لحظات بی ارزش...لحظالت مفید

وقتایی که خسسسسسته ی خسته از دانشگاه میام خونه....

حجم سونامی کارام رو مرور می کنم.... و می دونم که نمی رسم بهشون که همه رو انجام بدم... مگر اینکه شب بیدار بمونم... مگر اینکه مدت های مدید تفریح نداشته باشم...

وقتایی که از شدت خستگی حتی چشمام بسته نمی شن...

وقتایی که از دنیا زده می شم و می دونم اون بدن خسته جون نداره نه درس بخونه نه کار کنه نه حتی لبخند بزنه....

یه کار بلدم انجام بدم....

اللهم صل علی محمد و آل محمد...

...و عجل فرجهم...

 و بعد آروم شم...

و خیالم راحت شه...

که منم خدایی دارم

و پیامبری به چه مهربونی

و امام هایی به چه مهربونی...

سلام امام مهربونم... خجالت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پاوبلاگی: فصل اتمام امتحانات شما مصادف با شروع امتحانات منه...  خوش باشید با خودسازی قبل از مهمونی خدا... منم خودسازیم مقاومته...اینطور بنظر میاد!

نظر نویسی: نظرات رو جواب دادم.

[ چهارشنبه ٧ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠٥ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]