اگر راست می گویی ... کاری بکن

هوا سرد بود. آن قدری که وقتی باد به چشمانم می خورد حس می کردم چشمانم می خواهند یخ بزنند! قدم هایم را تند تند برمی داشتم. از پله برقی پل هوایی که خواستم بالا بروم نزدیکش مرد جوانی بساط پهن کرده و یقه ی کاپشن مشکی اش را بالا آورده بود که کمتر سردش بشود. نگاهی به بساطش انداختم... انواع دستکش و جوراب های عجیب غریبی که شاید تا همین زمستان گذشته در هیچ بازاری نبود. طرف دیگر پل که پایین آمدم، مسیرم به طرفی بود که با بیشتر جمعیت مردم مخالف بود. نمی خواستم دقت کنم اما انگار برایم سوال عجیبی شکل گرفته بود که آنجا مردم و بخصوص دخترها هر کدام سر تا پایشان شاید حدود ششصد هفتصد هزار تومان لباس پوشانیده شده بودند. و در کنار همین دختران زیباپوش(!) ، پیرمردی بساط پهن کرده بود. نمی خواستم دقت کنم اما برایم سوال شده بود که هوا به این سردی که حتی تخم چشم هایم هم نمی توانم بدون پوشش نگه دارم، چطور این پیرمرد دوام می آورد!! چطور در بین این همه آدمی که لباس هایشان این قدر قیمتی است کسی لباس های نه چندان بدرد بخور این پیرمرد را نمی بیند!! چطور می شود؟! یعنی کسی سرما را حس نمی کند؟ کسی نداری ِ او را نمی بیند؟ داشتم فکر می کردم آن مردهایی که اینجا بساط دست فروشی دارند حتما از محله های خیلی پایین تر آمده اند اینجا. اینجایی که هوایش پاک تر است اما آدم هایش را شک دارم! اینجایی که هوایش سردتر است و دل های آدم هایش هم(اینطور بنظر می آید). نمی دانستم باید خود را از این افکار فراری بدهم و خجالت بکشم از این همه قضاوت همراه خود برتر بینی. یا به خود بگویم اگر راست می گویی کاری بکن! این جملاتی که اولشان "اگر راست می گویید" دارد، عجب سوالاتی هستند. سوالاتی که تمام من ِ واقعی ام را نشانم می دهد. خالی از هر شعار و خودستانی چندش آوری!
مسیر بعدی ام با تاکسی به خیابان دادمان بود. پول را که دادم و پیاده شدم از چند سانتیمتری که پنجره را باز کرد بقیه اش را پس داد و گازش را گرفت و رفت. نگاه که کردم دیدم بیش از حقش از پولم کم کرده! نیش خندی زدم و گفتم  پیش خودش گفته ساکنین این محل این پول ها برایشان پول نیست! و توجیه کردم که فلان مسیر هم همین قدر می گیرند؛ بیخیال، حلالش.
وارد خیابان ایران زمین شمالی شدم که به بیمارستان بهمن بروم. جایی که مادربزرگم بستری است. باد سرد چشم هایم را نشانه گرفته بود. از کنار ماشین ها که رد می شدم یادم آمد دفعه ی قبلی را که گذرم به این خیابان افتاده بود. همان روزی که در همین ایران زمین شمالی ماشین ها به شدت هرچه تمام تر فخر می فروختند!! ماشین ها نه، صاحبانشان. صاحبانشان هم نه، آنهایی که می رانندش. آنها که می رانند هم نه، ....!
 یاد آن پورشه های سفید افتادم که در کنار هم به آرامی حرکت می کردند و فلاشرهایشان هم روشن گذاشته بودند که ماشین هایشان به عالی ترین نحو به نمایش دیگران بگذارند. یاد اینکه از آن عینک آفتابی هایشان بدم آمده بود که چهره هایشان را سرد و یخی تر کرده بود. آن قدری که می گفتم ای کاش همان پیرمرد ساده پوش سرما زده ی دست فروش را می دیدم نه این جوانان خوش پوش فخر فروش را. یاد آن جملاتی که دوستم ایران زمین را برایم وصف می کرد و چهره اش پر از احساس بدی بود که دخترخاله اش از شهرستان آمده و محو رفتارهای پسران ایران زمین شمالی شده و خبر ندارد که اینها همه این طورند! یاد دوست دیگری که تعریف می کرد از اینکه او و خاله اش هم با ماشین فلانشان در خیابان ایران زمین گشتی زده اند. یاد اینکه اینجا ماکسیما و آزرا اصلا ماشین به حساب نمی آیند!! و همین طور پیرمردهای دست فروش، آدم!!
دست خودم نبود که ذهنم یک ریز تصاویر آن ماشین های خاص را با آن مردهای دست فروش کنار هم می گذاشت. دلم همه ی آن ماشین ها را پس می زد. دلم می خواست پیش آن پیرمرد بنشینم و به دردهایش گوش بدهم. دست خودم نبود هجوم این همه دلزدگی به دلم. من فقط دلم می خواست، دست خودم نبود.

پوزش نویسی: باعرض پوزش به اهالی سعادت آباد. حقیقت بسی تلخ بود و من فقط نوشتمش. نگاهم را خیلی دور نبینید... من همین محله کناریتان ساکن هستم... بعد از همان رود باریک...بعد از همان دره ی خوش آب و هوا...
پاوبلاگی 2: بچاها از اونجایی که توصیفاتم واقعی هستن بگم که یادم نمی یاد اون دست فروش دوم دقیقا پیرمرد بود یا نه!
خدایا...: الحق که حکمت را هم خودت می دهی خداوند حکیم. راست گویی ِ راستکی هم توفیق می خواهد ها. می دانم می خواهی ببینم که این طور دلم را می بری... خدایا نگذار دلی که رفته با توجیهات عقلی شیطان صفتم برگردد به جایی که دیگر نه جایی ندارد و نه باید باشد. خدایا نگذار دلم را خاک بگیرد و چشمانم کور شوند. خدایا همه اش تقصیر من بود، می دانم. اما تو که مهربانی و بخششت زبانزد است. خدایا نگذار دلم خاک بگیرد و گوش هایم کر شوند. نگذار دست و پایم با شنیده ها و دیده هایم هر کدام راه خود بروند...خدایا نگذار... تو که توانایی...

[ پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٤:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]