دل تنگتم..

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار

فیروزه و الماس به آفاق بپاشی...

 

پ.ن: چند هفته پیش پدر رفته بود ماموریت مشهد. قبل از رفتنش خودمو امیدوار کرده بودم که یجوری منم باهاش برم اما یهو اتفاقی افتاد که خودم بیخیال رفتن شدم.. گریه ام گرفت. بابا رفت. توی چند روزی که مشهد بود، یکبار توی خونه مشغول بحثی با خواهرم بودم. داشتیم یکسری سوتفاهم هارو حل میکردیم. من هم همچین حال خوشی نداشتم، بغض داشتم. همون موقع بابا از مشهد زنگ زد. صدای بابا رو که شنیدم و اظهار دلتنگیش رو، بغضم شکست... دل تنگی های یک مرد، شاید شدیدتر از یک زنه. اما نوع برخورد مردها دربرابر دلتنگی، متفاوت با زن هاست، بنظرم.

/ 0 نظر / 16 بازدید