فاتح قلب من تویی

بعضی وقتا یه کارایی میکنم که بعدا وقتی بهش فکر میکنم میگم واقعا من چرا این قدر ضعیف بودم در مقایل وسوسه یا طلب نفسم.. چرا عقلم جلوشو نگرفت... 

بیشتر از خودم بدم میاد، وقتی مجبور میشم گاهی حرفایی رو بزنم که خودم به نحو تمام و کمال انجامشون نمیدم. یه حالت چندشه. یه جور شرمندگی شاید. با خودم میگم کاش من اینجا نبودم و مجبور نبودم اینارو بگم یا کاش رسیده بودم به اون مرتبه حقیقتا. حس میکنم اینجوری خدا ازم بدش میاد...

حس میکنم وقایع وحشتناک آخرالزمان داره روح و جسمم رو هر روز میخراشه... از اخبار لوزان و ژنو و تحلیل های و حرفایی که میشنوم... از وضع وحشتناک عواطف له شده ی دخترها.. از وضع وحشتناک آمار پسرها.. از وضع وحشتناک آمار قوه قضاییه... از ناامیدی جوونا.. از "داغونم"هایی که سالهاست برام اس ام اس میکنن... از شکاف های خانواده ها... 

از خودم که توانم کمه برای به دوش کشیدن این همه غم... از اینکه حس میکنم همه جای عالم داره ناله و فریاد میزنه... از اینکه دستام نمیرسه همه رو به آغوش محبت بکشم... از اینکه که من خیلی کمم... از اینکه با حرف زدن ِ خالی «من»ام وسعت پیدا نمیکنه...

گوش هام حتی خسته ست... نمیتونم این همه صدای غیرطبیعی رو بشنوم... چشمام خسته است... از خوندن این همه متن های باطل وایبری که حال آدمو به هم میزنه... نای روزنامه خوندن هم برام نمیمونه... 

فقط حب شماست که دردمو تسکین میده... منو بزرگ کنید، دارم اذیت میشم توی قفس تن...

فرض کن دروغ نیست... فرض کن دارم خط خطی میکنم... عاشقتم.. 

منو ببخش... 

+ عنوان از یک مداحی.

+ مناجات شعبانیه بخونید، همین.

/ 0 نظر / 20 بازدید