پنج

راستش از یه جهت حرفی ندارم برای زدن، و از یه جهت دیگه چندتا حرف دارم که نمیدونم کدومشو بگم....

بذارید اول اسم حسین رو بنویسم و یادآور اون صحنه عرفانی قشنگش بشم... گاهی وقتا فکر میکنم ما اومدیم تو دنیا که عاشقی حسین و خدا رو نگاه کنیم... همیجوری زل بزنیم ببینیم چقدر عاشق همند... حسین بگه هرچی خدا بگه... نمیدونم.. دنیا رو بدون حسین نمیشه تصور کرد... 

دوم اینکه، خواهرای خوبم! بعنوان یه تجربه میگم، برخورد درونی خودتون در مواجهه با انواع خواستگارها، محک جالبیه واسه شناخت تصویر نفسانیتون. اینکه چقدر حب نفس دارید و در چه جهتی و... بعضیا میگن خداکنه خدا همونی که قراره بشه رو همونو بفرسته فقط و ما هی برامون خواستگار نیاد و..  اما اومدن هر خواستگاری بی حکمت نیست و میتونه درس و امتحانی باشه، هم برای شما هم برای طرف مقابل.

سوم اینکه، تولد امسالم از یه منظر جزو بی مزه ترین تولدهام بود. اما از یه منظر خیلی شیرین بود... دلم یه لحظه خواست مثلا تولدم با امام حسین یکی بود..یا مثلا امام زمان تولدم بهم کادو میدادن.. یا اصلا "ظهور" بشه کادو تولدم!! با خودم فکر کردم که آیا تولدم مبارکه؟ ورودم به این دنیا مبارک بود؟ خروجم از دنیا مبارک خواهد بود؟ 

چهارم اینکه، یه دانشجوی روانشناسی بهم گفت: تو اعتقاداتت دچار وسواس نشو...  من شاید خیلی کم پیش بیاد که درمقابل کسی میخکوب شم و نتونم حرف بزنم.. اما میخکوب شدم و نتونستم عادی باشم... یجوری شدم.. یجوری که نمیتونم با کلمه بنویسمش.. نمیدونم حرفش چقدر درست بود یا غلط...

پنجم اینکه، عبدالله هم فوت شد. وارد جزئیات حدیثیش نمیشم.

/ 0 نظر / 13 بازدید