پیام یاســـ نبوی

می نویسم اما شاید به دردت نخورد...

در کافه.... دفتر برنامه هایم.... با مداد کمرنگ نوشته ام: خطبه فدک بانو فاطمه  . . . وصیت ایشان
صدا و نگاهش از این نوشته هایم پرسید...
گفتم می خواهم بخوانمشان...
در دفتر برنامه هایم کمرنگ می شدند... نوشته های با مداد! و من هنوز نخوانده ام خطبه فدکیه را، در عمرم حتی! در عمرم حتی!
می خواهم بروم بخوانم ها..! نمی شود! می خواهم بروم بخوانم ها..! نمی شود!
آنقدر خسته می شوم از روزمرگی ها که مثل بچگی هایم در هال خوابم می برد و مادرم مرا به اتاق می برد...! و من در خواب و بیدار یادم نمی آید می خواستم خطبه فدکیه را بخوانم!
من می خواستم؟ تو چکاره ای؟ مگر نشنیده ای إن شاء الله؟
تو هنوز قد خوندن خطبه ی بانو فاطمه (سلام الله علیها) نشده بودی وگرنه عین بچه ها خوابت نمی برد!
خواستم با مترو از دانشگاه بیام خونه... که چشمم خورد به اتوبوس...
تصمیم گرفتم بروم امامزاده...
در ورودی امامزاده کتاب های مشکی روی هم...
رویش نوشته: پیام یاســـــــ  نبوی...
و من همچنان یادم نبود می خواستم خطبه فدکیه را بخوانم
که...
که...
رویش نوشته بود: متن و ترجمه ی خطبه ی حضرت زهرا سلام الله علیها(خطبه ی فدکیه)
قیمتش را می پرسم که خانم می گوید:
هـدیـه ست!
و من...!
چه حالی باید داشته باشم... یا فاطمه ی زهرا !
راه برگشت فکر کردم که صلوات حضرت فاطمه چه بود جمله بندی اش؟ که یادم نیامد!
شاید بد نباشد هم صلواتش فرستی هم برای دل من بنویسی اش...

این روزهایم بیش از این بود که نوشتم... خواهرم می داند... فاطمه ی زهرا(سلام الله علیها) می داند...خدا می داند... و من از همه کمتر می فهمم! خدایا نگذار با نادانی ام هلاک شوم... نگذار به مرگ جاهلی بمیرم...

_________________________________________________________________
زمزمه سوال این روزهایم: تسلیت...تسلیت..! تسلی...تسلی...آرام گرفتن...! "تسلیت می گویم"! می خواهد آرامم کند یعنی؟ باید آرام باشم یعنی؟ باید آرامش کنم یعنی؟ آه که چهره ی آرامی به خودم گرفته ام! چهره ای که لبخند را از یاد می برد هی... لبخند نزدید هم نزدید! به حرفم گوش نکردید هم نکردید! من کوچک تر از آنم که حرف بزنم.
حرف آخر:خطبه فدکیه را خوانده ای در عمرت ؟ آفرین که خوانده ای. فکر هم کرده ای درباره اش حتی؟

[ دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥۸ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]