پی حرف دلم

باز هم عقل و احساسم دست به یکی کردن منو به سمت حرکتی سوق دادن. داستان از این قراره که وقتی احساسم برای انجام کاری به هیچ عنوان باهام راه نمیاد و من به خودم نگاه می کنم و اینو ضعف می بینم که نمی تونم تصمیم بگیرم، از دست خودم شاکی می شم!! و وقتی دورم آدمایی می بینم که منو به انجام اون کار می خوان هل بدن، گویا از سر خیر! باز در درونم آشوبی احساس می کنم از جنگ دو نفر! یکی می گه دختر عاقل باش به حرفشون گوش بده. یکی می گه من راضی نیستم این کارو کنی و تهش حتما بد می شه. اون وسطا یکی از من با پررویی به اطرافیانم می گه من نمی تونم دلم راضی نیست!(با حالتی هم عصبی، هم ناراحت)

بله... کار این عقل و احساس من دوباره این تن رو کشوند به سمت سوال و جواب و حس پرسشگر منو فعال تر کرد. شروع کردم... از دوست عاقل...از افرادی که دوسشون دارم و خودشون تجربه کردن پرسیدم.

یه مورد خیلی جالب در مورد من اینه که وقتی سوالی دارم انگار تموم عالَم دست به دست هم می دن جواب منو بدن(عاشششقتم خدا). تو برنامه ی تلویزیونی راجع به سوال من توضیح می دادن ، تصادفی تو اینترنت و....

می شه گفت 90 درصد مطمئن شده بودم که بله، دلم(احساسم)درست می گفته. 10 درصد آخر رو از یه عالِم پرسیدم و ازش دلیل و مدرک خواستم و اونم بهم داد. البته دلیل و مدرک رو برای کسانی می خواستم که داشتن منو تشویق می کردن اون کارو انجام بدم. می خواستم به اونا هم بگم که این کارو نکنن. دلم نمیاد بذارمشون به حال خودشون...!

گذشته از همه ی اینها...یه حال خوبی دارم وقتی می بینم به حرف دلم گوش کردم و اون کارو نکردم.... و حالا مطمئن شدم که کارم درست بوده. قربون این دلی می رم که خدا توش اون حس منع رو گذاشت و یکی در درونم داد می زد : نههههه، نهههههه. قربون اون خدای خوبی که این دلو بهم داد...خدای مهربونی که این همه حس بهم داد....خدای مهربونی که کلامم از وصف خوبیاش و مهربونیاش عاجز مونده و اشک شوق که از مجرای دلم می ریزه، ناتوانیم رو بیان می کنه....از بیان کرمِ تو ، ای بهترین...

6/مرداد/90

[ سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢٦ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]