چه می شود در آن هوای حسینی؟؟

در گوشه و کنار می شنوم از محرم می گویند. داربست می بندند. حتی در وبلاگ ها هم حسینیه برپا می کنند! انگار همه دلاشونو آماده می کنن و اما من این وسط گیج هستم! می بینم، می شنوم. اما نمی خواهم مثل سال ها و سال هایی که گذراندم بعد از محرم پشیمان باشم. پشیمون از اینکه ای کاش دلم رو آماده اش می کردم. «ای کاش درک می کردم»! محرم سال های زندگیم به انواع سوال ها گذشت...
ماه رمضان گذشته که باز پشیمان بودم از آماده نبودنم این چنین پر از سوال بودم و نوشته بودم:
"اعتراف به این احساس غمگین...! اعتراف به گیجی و منگی دارم...!
صدای فریاد مردها.... آقام آقام آااااقام، حسین.... آقام آقام آااااقام، حسین...
چه فریادی می زنن! از درد یا از عشق؟! فریادشون از داغ دوریه؟! یا از دردهای روزگاره؟ از چیه؟
وقتی فریاد می زنن چی از تو ذهنشون رد می شه؟!
فریاد شرمندگی می زنن یعنی؟! دارن ناراحتیاشونو واسه امام حسین به سینه می کوبن شاید!
چقدر به چیزهایی که با فریاد روونه ی این هوای حسینی می کنن اعتقاد دارن؟!
با اعتقاد داد می زنن؟ یا فقط از درد؟!
صدا میاد... من صداهای فریادوار می شنوم... پُرم از سوال! سوالایی که هیچ وقت شاید نتونم بپرسم...!"
31/مرداد/90 ، 21/رمضان/1432
و هنوز که مدتی گذشته جواب همه یشان را ندارم! گرچه دلم و عقلم چیزهایی را پس از آن نفهمیدگی فهمید، اما کم بود. کم بود برای ذهن و دل جستجوگر من. دلم شدیدا کنجکاوست و نگران خودش! نمی خواهد باز هم پشیمان  بشود، نمی خواهد. اگر هر سال روز دهم محرم یادم می اومد دارد اتفاقات عجیبی می افتد، امسال می خواهم از کلی قبل تر به سراغش بروم.
سوال هایم را از بیش از یکی دو نفر نتوانستم بپرسم. شاید اینجا جایی باشد برای دل ِ دلسوزی که برایم بگوید چه می شود در آن هوای حسینی؟! به من بگوید، و باور کند من می خواهم بدانم. باور کند می خواهم دلم را از زمینی بودن دور کنم. باور کند این من ِ پریشان حال، امیدوار به توی عشق حسین است.
بگو، هر قدر که می دانی. خصوصی عمومی اش برایم فرقی ندارد. ایمیل و پیامک برایم فرق ندارد؛ باور کن خلاء است این ندانستن.

 

پ.ن : بقول دکتر شریعتی: "محبت نجات بخش نیست؛ معرفت نجات بخش است". من می خواهم از دلایل و تجربیات شخصی شما بدانم. می خواهم هم محبت شما را بشنوم و هم هر قدری که حسین را می شناسید، به من هم بشناسانید این خون خدا را...! این ثارالله را...! اگر هربار چیزی از این وجود گسترده که چنین القابی داره به ذهنتون رسید بهم بگید، واقعا لطف زیادی به من کردید. بارها و بارها هم گوشم شنوای این شناخت است.

/ 30 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رقیم

حسین یک سوگ نیست یک درد جاویدان یک وجدان بیدار یک حق پایمال شده آشکار... می خواهی با او همراه باشی ...حق را پایمال نکن ... وگرنه بین تو و یزید فرقی نخواهد بود... هرجا حق را یاری کردی کنار اویی... به همین سادگی....

كاكتوس خان

سلام به نظر من مجلس امام حسين مثل اين كلاسهاي روستاييه كه از كلاس اول تا پنجم و دخترو پسر تو يه كلاسن.اما سطح ها فرق داره .همشون هرروز ميان تا با اضافه كردن كمي به داشته هاشون پيشرفت كنن ويه كلاس بالاتر برن. مهمترين اصل براي شروع حضور داشتنه تو اين مجالسه گرچه شايد بعضيا بگن بدون تفكر عزاداري خالي فايده نداره حرف درستيه اما من نظرم اينه كه با اين حضورهم ميشه كم كم اون اتفاق كه بايد بيفته براي بعضيا بيافته. من تو هياتي كه ميرم آدمايي ميبينم كه بدترين اعمالو انجام ميدادن اما اينجا تو سلام كردن ازت پيشي ميگيرن وشايد يه دفعه نه ولي به مرور آدماي بهتري شدن.حتي اگه اين كارا ظاهري باشه بعد مدتي باطني ميشه.چون اگه مطلبي كه درمورد تغييرات انسانها نوشتمو خونده باشيد اين تظاهر كردن رو هم راهي براي شروع تغيير دونستم و ميدونم. .بازم ميگم هركس حس و تجربه اي شخصي و منحصر بفرد داره كه درمورد من توصيف كردني نيست. اين حضور پيدا كردن مقدمه ايه كه گرچه كافي نيست اما اينم درست نيست بگيم چون نميدونيم قدم دوم و سوم رو ميتونيم برداريم يا نه از برداشتن قدم اول خودداري كنيم. شايد كتاباي دكتر شريعتي مخصوصا كتاب "شهادت" ب

پاسخ به "او" از وبلاگ "پرنده خاکی"

متاسفانه تو وبلاگ خودتون نمی تونم نظر بذارم و ایمیل هم ازتون ندارم که بتونم جواب بدم. ممنون می شم یه آدرس ایمیل به من بدید.

سیمین

سلام عزیزم مرسی که اومدی سعی میکنم هدفمو روز به روز بزرگتر کنم من شمارو لینک کردم خوشحال شماهم منو لینک کنی ودوستان خوبی برای هم باشیم

سیمین

کاش ميشد ما بهاري ميشديم خيس آواز قناري ميشديم کاش از خوبان عالم ميشديم توبه ميکرديم، آدم ميشديم کاش نامردي نصيب ما نبود درد بي دردي نصيب ما نبود کاش چوپان دل ما عشق بود پاسبان محفل ما عشق بود

سیمین

اینجا ماندن بهانه می‌خواهد….اینجا حرف‌های بی‌ منطق من بوی دل‌ تنگی میدهند…خیابان‌های غرب برایم غریب اند….اینجا که گودالی برای باران‌های پائیزی نیست، حس درد و دل‌ را کور می‌کند….من از اینجا، صبر را در پیچیده‌ترین نحو ساده آموختم….ابر خاکستری، کافی‌ تلخ، پک زدن به سیگار، تزئینی برای دل‌ افسرده‌ای بیش نیست…وقتی در غرب ترین … گوشهٔ غرب خاکستری میشوی ،سیگار تنها نور چشمک زن امیدی است برای حس بودن تو ….اینجا مردن بهانه نمی‌خواهد، وقتی تو نباشی‌

سیمین

کاش میشد بی کسی را چاره کرد دفتر دلواپسی را پاره کرد یک سحر زلف تورا در خواب خوش با نوازش های باران شانه کرد درپس دیوار این شهر عجیب در کنارت عاشقانه خانه کرد کاش میشد دست در دست تو داد دیده با اهل جهان بیگانه کرد

مهمان خدا

سلام.... یه استادی داشتیم که وقتی سوالات زیادی میپرسیدیم... میگفت نپرس... میگفتیم نمیشه استاد... میگفت نپرس... بگذار این سوال در تو بماند... و پرورده شود... دارم میبینم که این سوال داره داغونت میکنه... و این بد نیست... نترس از ضربه نترس از درد... با درد داشتن این سوال با درد ندانستن با درد تشنگی خو بگیر آنگاه پاسخ را خواهی یافت..................

مهمان خدا

سلام.... یه استادی داشتیم که وقتی سوالات زیادی میپرسیدیم... میگفت نپرس... میگفتیم نمیشه استاد... میگفت نپرس... بگذار این سوال در تو بماند... و پرورده شود... دارم میبینم که این سوال داره داغونت میکنه... و این بد نیست... نترس از ضربه نترس از درد... با درد داشتن این سوال با درد ندانستن با درد تشنگی خو بگیر آنگاه پاسخ را خواهی یافت..................