من هنوز کوچیکم

پنج شنبه در پارک نهج البلاغه با دوستم که صحبت کردیم در لا به لای حرفامون، رفیقم می گفت: «خوبه، خیلی خوبه.» و من گرچه صحبتم رو ادامه می دادم اما در درون می گفتم: «ای کاش دیگه نگه!». از اونجا که رفیقم نگاه مثبتی داره، ضعف ها و عیب و ایرادات منو نمی بینه. و ای کاش که می دید و بهم می گفت. قبلا ازش خواستم اگر ایرادی از من دید بگه اما نمی دونم چرا پیش نمیاد من جلویش یه سوتی(!) بدم و بالاخره یه ایرادی از من به روم بیاد تا به خودم بگم:« تو هنوز خیلی کوچیکی جوجه! برو آدم شو! برو تلاش کن.» چقدر من حواس پرتم...! باز هم یادم رفت که"خدا ستار العیوبه"... ببخش فراموشی همیشگی ام را.
بعد از خداحافظی تو راه برگشت بهش اسمس دادم:« کمتر ازم تعریف کن...»
جواب داد:«من ازت تعریف نمی کنم که خوشت بیاد... اغراق نمی کنم... می گم که نقاط قوتتو بشناسی و بپایی که کم نشه»
نوشتم:« پس حداقل این جمله آخرتو همیشه تکرار کن. ولی باز نگی بهتره.»
جواب داد:«چشم می گم»
بعد فکر کردم به چیزایی که باید بیشترش می کردم و می پاییدم کم نشه و همون طور که سرمو به شیشه پنجره اتوبوس تکیه داده بودم، فهمیدم که خیلی پررو ام که دارم کارای خوبمو مرور می کنم! خیلی بدبختم! ای کاش یکم آدم تر بودم. و ای کاش می تونستم همیشه اون کارارو بکنم.
و بعد ترسیدم... از اینکه افکارم شیطانی بود و من غرق بودم درش... از اینکه یادم رفته بود که "من هنوز خیلی کوچیکم". یادم رفته بود من باید لحظه لحظه ی زندگیم در تلاش باشم. یادم رفته بود که من هنوز خیلی چیزا هست که باید یاد بگیرم و بدونم. و هنوز یاد نگرفتم و نمی دونم.
با اینکه خواستم نفسم رو بشونم سر جاش که فکر نکنه خبری شده. اما در عمل دیدم که ذوق و شوق هام برای خوندن کتاب کم شده. چطور می شه که من تو مترو و اتوبوس هم کتاب می خوندم ولی حالا تو خونه نمی خونم؟! چطور می شه که کتابارو می ذارم جلو چشم تا بخونمشون، اما بازم چند روزه بازشون نکردم! حتی برای دیدن عکساشون!!
... و چه احساس بدبختانه ای دارم که فکر های بدرد نخوری را در سرم چرخانده ام! و فکرم را مشغول درس و طرح و کتاب نکرده ام.
هر چند وقت یک بار که به یک سری از اهدافم می رسم و تحولاتم برایم عادی می شود باید سریعا یک "تو خیلی کوچیکی" به خودم تزریق کنم تا دوباره بلند شوم و بدوام! اما این با کلام تاثیر زیادی ندارد. چطور بلدم برای دیگران نسخه بپیچم که: "باید نمونه ی عینی ببینه تا بفهمه". اما خودم نباید نمونه ی عینی ببینم تا بفهمم؟ خیلی رو می خواهد، خیلی!
اما خدای من ستارالعیوب ست... خدایم مهربان ست... اصلا خیلی خیلی مهربان ست. خدایم دوستانی به من داده به چه خوبی... که برایم نظر می گذارند: «این آدرس یه وبلاگه که تو بروز شده ها دیدمش، بخونش.» و من وقتی می خوانمش عمیقا متوجه می شوم... چه چیز را؟ اینکه: "من هنوز خیلی کوچیکم".
خدایم خیلی مهربان ست.... اگر نبود آن نمونه ی عینی را نشانم نمی داد تا بفهمم.
خدایم خیلی مهربان ست... اگر نبود امام رئـــوف(علیه اسلام) جواب التماس دعاهای من را به دوستانم، نمی داد.
خدایم خیلی مهربان ست... اصلا یک چیزی فراتر از این ها... اصلا این لغات بلد نیستند بگویند. بــاور کنیـــد.
شکر نویسی: اصلا می دونی خدا؟ هرجوری فکر می کنما... خیلی شکر بهت بدهکارم... اصلا یه وعضی! ولی بازم ......شکرا لله.......
خودسنجی: می خوای بدونی چقدری؟ می خوای بدونی چقدر وقت حروم می کنی؟ می خوای؟ بخونش: تشنه ی حقیقت رو... از اونجایی که پرشین بلاگ عزیز(!) لینکو اینجا وارد نمی کنه... از تو لینک ها برید.

[ شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٦:٢٢ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]