کلا.. جزا .. !

خودشو معرفی نکرده، مثلا اسم نذاشته یا هرچی! تا جایی که یادمه فکر کنم همه رو شناختم جز یکدونه کامنت. اون یکدونه این قدر رو مخم بود که هنوز هم کلی از جمله هاشو یادمه. کامنت خاصی بود. حتی رفتم سراغش تا پیدا کنم که دقیقا کیه. اما آخرش نفهمیدم. چیزایی تو اون کامنت بود که تا بحال هیچکس بهم نگفته بود. یک تلنگر خاص و عجیبی توی کلماتش بود. و ضمنا من خودم تو وبلاگ خود نویسنده کامنت قبلا نظر گذاشته بودم. اما آخرش نفهمیدم کدوم وبلاگ بود. القصه، کلا پست نوشتن های من جوریه که کسی کامنت زدنش نمیاد. منم خیلی علاقمند نیستم که زیاد برام کامنت بیاد. همونایی هم که کامنت میذارن یا خصوصی میزنن یا یجوری میزنن که من خودم تایید نمیکنم. ینی طرف تیک خصوصی رو نمیزنه چون میدونه من تایید نمیکنم. کلی از کامنت ها جوابی نمیگیرن از من. چون نباید جوابشون رو بدم. خیلی کامنت های خوبی توی این چندسال دریافت کردم. منظورم از کامنت خوب و تعریفم از کامنت خوب، اینه که یه حرف خاص بهم زدن. یه دلسوزی خاصی کردن. یه مطلب خاص و نایابی بهم یاد دادن. من واقعا خیلی چیزا از کامنت های دریافتیم یاد گرفتم. بعضیا فکر میکنن فایده نداشته. اما مثلا شاید سه سال پیش یه نفر یه کامنت زد و یه روایت درباره مرگ برام نوشته بود، اصلا این روایت تو ذهن من هنوز مونده!!! جوری تو ذهنم مونده که توی صحبت کردن هام میاد حتی! که آره پیامبر گفته فلان. اصلا باهاش استدلال میکنم و خودم باهاش به خودم نهیب میزنم و هزار کار دیگه...

یسری ها پای پست ها کامنت های اشکی زدن... که من خودم از خوندن کامنت هاشون غصه ام اومد. من با پست زدن هام و نوشتن یسری از مطالب مربوط به خودم اشتباهات زیادی کردم که خودم فهمیدم شون و شاید خیلی ها ندونن. یسری ها هم که بهم گوشزد کردن، یجوری گفتن و در یه جایگاهی بودن که من اصلا یجورایی ناراحت شدم که فلانی چطوری به خودش اجازه داد به من اینو بگه!!!! شما فکر کن من آدم مغروری ام! 

خیلی حرف زدم. ولی همینو بگم که من خیلی وقته میخوام این وبو ببندم برم یجای دیگه. اما امان از اینکه.... ولش کن. نگم بهتره. 

دوس داشتم بگم رفقای خوبم... عزیزای دلم... شمایی که ما تو همین وب با هم دوست شدیم... شمایی که اومدی خونمون و اومدم خونتون... شمایی که از رفاقت باهات روزها و شب ها عشق کردم... گریه کردم حتی....

خواستم بگم بعضیاتون برام خیلی عزیز بودین... خواستم بگم هنوزم دوستون دارم... اما گاهی وقتا دلم تنگ میشه که پس مرام اینا چی شد...؟ اینا که این همه منو دوست داشتن...  این همه آدمایی که منو دوست داشتن کجان؟ چرا دیگه کسی دلش نمیسوزه بهم بگه بس کن. چرا هیشکی نمیزنه منو..؟ چرا کلی شون بی تفاوت رد میشن.... چرا من باید دعا کنم که نظراتی که این دفعه باز میکنم نویسنده هاش دختر باشن و دلم باز شه ... چرا همه کامنت ها جوریه که من نه تایید کنم و نه جواب بدم... 

یه عمر بیست و چند ساله خداوند بهمون داد... تو این زندگی هم زیاد محبت دیدم و هم ای زیاد محبت کردم. کلا اهل محبت بوده و هستم. اهل عاشقی بوده و هستم. ولی بعضی وقتا واقعا نمیفهمم که پس چجوری که اییییین همه آدم منو دوست دارن اما من این همه تنهام؟! چرا این همه "باصطلاح" عاشق هم دارم اما من خودم ...  چرا ؟ 

آیا جوابش فقط اینه که: دنیا همینه؟ 

کاش همین جمله رو به آدم نفس دار بهم میگفت بلکم کمی آب بریزه روی آتیش دلمون...

دنیای بدیه... من حاضرم واسه خیلی از رفقام از زندگی مایه بذارم، اما خودشون نمیذارن... این عذابم میده... یکی از مهم ترین ایراداتم اینه که زود پا پس میکشم. اگه چند بار برم ببینم یکی نمیخواد بهش محبت کنم، بعد از یه مدتی دیگه یه حال بدی میشم...  من اشتباهی ام... یه بمب محبت اشتباهی...  

قبول دارم، واسه یه رفیقی هم که بهم احتیاج داره کم میذارم.. ولی اونو نمیتونم... و کاری که ازم راحت تر برمیاد رو انجام میدم...

رفقای من واقعا باور نداشتن که من چقدر بهشون محبت داشتم.... من خیلی راحت نصیحتشون کردم... اما میخوام بدونم اگر منم رها کنم شماهارو.. اگه منم همش از کنار زندگی تون رد شم و هیچ نصیحتتون نکنم اون وقت چقدر آدم خوبی ام از نظرتون...

اینو بارها با خودم گفتم... اینکه خیلیا منو دوست داشتن . من کمبود محبت ندارم... اما خیلیا بی وفایی کردن باهام... من از بی وفایی زیاد خوردم... 

خداجون... هرچند بچگانه و نصفه نیمه... ولی دوستت دارم... گل بی خار من! سرورم.

/ 0 نظر / 55 بازدید