روح جمع / عشق/ توکل/خدا

من ، این چند روزه، همش حس میکنم، یکی از شخصیت های کتاب های مختلفی که تا حالا خوندم هستم!! هربار میرم تو یه شخصیت!!

هی بهتون میگم دعا کنید برم مشهد، نمیکنید، میشه همین خل و چل شدن دیگه... 

فلان مربی اخلاق رو مدت ها ندیده بودم. اون روز که رفتم لیست بچاهای کلاسشون رو بدم، دلم یجوری بود که خارج از توان کلماتمه. در زدم، درو باز کردم، انگار کن تمام کلاس زل زدن به من، و استاد هم همچنین! و من با عذر خواهی ای که نمی دانم کردم یا نکردم، لیست را دادم دست استاد...  چهره استاد شور و نشاط و نور زیادی داشت.... خیلی... 

چند تا جمله ای که با استاد رد و بدل کردم، چیزایی نبودن که قصد کرده باشم بگم، اما نمیدونم چرا اومد.   اینکه تو آخر الزمان همه الک میشن.. مواظب باشن/باشیم/ که بالای الک بمونن/بمونیم..! و احتمالا کل کلاس شنیدن....... 

اصلا نفهمیدم چی شد.. لیست رو دادم و در کلاس رو بستم... انگار کن که نصـــــف دلم توی کلاس موند... اما عقلا باید میرفتم... رفتم. اما...

چند روز بعد توی مسجد، خبردار شدم که ایشان دقیقا قراره بیان همون مسجد!!! حالا این همه مسجد توی این شهر.... منم خودم رو ضربدر صفر کردم و گفتم وقتی ایشون هستن، میگم خودشون فلان موضوع رو به بچه ها بگن و منم ایشون رو به کسایی که نمیشناسن معرفی میکنم... یکی دوساعت بیشتر موندم مسجد و نیومدن، برگشتم خونه. فردا که رفتم تا خودم موضوع رو مطرح کنم، لپ تاپ و کلیپ و ... آماده شد. یهو دیدم یکی از دوستان گفت خانم فلانی دیروز اومد و خودش گفت و کلی اتفاق دیگه افتاده و...  حالا من موندم و یه ویدئو پروژکتور روشن که صفحه صفحه لپ تاپ رو نشون میده و من که حالا دارم فکر میکنم که....... ایشون بصورت خودکار وظیفه ی خودش رو انجام داد بدون اینکه من باشم و بهشون بگم که قراره فلان اتفاق بیفته و فلان برنامه و .... به عکس لپ تاپ که درباره توکل بود...

شاید فردا برم سر کلاسشون برای دقایقی.... شاید حتی فقط سرمو بذارم روی میز...

/ 0 نظر / 20 بازدید