نقش بسته بر لب ، نقش گرفته از دل

گاهی شنیدن و دونستن روابط پاک و زیبای بعضی دوستان به آدم یه حس قشنگی مثل یه لبخند نا خود آگاه میده که هی دلت میخواد اونو بچسبونی به لب مبارک! شایدم به بک گروند مانیتورت که همه ببینن چه لبخند گنده ای به تمام دیوار دلت چسبیده....

من از بچگی سوال زیاد میپرسیدم...عاشق یاد گرفتن بودم و هستم. گاهی خودمو تو اون دوران تصور میکنم.... من وسط دارم راه میرم...این دستم کشیده به سمت بالا ...اون دستم کشیده شده به سمت بالا...چشمام دنبال یه چاله ای ، جوبی ، چیزی میگرده که امیدوار بشم که میتونم دستامو محکم بچسبونم به دستای بزرگ و مردونه ی باباجونی و دستای خانومانه ی مامانم و ...... بپرم هواااا...!!! آخ آخ که چه کیفی می داد... وقتی می پریدم سریع چشمامو به بابام می دوختم که ببینم عکس العملش چیه؟ و می دیدم بابام لبخند پدرانه ی زیبایی زده و ته ته چشماش میگه میدونه من چاله و جوب رو بهونه میکنم واسه آویزون شدن از دستای مامان بابام...و بسی لذت بردن از پروااااز!

تابستون گذشته که به یه پارکی رفته بودم با بابام دوتایی قدم میزدیم و من در همین حین انگار خودمو در 16و17سال پیش دیدم... یه دختر کوچولو،سفیییید،یه پیرهن قرمز،بین دستای مامان باباش....واییی جایی که بیشتر از همه شبیه من بود.... اینکه سرش همش این ور و اون ور می جنبید و انگار کلا آویزون اون دستای مهربون بود!

این من کوچکِ هر کس هم برای خیلی ها یه لبخند بزرگ میچسبونه رو دل مبارکشون.من این لبخند های زیبا که از ته ته دل آدما نقش میبنده به لب هاشون رو دوووست میییییدارم.لبخند

[ جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]