهم... بگویم : ببینید! ببینید! خاک بر سرشان و .....

نمی دانم چه میکنم! آیینه ی زندگی ام خبر بدی از وضعم به من میدهد. اما یک اتفاقات خوبی از طریق دستانم می افتند که باور نمیکنم این ها به من ربط داشته باشد. انگار کن من یک آیینه دارم که وضع خودم را به من نشان میدهد و یک سری اتفاقات هم میبینم. یک نگاه به این یک نگاه به آن و بعد احتمالا باید بگویم : خدایا خودت آخر عاقبتمونو بخیر کن.

نمی دانم از کسی بنویسم که حال فهمیده مثلا من در حرف هایم چیزهایی ست که کمی زنگ مذهبم از او پررنگ تر بنظر می آید. گاهی سوالاتی از من میپرسد که نمیفهمم هدفش چیست! مثلا من اصلا عادت ندارم تسبیح توی دستم بیندازم. آن دفعه بنا به اینکه میخواستم یادم نرود، تسبیح را توی دستم انداختم. یک تسبیح تقریبا دانه ریز کاملا سفید. دیدم به من میگوید روو تسبیحت چیزی نوشته؟! یا مثلا یکبار دیگر سوال کرده بود اگر مثلا در فلان مکان در فلان موقعیت باشی چکار میکنی؟! من مانده بودم او چه میگوید؟ اصلا تصور آن شرایطی که گفت برایم عجیب بود که ذهنش تا به کجاها رفته و بعد مرا هم می آزماید! راستش فهمیده ام که بعضا، اطرافیانم میخواهند مرا هی سانت(!) بزنند. مثلا یکی میزان تقوایم را !! یکی میزان پایبندی ام به احکام مراجع تقلید! یکی میزان پایبندی ام به حفظ عفت در برخورد با نامحرم! یکی میزان پول خرج کردنم را حتی! خلاصه خیلی دنیای جالبی دارم. ناراضی نیستم. گاهی خنده ام میگیرد. وقتی حرف میزنم ، بعضا میفهمم فایده ندارد. ساکت میشوم. وقتی ساکتم، متلک دیگری میشنوم. اینجا دنیاست. این مسائل در آن کاملا طبیعی است و من هم گرچه سن شناسنامه ام میگوید جوانم، اما رفتارم و نگاهم به زندگی از نظر خودم هنوز بالغ نیست. هنوز در نمره دهی به خودم حس میکنم نوجوانم. گاهی به خودم حق میدهم. میگویم مگر چندسال است اسلامم را پیدا کرده ام... من از اول اسلام نداشتم... یا حداقل داشتم ولی در صندوقچه بود و من ازش استفاده نمیکردم...

چقدر حرف های کم ارزش زدم...

فکر میکردم به حرف فلانی که میگفت فلان جا باش حضورت مفیده. باور نداشتم به حرفش. بهش گفتم فکر نمیکنید این مفید بودنم بخاطر نوع نگاه شماست؟ من با واقع بینی احتمال میدم که فایده ای نداره.

شبش نمیدانم خدا چه میخواست بگوید. من کاری که چندبار دلم گفت انجام بده را انجام دادم.  و بعد صبح او به من خندید و گفت فکر کنم دیشب جوابتو گرفتی! 

اما من هنوز باور ندارم. همان طور که او خودش هم به کارهاش خودش و اینکه فایده دارند باور ندارد. یکبار می آید میگوید من باید این کار را صدبرابر کنم. یکبار دیگر میگوید ای کاش نمیکردم.

شاید قرار بر اینست که نفهمیم بعضی چیزهارا... نمیدانم. در سفر امسال کمی فکر کردم. خرم آباد و درفول و چندجای دیگر را دیدیم. با این تعداد دوست هایی که در شهرهای مختلف کشور دارم فهمیدم که هنوز خیلی چیزها هست که از آنها نمیدانم. 

و هنوز این مفهوم برایم خودنمایی میکند که وقتی حجم ندانسته هایم زیاد است و عمرم کوتاه، باید ملزومات را یاد بگیرم و بفهمم. باقی یادگیری ها را شاید بهتر است تقریبا تفریحی پی بگیرم. 

قدری حرف سیاسی هم ته دلم مانده... حرف که نه. بیشتر طالب گفتگوام. میخواهم بشنوم... اما تو گویی اطرافیانم هرچه داناترند ساکت ترند... گاز انبر به دست مرا دنبال خود میکشند.  این حال به خواب هایم هم سرایت کرده از گذشته ها.. خواب میدیدم توی دانشگاه دنبال استاد میروم و سوال میپرسم... استاد هم نمی ایستد....

همه چیز به کنار... از مهدی(عج) چه خبر...؟ 

+ تابحال اسم آقای هاشمی نژاد را نشنیده بودم. یکی میگفت باهاش صفا میکنم... کمی گوش کردم گویی صفا داشت. امتحانش کن.

/ 1 نظر / 7 بازدید