گویا او انسان تر است!

کارگر خسته ای سکه ای از جلیقه کهنه اش درآورد تا صدقه دهد، ناگهان جمله ای روی صندوق دید و منصرف شد.

"صدقه عمر را زیاد می کند".

این جملات ساده من را وادار به فکر می کند. و من هم که مشتاق چنین افکاری. گاهی پیام هایی این چنین، مثل شعرهای پارسی معناهای زیادی در پی دارد. سوال هایی را در ذهنم به هم می بافد که بافته ای را برایم خلق می کند.

شاید همه داستان را در غم کارگر خلاصه کنند اما من نه، این چنین کارگران را ساده نمی بینم. کارگران زحمت کش را فقط یک غم نداری نمی بینم. کل وجود انسانیشان را در اینکه همیشه غصه دارند، خلاصه نمی کنم. گاهی حرف هایی در بین کلام های ساده شان می شنوم که دوست دارم همان جا زمین باز شود و من را ببلعد که او انسان است و من هم هستم، مثلا! گاهی وجود نازنینشان که پوششی نه چندان نازنین دارند را عامل شرمندگی خود می دانم. شرمندگی مگر همیشه بد است؟! نه، گاهی دوست دارم یکی از ناکجا آباد بیاید و به من بگوید دخترم راه اینست و من با افتخار شرمنده شوم و با افتخار راهم را پیدا کنم. من افتخار بعدش را دوست دارم. او را که با همه ی سادگی اش من را پیدا می کند و خیرخواهانه راه را نشانم می دهد، دوست دارم. این او ها که از عمق نگاهشان می توان فهمید چه در سر دارند. وگرنه آن او ها که لبخند می زنند و ولی عمق نگاهشان سر جنگ دارد را هیچگاه نخواهم پذیرفت.

کارگر در اوج نداشتن ها، باز هم شده حتی سکه ای را می بخشد! کارگر سکه می اندازد و تاجر بازار هم سکه می اندازد... او از بین چند سکه یک سکه می اندازد و این از بین انبوه اسکناس ها، سکه ی زیادی را...!

کارگر درد آشناست و تاجر پول آشنا!

کارگر در پس صدقه چیزی می بیند که تاجر با پولهای مقابلش چشمانش پر شده و نمی بیند! دلم بیشتر برای چشمان تاجر می سوزد تا برای نداری کارگر! تاجر نمی داند که چه را ندارد...! دلم برای نادانی اش می سوزد!

ای کاش من شاهد نگاه آن کارگر بودم، نگاه امیدواری که امیدش را به بزرگی بسته که پاداش سکه ای ناقابل را هم می دهد، حتی اگر آن سکه گره ای از کار کسی نگشاید!

ای کاش دست آن کارگر را می دیدم که چندان تمیز هم نبوده، اما پاکی اش را به رخ تمام دست تمیزان ِ ناپاک می کشد!

و ای کاش اینکه از دیدن آن جمله منصرف شده را خلاصه در بدبختی هایش نکنند و بدانند که شاید او بسی مشتاق خدایش است و به دنبال پاک رفتن، می خواهد زودتر به آغوش اولیه بازگردد. هرچند که شاید زود رفتن راهش نباشد اما نیتش بوده، خواست دلش بوده...شاید.

آبان ماه 90

سوال نویسی: چرا ما به اونایی که از ما کمتر مادیات دارن به دید "بدبخت" نگاه می کنیم ولی هیچ کاری نمی کنیم؟! تاحالا فکر کردیم شاید از بالا نگاه کنیم وضع اونا خیلی خیلی بهتر از ما باشه؟ تا حالا شده به یه "الهی شکر" یه فقیر حسرت بخوری؟ 

خدایا... : یا من له الدنیا و الآخره ، ارحم من لیس له الدنیا والآخره... ای کسی که دنیا و آخرت مال اوست ، رحم کن به کسی که نه دنیا را دارد... و نه آخرت را...(دنیا و آخرت خودمون رو خراب کردیم خدا... ارحم عبدک الضعیف... کمکمون کن خدا...)

/ 12 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عمران

سلام نگاه درست و زیبایی بود و البته متفاوت. اینقدر غرق اون رنج و درد های اون کارگر شدم که واقعا اینها که گفتی به ذهنم نرسید. واقع بینانه که ببینیم به نظرم هر دو نگاه درسته و باید باشه. هم بدبختی و رنجی که اون کارگر و خانواده اش می برند و هم صدقات و پاکی و اعتمادش بر خدا که پولدارا باید حسرت اونو بخورن

بونو

سلام من آدم مذهبی نیستم.ولی نگاهت رو به این مساله لمس می کنم. خیلی وقتا آرزو می کنم به جایاینکه مهندس می شدم و هر روز صحنه های مشابه آنچه گفتی ببینم. یک شغل دیگه داشتم.

كاكتوس خان

سلام اين يه قاعده ي نسبتا فراگيره كه كسايي كه بيشتر دارن حريصترند. تازه علاوه بر اون ديد درصدي كه شما داريد بايد اينو درنظر گرفت كه اون كارگر اين پول مختصر رو با چه زحمت جانفرساي بدست آورده و اون باصطلاح تاجر چقدر راحت پولي به اون كلاني رو در معامله اي بسادگي بدست مياره. من اينارو ازبين فاميل خودمونم ميتونم بفهمم. بين فاميلاي نزديك من كسي هست كه ماشين صدمليوني سوار ميشه و چندتا خونه داره و كارخونه و ... و كسي ام هست كه كارگره يا كشاورزيه بازحمت زياد ودرآمدي كم. بقول شما خداوند اگه قراره مال و منال ومنصبي بهمون بده خداكنه اول جنبه اشو بمون بده و دوم اينكه از راه درستي باشه.

ترانه

عزیزدل اطاعت امر شد ولی بدون هرگونه ابتکار[خنثی] متن و عکست رو عینا نقل کردم ، اکشالی که نداره؟[خجالت]

به دنبال تو...

بخشش.. امید.. تاسف.. خدایا..

ترانه

یه سوال فنی؟ کی اصفهان را به قدومتون متیبرک میکنید؟

ترانه

سلام یادم رفت،سلااااااااام

بانو قاصدک

سلام اين وبلاگ جديده....خدا توفيق بده اینم دست ماست! منتظرم شما تشريف بيارين و نظر بدين! ********* برين ب اين آدرس : http://Tobeyekhoda.blogfa.com توبه يـــــــــــ خدا به اميدظهوريار.صلوات

ترانه

سلام پردیس خانوم[قلب] . انشالله که بشه بری و یه زیارت با معرفت داشته باشی دوست پاکدلم. نیدونم تا اون موقع چی پیش میاد،87 بود فک کنم اخرین بار اومدم نمایشگاه،دوتا کارتن هم کتاب خریدم بار کردم ! آوردم هنوزم بعضیاشونو نخوندم[خجالت] ولی خیلی سفر خوبی بود،اگه اومدنی شدم که حتما خبرت میکنم تا تهران رو آذین ببندی!! (خودشیفتگی در حد هیتلر! )

فانوس دریایی

سلام من فقط سکوت میکنم در برابر این واقعیت تلخی که نوشتی..... منم فقط یه ناظر بودم........خیلی دلم خواسته کاری کنم ولی نتونستم اونجور که باید ........