در گریز از پدر!!

اعتقاد پدرم چنان بذری در وجودم کاشته شده بود... و من بی خبر از این بذر! بعد از حدود 20 سال فهمیدم... که از من چه ساخته ای! اعتقادت در "یاعلی" گفتن. اعتقادت آنگاه که هیچ گاه اشکت را ندیدم جز برای وقتی که واقعه ی کربلا و آب آوردن عباس رو برام می گفتی... و اشک نذاشت بقیه شو بگی... اعتقادت در اینکه روزی را خدا می دهد. جدیت ات که زیر حرف زور نمی روی و هرجا که کار کردی اگر دزدی دیدی استعفا دادی... بدون نگرانی از روزی خانواده ات. بقول خودتان خدا یه نعمتی بهتون داده که زود دزدی هارو تشخیص می دین و زیر و بم ادارات رو می فهمید.
جدیتش بیش از آنکه من را متوجه تربیت کند متوجه مفهوم بداخلاقی می کرد! آنگاه که نمی گذاشت بعد از ساعت 9 شب بیدار باشم و برنامه های بدرد نخور تلویزیون را ببینم.
آنگاه که مرا مجبور به مسواک زدن می کرد!
آنگاه که به من می گفت باید از درس معلمت جلوتر باشی... آنگاه که باید هایش بوی جدیت می داد.
آنگاه که مثل دیگران از 20 گرفتن رویم نمی شد تقاضای جایزه کنم. نمرات بالا جزو وظیفه ی من تعریف شده بود.
یادم است آن روزی که امتحان فیزیک مکانیک را بخاطر سهل انگاری خراب کردم و گریه کردم! و دوستانم متعجب از اینکه من هیچوقت برای نمره گریه نمی کردم....! گفتم: بابام... می گفتن: بابات دعوات می کنه؟ گفتم: نه... من خجالت می کشم... بابام از من انتظار داره... انتظارش از من زیاده... من می تونستم 20 شم...
پدرم... یادت است آن شبی که مرا در آغوش گرقته بودی و زمین خوردی؟ یادت است که نزدیک بود لاستیک پاترول از رومون رد شه؟
پدرم جدیتت تربیتم کرد... پدرم مهربانیت را در سوغاتی هایی می دیدم که برایم می آوردی...آن زمان که نصف هفته نبودی. پدرم جذبه ات تا آنجا بود که وقتی می خواستی برگردی تهران خانه را تمیز می کردیم و داداش می آمد در پارکینگ حیاط را برایت باز می کرد.... مهربانیت را آنگاه می دیدم که هرجا می خواستم می بردیمان...سینما...اما نمی گذاشتی هر فیلمی ببینیم!
اما آه....یک آه طولانی..... همه چیز سنگی شد... ما هم!!
کو داداشی که در را برای پدر باز کند؟ کو خانواده ای که خانه را برای پدر تمیز کند؟ کو لوس کردن های من برای شما؟ کو؟ همه را فراموش کردیم... شما هستی و ما نمی بینیمت! شما صبح زود نان داغ می خری و ما نمی بینیم! شما بعد از ورزش شاد می آیی خانه و ما شادیت را فقط تماشا می کنیم! شما ، ما ، آه......
دیگر رویم نمی شود! دیگر به گریز افتاده ام... آنقدر شرم زده ام که مطمئنم شما نمی دانی....
پدرم! نمی دانی آن دفعه ای که گفتی برایت دعا کنم چقدر دردناک بود؟ باور کن نمی دانی... با لبخند فقط گفتم: بابا پدر باید واسه فرزند دعا کنه من برم چی بگم؟ چقدر بدبختم که همین یک خواسته ات را با خوشرویی قبول نکردم!
خداوندم.... می دانی، بهتر از من می دانی...
ببخش
راضی اش کن ببخشد
بگذار جبران کنم...
حداقل
با شربت آبلیمو که دوست دارد

پاوبلاگی: احساس می کنم...هنوز اندر خم یک کوچه ام! رضایت پدر، رضایت خدا... و من کجای این عبارتم؟ سعی می کنم، حالا ببین!!
علی نویسی: میلاد امیرالمومنین علی علیه السلام مبارک یعنی چی؟ یعنی این شخصیت خیلی مبارکه؟ یعنی باید چیکارش کرد؟ اسمشو نوشت و تبریک گفت؟ یا پ...؟
 تبریک نویسی: روز پدر رو به همه ی پدرهای مهبون تبریک می گم. علی الخصوص دخترها و پسرهایی که امروز تصمیم گرفتن رضایت پدرشون رو جلب کنن.

[ دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]