عکس العمل ما چیه؟

اون موقع ها که دبستانی بودم... لباس فرم مدرسه ما مقنعه سفید بود و مانتو هم تقریبا هرسال رنگش عوض می شد. من اون موقع ها جسه ریزی داشتم ولی زبون درازی داشتم! از بچگی برای هر چیزی که بهم می گفتن یه جوابی داشتم. خالم می گفت:«تو همیشه یه جواب تو آستینت داری!» و من تو عالم بچگی به آستینم نگاه می کردم! و پیش خودم می گفتم: «خب حرفاتون جواب داره که جواب می دم دیگه!» اما گاهی یه چیزهایی برام دلیل مشخص و خاصی نداشت اما دلم می خواست اون کارهارو انجام بدم. مثلا یادمه تو همون دوران دبستان یبار تصمیم گرفتم دیگه موهام معلوم نباشه و این تصمیم هم همون روز برای راه برگشت به خونه عملی کردم. و اولین عکس العمل یکی از هم کلاسی های خیلی چاقم بود که خودش موهاشو یه مدل زشتی گذاشته بود بیرون که من چندشم می شد! وقتی تو راه دید من مقنعه مو کشیدم جلوتر از حالت همیشه، با یه حالت تمسخر مانندی بهم گفت:
- مومن شدی!!(یه چیزی تو همین مایه ها گفت دقیق یادم نیست)
و من هیچی نگفتم! من ِ زبون دراز چرا هیچی نگفتم رو نمی دونم! اما انگار کسی در درونم می گفت: «اون نمی فهمه. اگه می فهمید که موهای خودشو اونجوری نمی ریخت تو صورتش!» و من احساس می کردم دارم بیشتر از سنم می فهمم، بیشتر از اون می فهمم. البته این تصور خودبرتر بینی از عکس العمل هایی که قبلا دیده بودم به وجود اومده بود. چطور؟ الان می گم.
من کلا آدم کنجکاوی هستم و این اخلاق از بچگی روم بوده و همیشه بابامو سوال پیچ می کردم. از وقتی رفتم مدرسه با روزنامه و خوندن نوشتن مانوس بودم. و یجورایی می شه گفت اطلاعات عمومی خوبی داشتم. و دوم دبستان هم مقام دوم مسابقه اطلاعات عمومی رو آوردم. که خیلی شو مدیون بابام بودم. گذشته از اینا، مادر و پدر من آدمایی نبودن که سوالای منو جواب ندن و همیشه هرطوری بود سربسته یا واضح بهم می گفتن. و این بود که من هم تو عالم بچگی از داشتن اطلاعاتم به خودم می بالیدم! تو جمع فامیل وقتی صحبتی پیش می اومد، اکثر اوقات من هم یه چیزی در اون باره می دونستم و به واسطه ی زبون درازم هم، نظرمو می گفتم. که لازم به ذکره که مورد تمسخر اقوام و خنده های زشتی قرار می گرفتم...! خیلی ها رو به مامانم می کردن که: «این یه ذره بچه اینارو از کجا می دونه؟!» و حتی شده بود که می گفتن: «ما سه برابر سن داریم اینارو نمی دونیم، این فسقلی از کجا می دونه؟!» و مامانم هم جز یه لبخند عکس العملی نداشت! گاهی وقتا شده بود از شدت اون تمسخرها ساعتی در آغوش مامان گریه می کردم و تا چند ساعت یک کلام از دهنم در نمی اومد! پیش خودم می گفتم: «خودشون بی سوادن حسودیشون می شه من می دونم!» ولی در درون واقعا ناراحت می شدم از تمسخرها. کم کم که سنم بیشتر می شد فهمیدم که جنبه و ظرفیت آدما کمه و جلوی هر کسی نباید از هر چیزی که می دونم بگم. هرچی بزرگتر می شدم سکوت رو بیشتر ترجیح دادم. سکوت رو به حرف زدنی که بعدش هزار قضاوت و تمسخر باشه، ترجیح دادم. سکوت رو به عکس العمل های زشت ترجیح دادم. تا جایی که در مدرسه و بین دوستان شخصیت شاد و پر جنب و جوشی بودم ولی تو فامیل کاملا برعکس. تا جایی که حالا توی فامیل من یه دختر کم حرف و سرد ِ بی احساس بنظر میام! کاملا عکس شخصیت واقعیم که دوستان می گن خون گرم و احساساتی و...
من تو زندگیم تغییر و تحول اساسی چندین بار اتفاق افتاده که همه شون لطف خدا بوده. اما سخت ترین قسمت هر تحول من تحمل عکس العمل های طعنه آمیز بود. تحمل کنایه های تلخ مزه... :
- خواب نما شدی؟
- داستان چیه؟ مومن شدی!!
- طرف ازت خواسته؟
- چیه خواستگارت کیه؟ نکنه از اون بازاریاست!
- معلوم نیست چشه! ... به چی فکر می کنی تو؟!
و من هم جز همون لبخندی که مامانم می زد، کاری بلد نبودم. در عین اینکه در درون داغ می شدم اما لبخند سردی می زدم و دلیلی برای توضیح دادن برای کسانی که همه چیز یک آدم رو به تمسخر می گیرفتن، نداشتم. و البته گاهی هم یه چیزایی می گفتم.
و دوستان هم که لطفشون بیشتر بوده... :
- عجیب غریب شدی!
- اتفاقی افتاده؟!
- بابا بـــی خیال!
- مهم انسانیته!
- آخه چراااا؟! انقد مهمّه؟!
و البته برای دوستانم کمی توضیح می داده ام ولی هیچ وقت نشده که کسی بفمه واقعا چرا من هی عوض می شم! واقعا چه چیزی می تونه انقد ارزش داشته باشه! جز چندتا از دوستان که فکر می کنم نگفته، من رو می خونن. چون خودشون چنین احوالاتی داشتن و درک می کنن. دوستانی مثل باران، مثل حریر. دوستانی بهتر از آب روان... پاک تر از چشمه ای جوشان...
دوستانم؛ نه بخاطر دل من، نه بخاطر زندگی من؛ بخاطر زندگی هایی که با عکس العمل های ما از این رو به اون رو می شه، به عکس العمل هامون دقت بیشتری کنیم. صبر بعضی ها خیلی کمه و نمی تونن طعنه و کنایه هارو تحمل کنن و برمی گردن به جاده خاکی قبل. نسبت به تغییرات مثبت اطرافیان عکس العمل سوال وار هم خطرناکه چه برسه به طعنه آمیز. یک جمله ی ساده ما می تونه زندگی یک آدم و تصمیماتش رو عوض کنه. می شناسم کسانی رو که بخاطر تمسخر های فامیلشون از خواسته های دلشون، از خواسته های خدایی شون، صرف نظر می کنن. تمسخر هایی که برای گوینده فقط یک شوخی ساده بوده...!
چقدر می تونیم مسئولیت حرفایی که زدیم رو به گردن بگیریم؟ چقدر می تونیم؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پاوبلاگی: اون موقع ها نسبت به سنم اطلاعات عمومی خوبی داشتم. الان هیچ ادعایی ندارم و خودم رو شرمنده می دونم  از نقص علمی خودم.
تشکر نویسی: تشکر ویژه از اعماق وجودم به دوستانی که شده حتی ذره ای درسی به من دادن. با گفته هاشون، با رفتارشون، با کتابایی که بهم دادن، با ایرادهایی که ازم گرفتن و... این تشکر برای اینه که همیشه من رو به عنوان خواهر کوچیک تر، نصیحتم کنید و نذارید غافل بشم.
شرمندگی نویسی: دو پست "ببخشید من رو" و "حداقل کمکمون" به یک دلیل مضحک(که روم نمی شه بگم) حذف کردم. شرمنده که نظراتتون هم پاک شدن دیگه...! ....و شرمنده زیاد شد... تقصیر خودتونه آدم های با فرهنگی هستید و اهل مطالعه ی زیاد!(هندونه هارو بگیرید...)

/ 11 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهمان خدا

وای انقده دوس دارم وقتی پستت رو با صدای خودت میخونم! دلم برات تنگ میره!! سلیمه جونی....تو هم رفیق شفیق منی! کسی که روش حساب باز کردم...یه حساب درست و حسابی! من بگم چرا پستت رو حذف کردی؟ هان هان؟ آیکون شسطنت.. میدونی چقدر خوشحالم که تو انقدر کنجکاوی و بحث میکنی که مو رو از ماست میکشی بیرون! چون باعث میشی منم دوباره فکر کنم...منم دوباره نگاه کنم!و این عالیه... خدا بده از امثال تو...این کنجکاوی که تو داری خیلی به درد بخوره...خیلی جاها... اصلا از چشای تو معلومه که ذهنت جستجوگره... امروز دفترت رو که دیدم گفتم خدایا....خجالت بکش! ببین چقدر سلیمه دقیقه... ببین واسه همه چیز برنامه و اصول داره.. نظمت ادبم کرد راستی رای رو وقت نشد. و اعصاب بحث سیاسی هم نداشتم. اونی هم که معرفیش کردم تو وبم . افکارش رو میپسندم... فدای تو

دیده بان

این اتفاق واسه آدمایی که اعتقاد خاصی دارن توی جامعه ما متاسفانه خیلی زیاد میافته. این تمسخر با توجه به اینکه طرف چقدر با آدم دوسته فرق میکنه. من دوستی دارم که واقعا به هیچ چیزی اعتقاد نداره. به هیچ چیز. اما وقتی میخوام برم نماز به هر روشی حتی با زبان بدن یه جورایی التماس دعا میگه. از اون طرفم آدمایی دور و برم هستند که هر بار از نمازخونه میام بیرون یه جوری تیکشونو می اندازن. حالا نماز که یه چیز خیلی مشخصیه که خیلی از کسایی که آدم فکرشون رو هم نمیکنه از ما بیشتر اهلش هستند و ازش لذت میبرند.هرچی این جزیی تر میشه توی مسایل این قضیه تمسخر بیشتر و بیشتر میشه. مثلا وقتی بحث محرم و نامحرم یا حتی بعضی اعتقاد ها به موسیقی و اینا پیش میاد. حالا دو تا مساله همیشه تو این شرایط به ذهنم میاد: ۱)اول فکر میکنم که کسایی که باعث شدن عده ای تا این حد از دین زده بشن که این اتفاق تو جامعه ما بیافته چه سرنوشتی در انتظارشونه؟ ۲)فکر میکنم که اگه من از تیکه انداختن این جماعت خجالت میکشم به خاطر ضعف ایمانمه.وگرنه اگه من مطمئنم که کاری که دارم میکنم درسته پس باید در هر شرایطی پای حرفم بایستم ... مجبورم بقیه حرفامو تو یه بخش دیگه بدم..

دیده بان

در ادامه: یکی تعریف میکرد که ما سه نفر بودیم رفتیم تو یه مهمونی که مشروب سرو میکردند و ما نمیدونستیم. اونجا به من مشروب تعارف کردن من گفتم که دلم درد میکنه و نمیتونم بخورم و اینا. به یکی از دوستام هم که تعارف کرد و کنار من نشسته بود اونم یه بهونه ای آورد تو این مایه ها که برای من ضرر داره و من نمیتونم بخورم و ممنون و از این حرفا. میگفت وقتی اینو گرفت جلوی دوست سومم گفت : من در دینم و اعتقاداتم اجازه ندارم که مشروب بخورم. میگفت واقعا من شرمنده شده بودم. میدونین. یعنی اگه آدم واقعا به اون چیزی که داره و بهش رسیده مطمئن باشه و پایبند حتی تا این حدم راحته که تو مهمونی بین این همه آدمی که باهاشم فرق دارن حرف خودشو بزنه.اتفاقا تجربه من نشون داده که اینجوری آدم بیشتر هم مورد احترام واقع میشه چون به عنوان کسی شناخته میشه که اعتقاداتی داره که بهشون پایبنده.حالا اگه اینجوری شد اتفاقا میتونه با نشون دادن اخلاق خوب خودش نشون بده این فکری که رایج شده که هرکی یه سری اعتقاداتی داره یه سری اخلاق خاصی هم داره غلطه. اگه بخوام حرف بزنم دو تا نظر دیگه رو هم باید پر کنم. ببخشید باز هم زیاده گویی کردم!

دیده بان

سلام.خب چند تا حرف: اول راجع به این حرفتون که ما همه مسئولیم. حرف قشنگ نمیخوایم بزنیم. میخوایم رئال فکر کنیم.این درست که«کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته» اما من نمیتونم همه رو درست کنم.چند تا دلیل داره.اول که من معلوم نیست خودم درست باشم. دوم در اون مواردی هم که اطمینان دارم که درستم این قدرت رو توی دنیای امروز من ندارم.یه وقتی هست یکی یه ایده ای به ذهنش میرسه که میره مثلا تو اینترنت کاری میکنه که واقعا تاثیر خارق العاده ای میذاره رو جماعت. اما دارم نسبی صحبت میکنم. ببینین. اگر من مشروب بخورم من مشروب خوردم. ممکنه ۱۰ نفرم ببینن اونوقت اون ۱۰ نفر یا هیچی نمیشه یا از من بدشون بیاد.دقت کنین از من بدشون میاد نه از اعتقاداتم.اما اگه یک روحانی(دارم فرض میکنما.هیچ وقت این اتفاق نمی افته من بدترین حالت ممکن رو دارم میگم)مشروب بخوره٬ اولا که به جای ۱۰ نفر ۱۰۰۰ نفر به این بنده خدا نگاه میکنن.اونوقت میگن پس اینی که به ما میگفت فلان و بهمان یا این آقایی که ادعای اسلام داشت خودش که بله. پس این اسلام کشکه. میخوان سر مارو گول بمالن خودشون هرکاری میخوان بکنن. نمیدونم با این حرف مواجه بودین یا نه اما من خیلی شده که

دیده بان

با این حرف برخورد داشتم. پس قبول کنین که هستند کسانی که داعیه دین داری دارن و با همین طبل اسلام زدن و از طرفی هر کار دیگری کردن دارن کج فهمی و شک ایجاد میکنن. وقتی این قضیه دزش بیشتر شد اون وقت یه عده هم بل میگیرن و از این سراشیبی ایجاد شده نهایت استفاده رو میکنن و شروع میکنن به هل دادن.اما نه تابلو ها خیلی شیک. یا در قالب خود دین مثل دکتر سروش یا اینکه اصلا خارج از دین که اصلا مثال نمیخواد.اگه این حرفا رو نزنیم و فکر کنیم همه چی خوب و درست و سر جاشه اتفاقا کوتاهی بیشتری کردیم در زمینه اون مسئولیتی که میگین. راجع به اونی که گفتین که اگه آدم نمازش طولانی شه حتی اطرافیانش بهش تیکه می اندازن من به یک نتیجه ای رسیدم طبق تجربه و اونم اینه که آدم بعد از یه مدت توی فکر بقیه دارای یک شخصیتی میشه.اگه واقعا من اعتقاد دارم که میخوام نمازم رو حالا یا آروم بخونم یا حتما باید تعقیبات به جا بیارم٬ وقتی یکی بهم میگه میگم من نمیتونم.من حتما باید فلان کارو بکنم. یا اصلا میگم من نمازم رو اینجوری دوست دارم.حالا شما هر اسمی میخوای بذاری بذار. اگه اون طرف انقدر نزدیک باشه به من که من براش احترام داشته باشم....

دیده بان

اگه همون بار اول قبول نکنه و بازم تیکه بندازه بار دوم و سوم که همین رفتارو ببینه دیگه براش شکل میگیره که اوکی فلانی اینجوریه.پس بذار نمازش که تموم شد خودش میاد. اگرم طرف کسی باشه که اعتقاد من براش اهمیت نداشته باشه پس تیکه های اون هم نباید برای من اهمیت داشته باشه.چرا حرف کسی باید منو اذیت کنه که اصلا من براش مهم نیستم؟!اولش واقعا سخته ها. اما آدم بعد از یه مدت که توی جمع دارای شخصیت شناخته شده ای شد ٬ آرامششو قشنگ حس میکنه. راجع به اون بحثی که به اسم دین خلاف دین میخوان و طعنه میزنن و اینا توی صریح روایت داریم که وقتی حضرت ظهور میکنن یک دین جدید میارن.یعنی این دین انقدر تغییر کرده که وقتی دین واقعی میاد مردم فکر میکنن یه دین جدید اومده (تغییر با تحریف فرق داره ها!) الان نمیشه فهمید دین چیه مگر اینکه ببینیم واقعا کسانی که دین رو آوردن چی میگن و فقط و فقط هم همونا. یعنی قرآن و حدیث. اگه رفتیم سراغ چیزایی مثل فلسفه یا عرفان یا از این دست موارد یه جاهایی خیلی از قضیه پرت میشیم.خلاصه اینکه دین و خلاف دین الان از مو باریک تر شده. به قول شما خدا به خیر کنه...! نمیدونم چرا من منبری نمیشم انقدر حرف میزنم!!!

باران

عزیز دلمی تو.. از همون اولش که پستو میخوندم هی دلم میخواست بهت بگم اهمیت نده و راه خودت رو ادامه بده. هیچ وقت یادم نمیره که دوران هنرستانم یه بار راه برگشت به خونه اتفاقی با ی عده آدم هم قدم شدم.رفتار خیلی زشتی تو خیابون داشتن.من نتونستم تحمل کنم.ی جوری که ناراحت نشن بهشون فهموندم که از کاراشون خوشم نمیاد و یکیشون برگشت بهم گفت"نترس بابا شوهر گیرت میاد" من فقط سکوت کردم.چون این آدم ارزش یک کلمه حرف زدن رو هم نداشت.کسی که هیچی از انسان بودن نمیفهمه و ارزشهاش پوچ و تهیه.. ادمای اینجودی زیاد دیدم و فقط از خدا صبر میخوام...

لیلی و مجنون

منم از این طعنه ها زیاد شنیدم. خیلی زیاد. افراد زیادی رو هم دیدم که از نماز خوندن تو دانشگاه خجالت میکشن ! چرا؟ چون بعضی از همین طعنه زنها با زبون تیزشون اونها رو میرنجونند و به قول شما بعضی ها هم که جنبشون کمه زود وا میرن ! [ناراحت]

عمران

سلام اولا خیلی دوست دارم که دخترم وقتی بزرگتر بشه مثل شما همینطور با معلومات و حرف بزن باشه. امیدوارم. اما در مورد رفتار دیگران، به نظرم آدم باید همیشه ضمن اینکه از دیگران فیدبک میگیره، مطابق نظر و فهم خودش عمل کنه. البته یه مشکلی که وجودداره اینه که وقتی کسی سراغ مسائل مذهبی میره، فورا توی خودش میره واز دیگران فاصله میگیره و این کارهاش باعث میشه که دیگران خوششون نمیاد. انصافا هم غیر نرماله. مذهب و مذهبی شدن نباید باعث بشه که رفتارمون با دیگران عوض بشه. یه جور سکوت و سر بزیر شدن غیر نرمال. برای خود آدم خوب نیست. اینکه میگم باید از دیگران فیدبک بگیری، بخاطر اینه که گاهی واقعا حق با دیگرانه.