از سراب این و آن بریده ام؟!؟

بارها به عمر دوستی هایم فکر کرده ام... به اینکه چرا هر کسی برایم چندسال است؟! چرا از یک جایی به بعد میبُرم. قهر نمیکنم، کینه هم نیست، فقط عبرت ها را میگذارم جلوی چشمانم و بیخیال ادامه میشوم. بیخیال ادامه ی دوستی. البت، خیلی اوقات هم با خود فکر میکنم انگار این اوست که با خود گفته : بیخیال ِ فلانی.

البته معمولا دوستی هایم نم نم رو به هیچ رفته اند. اما خب مواردی هم بوده که واقعا یک شب تصمیم گرفته ام و تمام کردم با خود. مثلا اویی که یکبار هرچه در توان داشت نثارم کرد. و من هرچه میپرسیدم چرا؟ برای چه؟ توضیح بده؟ نمیگفت. مرا به جرمی که نمیدانستم میکوبید. من ادعای پاکی و معصومیت نداشتم اما ... آن شب خانه ی عمو بودم. من و زن عموی جوانم که در کل فامیل همین یک نفر حرف مرا میفهمد گاها. زن عمو که از چهره من میفهمید پیام هایی که دارم دریافت میکنم حالم را خراب کرده، راهکارهایی داد... تمام شد آن دوستی. بعد از حدود سه سال دوست دیگری سراغ گرفت از ماجرای دوستی من و فلانی. که بهش گفتم همان موقع تمام کردیم.. البته تقصیر او نبود. من از ابتدا که سفره ی دوستی با او پهن کردم، خودش گفته بود که نمیتواند! گفته بود که من و تو خیلی فرق داریم. گفته بود اما من فکر میکردم علاقه ای که من به او دارم و محبت هایم این تفاوت ها را به دور میراند و دوستی را پی گرفتم و آن انتظارات که نباید از او میداشتم را سعی کردم نداشته باشم. اما موفق نبودم. او دختری بود بسیار ساکت و آرام، من پرشور. او دنیایی در درون داشت که هیچ کس بدان راه نداشت، اما من دلم کاروانسرا بود!! هرچه در سر داشتم میگفتم! روو بازی میکردم. نه اینکه تقلب نکرده باشم. نه اینکه خطا نکرده باشم، اما روو بود. مشکل اصلی شخصیتم آن موقع این بود که در ذهنم آرمان هایی داشتم، که تک تک مفاهیمی بودند بس زیبا. این مفاهیم از من یک تصویر اسلامی در ذهن بعضی میساخت، که البته من آن آدم کامل مسلمان نبودم. این تصویر میشکست در ذهنشان. احتمالا با خود میگفتند :این که این همه سر و صدا داره پس کو؟ چرا این کارو میکنه؟ چرا اون کارو میکنه؟

اشتباه اصلی آنها این بود که از آن ملکه های ذهنی من، انتظار یک اسلام داشتند. درحالی که آرمان های من اسلام نبود، مجموعه ی مفاهیمی از اسلام و حتی چیزهای دیگر بود. من کتمان نمیکنم خواندن آن کتاب «جی پی واسوانی» یا آن کتاب مسیحی را. من از رویشان نت برمیداشتم، در ذهن ثبت میکردم، به عمل میکشیدمشان! فهم نکرده بودم اینها اسلام صحیح نیست. با خود میگفتم خب درست است، چه میدانستم یک حقیقت نصفه نیمه ای است... البته این را هم کتمان نمیکنم فطرتم صدا میکرد، علی الخصوص سر کتاب "چهار اثر از فلورانس اسکاول شین"، آنجا فهمیدم که نه، اسلام یک چیز دیگریست.

کجا رفت کلام..! برگردیم! و اشتباه اصلی من این بود که کلا من اشتباه «دیده» بودم. جهان بینی من در مفاهیم بود نه در یک حقیقت واحد که تمام حقایق از آن نشات بگیرند. این بود که تفاوت رفتاری من در مسائل مختلف دل آن دوست را بدرد آورده بود. من فیلم بازی نمیکردم، من همان تفکرات بودم. من هم جبران خلیل جبران را دوست داشتم هم امام علی را! و هم سهراب سپهری را. اصلا برای همین بود که کتاب"لطفا گوسفند نباشید" این قدر برایم عزیز و دوست داشتنی بود. چون هرچه که بنظر نویسنده(که بامن هم فکر بود) "خوب" آمده بود، از آدمهای متفاوت «جمع آوری» کرده بود. دوستم احتمالا فکر میکرده من فیلم بازی میکنم. یا هوار هایی که میزنم از آرمان هایم، دروغ است. اما موضوع این نبود. نه من آرمانم دروغ بود و نه فیلم بود. اما تعریفی که من از آرمانم داشتم با تعریف اصیل و واقعی آن مساوی نبود. من تعریفم از خوبی خیلی ناقص بود. تعریفم از خیلی چیزها خیلی کوجک و محدود بود. انگار کودکی مهربانی را در این ببیند که بهش آب نبات بدهی فقط. اما شربت تلخ هم جزو مهربانی ست. اما منی که خوبی ها را از کتاب بودایی و مسیحی و تک روایات برداشت کرده بودم و نمیدانستم در اصل ماجرا چیست، همان کودکانه زندگی میکردم با هوارهای کلماتی بزرگ!

چند نوع دوستی را تجربه میکنم این روزها. دوستی ای که برایش چارچوب زیبایی ساختیم خوب پیش رفت به یک جاهایی رسید، دارد کمرنگ میشود. دلخوش به آن دوستی های دیگری که چارچوبش را با طرف نساختیم نیستم. مدت هاست که حس میکنم یک دوره ای با یک نفر همراه میشوی و بعد هم تمام میشوی. این دیگر غمناک نیست..

من در زندگی اشتباه زیاد داشته ام... تفکراتم بسیار عوض شده اند. همین ست که دیگر به تفکراتم اعتماد ندارم. سخت تصمیم میگیرم. سعی میکنم زیاد توصیه نکنم، جز در موارد معدودی که همه چیزش برایم ثابت شده باشد. اینکه بعضی ها فقط فکر خودشان را درست میدانند برایم یک پیغام دارد که او در تجربه زندگیش تغییر و تحول را تجربه نکرده که این قدر مطمئن ست به افکار نه چندان درستش...بزرگ میشود ان شا الله.

پ.ن: دوست عزیز،  فاطیما.الف ! در جای جای این نوشتار به ذهنم آمدی، به دوستی مان فکر کردم... به ساختن چارچوب. به خیلی چیزها که بالقوه داریم و در انتظار بالفعل شدن مانده اند.. به اینکه شاید خدا خواسته باشد کمی با هم بالفعل شویم! :)

پ.ن 2: از خود میپرسم از سراب این آن بریده ام...؟؟ بریده ام یا نه؟ فطرتم دوست دارد بریده باشد، اما با نشاط.

/ 2 نظر / 15 بازدید
امید

سلام ممنون از حضورتون اره دست نوشته های خودم هستند و دست خط نازیبای خودم در اول راهم و مشق میکنم برای بهتر نوشتن اگر عکس بودند که بهتر و زیباترشو میذاشتم سماع قلم هستند و بر قامت شکسته رج می خورند زنده باشید و پایدار یا حق امید

امید

سلام وقتی بیشتر و بهتر نوشته هاتونو خوندم به یه مکاشفه رسیدم شاید باید ذوق زده می شدم و شایدم غبطه میخوردم به اینهمه زیبایی قلم و عرفان نظری در نوشته ها شاید بیشتر خواندمتان این روزها قلم های کمی هستند که زیبا نگاشته می شوند