بنشین کمی اعتراف کنم.. همان دورها بنشین، نزدیک بیایی خجالت میکشم.. سمع تو احتیاج به کم شدن فاصله های مکانی دنیا ندارد، سمع شما سالم و مُشرِف است. 

امروزی که گذشت جمعه 10 بهمن بود. البته تقویم شمسی ای که از وقتی چشم باز کردیم به خوردمان دادند، و در صدا و سیمای مان گفتند دقیق تر از همه تقویم هاست، حال براحتی از چشمم افتاده. البته براحتی برای من، کسی برای این راحت فهمیدن ها کتاب نوشته و از یک منبع "حق" تری درباره ی کاربرد ماه(قمر) در تقویم می نویسد. منبع حق. قرآن در زندگی مان غریب است. غربتش پیداست. بگذریم...

روزی که گذشت جمعه بود... جز "دل گرفتن" چیزی از این جمعه نفهمیدم. حال که هوا سیاه شده تازه یادم آمده هیچ بیادتان نبودم... از خودم ناراحتم که یادتان نبودم اما خووب که یادتان هست، این روزا سخت در احوال خود مانده ام... زبانم سخت الکن شده. سخت حرف می زنم. نمی دانم، اما حس می کن تنم از من فرمان نمی بَرَد، آنقدر نبُرد و نبُرد که روحم از فرماندهی منصرف شده.. شما حتما می دانید که وقتی روح از فرمان دادن منصرف می شود چقدر حال بدی است. 

از زبان الکنم نوشتم، می خواستم بگویم اگر کمتر به شما توسل میکنم بخاطر همین زبان الکن است... که نمی چرخد تا صدایتان کند برای فریادرسی. نمی دانم این زبان وقتی شما را صدا نکند به چه کار دیگری می آید اما هر چه هست او هم فرمان روح را نمیگیرد... مجبور شدم بنویسم... 

آنها که اخلاق میدانند، حتما می فهمند این حال نشانه ی خوبی نیست. احساس میکنم شبیه این باتری های موبایل قدیمی شده ام، که هرچه شارژش میکنند چیزی نمیگذرد که گوشی خاموش می شود! و یا مثل لپ تاپ ها که پس از چند سال دیگر باتری اش کار نمی کند و باتری خوبش هم در بازار گیر نمی آید و برق مستقیم میخواهد!

برق مستقیم می خواهم.. میدانی.

حرف تا به همینجا میتواند پایان یابد اما، بگذارید چند کلامی دیگر بنویسم. میگویند و میدانم زندگی با عشق، چیز دیگری ست. عشق کم آورده ام آقا..مولا..سرورم. محبت شما، محبت خدا آتش است، و من خاموش و سرد شده ام... آمده ام مرا به عشق خودتان روشن کنید... من بی عشق شما نای حرکت ندارم...سرورم.

/ 0 نظر / 16 بازدید