یک حرف حسابی، در یک مهمانی

در این جمع های مهمانی این روزها حرفم نمی آید! می خواهم حرف بزنم ها، اما هرچه بخواهم بگویم بیهوده گویی ست. واضح تر بگویم... حرفی که بخواهد برای آنها ارزش شنیدن داشته باشد باید حرف بیهوده ای باشد!! باید یک حرف سرکاری باشد. باید کسی را به تمسخر بگیرم تا آنها بخندند! باید حرف های خاله زنکی بزنم تا بتوانم هم کلامشان شوم!! باید... باید... باید... چه "باید"های زشتی که "نباید" هستند... و تبدیل به "باید" شده اند!!

دو دست مبل بود... عده ای در این دست مبل، عده ای هم در آن یکی نشسته بودند. و من روی صندلی ای بین این دو دست مبل! خیره به دیگران، به حرف هایشان. جذابیتی برایم نداشت، گوش دادن بهشان. شاید تنها جذابیتی که باعث شده بود خیره شان شوم این بود که بعضی چهره هایی که تغییر مثبت داشتند را می خواستم خوب ببینم و یاد بگیرم. چه سیرت زیبایی دارند که توانستند پا روی خواست نفسشان بگذارند و تازه تمام اطرافیانشان را هم مثل خود کنند.

حرف ها خاله زنکی بود... و من هم که با تمام احساساتی بودنم و تمام احوالات خانومانه ای که دیگران می گویند، از چنین حرف هایی خوشم نمی آید. در حرف های خاله زنکی، صحبت از مهریه بود. از اینکه اقوام ما به تازگی مهریه ها را کم می گیرند.... چهره اش را خوب یادم است، گفت: "مسلمون بودن که به حرف نیست، باید تو عمل ثابت کرد." او مهریه ی دخترش را کم گرفته بود.

کم کم مهمانان قصد رفتن کردند و ما قرار نبود برویم. آقای جمعشان گفت: "همه چیزمون برعکس شده. بجای اینکه وقتی به هم می رسیم از درد هم کم کنیم یا حرف بدرد بخوری بزنیم و از دین بگیم، همش حرفای خاله زنکی می زنیم!" و آن خانم محترم که صحبت از مهریه دخترش می کرد گفت: "اتفاقا ما صحبت از دین می کردیم. اینکه نباید مهریه رو زیاد بگیریم".

می دانم وقتتان را گرفتم، می دانم..... خواستم برایم راه کاری بدهید... این روزها مهمانی ها برایم وسیله ی عذاب وجدان ست. از طرفی صله رحم و خوش رویی... و از طرفی حرف های بیهوده...بازی های بیهوده...حروم کردن عمر... و گه گاه غیبت...!

شما چه می کنید در مهمانی هایتان؟؟ یک کاری که گرچه عمرم را ببرد، بیهوده نبرده باشد و خدایم راضی باشد.

[ یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]