یا محول... حول حالنا...

رفتم و هرچه فکر کردم ذهن درهمم جایی جز امامزاده ای در همین حوالی را پیدا نکرد... همان ابتدای راه در کوچه خودمان به خودم گفتم می خوای بری با خدا خلوت کنی؟ دیدم نه، ته دلم می گه باید اول تکلیفتو با خودت معلوم کنی! ... و این چنین شد که هدف پاک و خالصی را با خود نبردم و فقط رفتم... ذهنم را پاک نیافتم اما رفتم...

لباس هایم تقریبا ساده بود و جلب توجهی نداشتم. در افکار خودم غرق بودم. گوشه پیاده روی کنار بزرگراه را گرفته بودم و می رفتم. با یک سرعت آرام و ثابت می رفتم. درهمان حال و افکار پریشان پسر بسیار ساده ای از دومتری کنارم رد شد و من در ذهن داستانی برایش ساختم...

من با همان سرعت لاک پشتی می رفتم تا رسیدم به چهارراه و دوباره دیدم آن پسرک را! گوشه ای خارج از پیاده رو ایستاده بود و باز من داستان ساختم که حتما منتظر کسی است سر چهارراه. و راهم را ادامه دادم و چند متری که از او دور شدم در میدان ِ دیدم متوجه حضورش شدم!! سر چهارراه زوردتر از من گذشت و رفت. و باز آن طرف چهارراه در گوشه ی پیاده رو ایستاده بود!! تعجب کردم و باز رد شدم از کنارش. از کنارش رد شدم چون می خواستم خاطرات آن کوچه خلوت دوران مدرسه را زنده کنم و همچنین به در خانه ای بروم از خلاف های نوجوانی ام حلالیت بگیرم، وگرنه عادت دارم از کنار بزرگراه بروم. باز متوجه حضورش شدم در دومتری کنار خودم. و به روی خودم نیاوردم. که پرسید ساعت دارید؟ ... چهار و نیم. چند قدم بعد ... از اینجا به فلان جا راه داره؟ ... آره مستقیم برید می رسید! و با اینکه می دانستم مشکوک است اما چون لباسهایش عجیب ساده بود گفتم شاید مال اینجا نیست و واقعا بلد نیست. اما چیز جالبی بود که با آن آدرس مختصر من عمرا پیدا می کرد و اگر بلد نبود باید جزییات را می پرسید، که نپرسید و فهمیدم فقط خواسته حرفی بزند! چند قدم بعد... ببخشید خانوم شما دانشجویید؟ (این سوال یه مقدار خصوصی نیست؟؟) و من که اصلا حوصله نداشتم و گیج افکار خودم بودم گفتم آقا لطفا مزاحم نشید و آرام گفتم حوصله ندارم اصلا!! و هیچ کدام نه سرعت را عوض کردیم و نه مسیرمان را!! پسرک کم سال وقتی این چند جمله را تحویل یک دختر می داد تمام نیرویش را جمع کرده بود... و نتوانسته بود!

فاصله ای 7،8 متری به موازات من داشت و می آمد. به خیابانی قبل از خیابانی که از من پرسیده بود رسید و ایستاد به تماشا! من رفتم و او ایستاده بود!!

به امامزاده رسیدم ...قدم هایم سست شدند...می خواستم زانو بزنم و فریاد بزنم این همه خستگی را، این همه دلزدگی و دنیایی شدن را... در راه تصمیمی از کار خوب کوچکی گرفتم. و وقتی به در امامزاده رسیدم و بعد از اندکی خلوت، تصمیم خوب دیگری هم گرفتم اما...

 

... اما که فرصت عملی کردن تصمیم آن کار کوچکم را خدا نداد...کمی از خودم نا امید شدم! هرچه این طرف، آن طرف کردم دیدم نمی شود تصمیم دومم را هم عملی کنم ترسیدم ... ای خدا چی شده مگه؟ و یادم آمد که در آن کوچه هم درختی که نشانه بود تا خانه ی آن خانم را پیدا کنم و حلالیت بگیرم هم؛ نبود!!

یا شاید چشمان من لایق دیدن نبود ... فهمیدم هر تصمیم دیگری هم بگیرم لایق عملی کردنش نیستم!! به دنبال چرا...خدایا ... ... ... ؟

و گویی..... : تو اونی که بودی نیستی. تو دلت واسه خوبی کردن صاف نیست. تو اول راه هم بخاطر خلوت با من نیامدی. رضای پدر مادرت رضای من ست. بهتر شدن دنیایت را به رضای ما ترجیح دادی. تو اون بنده ای که باید باشی نیستی... "دلتو و تصمیماتو از اون دنیای بی محبتی که برای خودت ساختی پاک کن بعد بیا.....ولی بیا.....ولی بیا....."

خدایا کمکم کن همان بشوم، بهتر بشوم. خدایا می دانم باید همانی بشوم که هم تو دوستش داری هم خودم. خدایا می دانی که گیج بودم. برای این روزهای من بهترین دعا همان دعای معرف ست:

یا مقلب القلوب و الابصار... یا مدبر اللیل و النهار... یا محول الحول و الاحوال... «حول حالنا الی احسن الحال»

باید دوباره متولد بشوم... خود ِ دنیایی ام را دوست ندارم.

21/آذر/90

نکته مهم 1: از وقتی که دلمو باهاش صاف کردم، کلی از همون چیزای دنیایی که می خواستم درستشون کنم، درست شد. بهتر از قبل ترها شد! البته تعجب هم نداره وفادار ترین به عهده. من نیم قدم می رم و اون ده ها قدم........

نکته مهم 2 : در پس این اتفاقات زندگی ام فهمیدم نعمتی که سالیان سال داشتم را نمی دیدم و شکرش را هم نمی کردم! و فقط چند روزی از من گرفت تا این چنین دست و پا بزنم و دوباره بدست بیارمش. تا کمتر ناشکر باشم. دلش بحال بیخیالی ام می سوزه و کاری می کنه یادم بیاد و بیخیال نباشم. چند روز ناراحتی به یک عمر شکر می ارزه. خدایا بابت داده ها و نداده ها و داده های گرفته شده و.... شکر.

نکته مهم 3 : یه اسمسی بود می گفت" آرزوهاتو یه جا یادداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه...خدا یادش نمی ره ولی تو یادت می ره چیزی که امروز داری آرزوی دیروزت بود". دقیقا حال منه... ینی اون تاریخ بالا آرزو می کردم که "حول حالنا..." و این روزا لبخند می زنم. و حالا که می نویسم یادم اومد که این حال، آرزوی دیروزم بوده.

پاوبلاگی : چند روز پیش دوباره از اون کوچه رد شدم و اون درخت رو دیدم.....

/ 8 نظر / 3 بازدید
سعيد

بلوتوث هوشمند ماشين جوپيتر جک – Jupiter Jack مکالمه راحت ، آرام ، بي خطر و آسان در حين رانندگي با دستگاه جوپيتر جک… هم رانندگي کنيد، هم با موبايل صحبت کنيد و هم به موزيک گوش کنيد. http://ow.ly/8ky84

ترانه

سلام سلام .کیف احوال؟(با ضمه خونده بشه!) چقدر جالب اتفاقا امروز داشتم دعای تحویل سال رو زمزمه میکردم... نمیدونم حس و حالت چطوریه ولی اگه بتونی 1.5 -2 ساعت وقت بذاری و دعای جوشن کبیر رو بخونی عالیه.عالی.سبکی زایدالوصفی بهت میده.البت گفتم نمیدونم در چه حالی هستی اقبال یا ادبار ....

مهمان خدا

سلام رفیق پارسال ماه رمضون... حال روحیم انقدر داغون بود که تقریباهر شب بعد از افطار بالا پشت بوم خونه راه میرفتم... و خوب نشدم... طولانی بود... قدم زدن جواب میده... اما گاهی... نمیدونم ... تشویش دارم دعا میکنم برات... علی علی

به دنبال تو...

وقته دل و عمل بخاطر خدا نباشه...... می شه اون که چشم لایق دیدن نمی شه.... و وقتی دل و عمل بخاطر خدا می شه.... می شه اون که درخت دیده می شه. لب کلام این بود درسته؟

مهمان خدا

آره میخوام کی بریم؟ دوربینمم میارم خاطره شو ثبت کنیم

ترانه

سلام مجدد. اینا یه سری اصطلاحات عرفانیه.خودتو در قید و بند لغات و کلمات نکن عزیز ولی برای رفع ابهام میگم: اقبال حالت میل و شوق دل به عبادات رو میگن و ادبار حالت کراهت داشتن و بی میل بودن به عباداته.توصیه شده وقتایی که تو حالت ادبار هستید مستحبات رو انجام ندید.البته برای واجبات نمیشه اون رو پیاده کردا ! از لحاظ واژه شناسی هم اگه بخوام توضیحات بدم اقبال از قبل میاد(با ضم ق و ب) به معنای جلو و ادبار از دبر(با ضم د و ب)به معنای پشت.پس نتیجه میگیریم اقبال یعنی روکردن.تمایل داشتن. و ادبار یعنی پشت کردن. ببخشید اینقدر روده درازی کردم . با ارسال عرض ارادت فراوان.[قلب]

عمران

وقتی شما با این همه ایمان که دارین اینطور به خودتون سخت می گیرین ما چی بگیم. البته هر چی آدم پاک تر میشه چیزهای جزئی هم براش اهمیت پیدا میکنه. فقط داستان اون پسر رو چرا توی ذهنت ساختی. اولش فکر کردم راستکیه. تعجب کردم امامزاده صالح نبود که رفتی؟ یادش بخیر هر وقت دلمون می گرفت با دوستم می رفتیم اونجا و بعدشم کلی راه رو از تجریش تا سید خندان پیاده می اومدیم البته تا نصفه هاش

کیوان

سلام. انشاالله که حالتون خوبه. چیزی برای گفتن ندارم. فقط یه غزل عارفانه از سعدی برات می فرستم تا یکم آروم بشی. آخه چند وقت پیش این رو برای دوست بسیار عزیزی فرستادم و در کمال تعجب احساس کردم که هم آرامش یافتم و هم وابسته تر به ایشون!!! در آن نفس که بمیرم، در آرزوی تو باشم/ بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم به وقت صبح قیامت، که سر ز خاک برآرم/ به گفت و گوی تو خیزم، به جست و جوی تو باشم به مجمعی که در آیند، شاهدان دو عالم/ نظر به سوی تو دارم، غلام کوی تو باشم حدیث روضه نگویم، گل بهشت نبویم/ جمال حور نجویم، دوان به سوی تو باشم به خوابگاه عدم، گر هزار سال، بخسپم/ ز خواب، عاقبت آگه، به بوی موی تو باشم می بهشت ننوشم، ز دست ساقی رضوان/ مرا به باده چه حاجت؟ که مست روی تو باشم هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن/ و گر خلاف کنم، سعدیا! به سوی تو باشم موفق باشی.