دوباره

من

شما

دلتنگی...

 

اومدم فکرای امروزم رو بنویسم. داشتم فکر میکردم بنظر میاد کار بدیه که گره های ذهنی خودم و سوالای تقریبا فلسفیمو بنویسم و فکر یکی دیگه رو هم درگیر کنم... شاید اون به نتیجه ی بدی برسه! الان چیکار کنم؟

عزیزی بهم زنگ زد. کاری داشت... چند هفته ست که ندیدمش و قرار هم نیست فعلا ببینمش... گفت بیادتم، گفتم منم بیادتونم... بغضم آماده شکستن بود... حس کردم که غمم رو حس کرده و با خنده میخواد محوش کنه... خندید، خندیدم... بهش گفتم حرفاتون یادمه.. خداروشکر هنوز یادم نرفته.... ولی باید تکرار بشه... گریه نکردم پای تلفن..

گفت چون تو جو کلاس بودی، سی دی هارو بگیر و گوش کن... اما کسی نیست فعلا که بتونه سی دی هارو بهم برسونه....

گفت دعا کن... با یه لحن خاصی گفت... جملاتش یادم نیست...حس کردم پشت حرفاش داره بهم میگه تنها سلاحت دعاست..دعا کن...دست برندار...

به گوشش نرسونید چی نوشتم..

/ 0 نظر / 8 بازدید