تنها از دنیا، با فاطمه بیا...

خداوندم...
چطور شکرت بگویم...؟
وقتی بخاطر عذاب وجدانی که خودت در دلم می اندازی
می روم کمی هم آدم بشوم.
چطور شکرت بگویم...؟
وقتی تمام راه های آدم شدن را خودت به من می دهی
وقتی اگر چندساعت هم کور شوم...
باز هم خودت یادم می آوری...
که ساعت را ببینم
که بیایم...جبران کنم
هرچند که نتوانم!
و تو...
تمام این حجت ها را با من تمام می کنی
روزانه و ساعت وار
دوباره و دوباره نشانه می فرستی
فقط نباید بگذارم چشم هایم کور شوند
نباید!
نگذار...
دستم را بگذار در دستانش
در دستانشان
من که بیشترش کورم
بگذار راه را برایم بروند و
من...
در راه...
فقط تو را بپرستم
هرچند که بچه ای بیش نیستم
هرچند که هیچ از پرستش نمی دانم
و باز خودت
خودت
پرستیدن هم روزی ام کن!

خداوندم....
چطور شکرت بگویم...؟
این روزها!

تمام استجابت هایت را بر سرم می ریزی
و من مثل کودکی
...!
خداوندم استجابت هایت بعد از چند سال
برایم درس شدند
که چقدر بچه گانه دعاهای بزرگانه کرده ام
و تو بزرگتر از آنی که مستجاب نکنی
دعای یک کودک را
کودکی که نماز نمی دانست و نمی داند
فرصت دادی تا استجابتت را درک کنم
به من آموختی که برو با دل بیا
برو تنها بیا
تنها از دنیا،
با فاطمه بیا........
خداوندم
اشک
اشک
اشک
چطور شکرت بگویم؟

پاوبلاگی: نمی دانم چند نفر در این میان برایم واسطه شدند...! می دانم سادات برایم گل کاشتند... من عددی نیستم...ان شاءالله بهتر از من واسطه ی خیرشان شود.

[ پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]