اشک هایم مثل کودکانی غرغرو...

خدایا به تو هم لازم است بگویم که چه شد که شکستم؟ خدایا تو که نزدیکی، نزدیک تر از همه...

خدایا باز بگویم که چه شد به درد آمدم؟ بگویم که در عین وقتی که نیاز داشتم دستی نگهم دارد نیفتم بر زمین، دستی هولم داد که بخورم زمین...!! خداوند من... چه بگویم؟؟ ناله کنم یا اشک بریزم؟ یا نه! تو اصلا دوست نداری بنده ات رو اینجوری ببینی؟ دوست نداری این دخترک کوچک دلش بشکنه...خورد بشه...بریزه زمین؟

در میان نفس هایی که بغض را در خود نگه می داشتند تا نترکد و سیل اشک ها بر صورت نریزند....یاد تو افتادم. چطور رویم می شود اشک بریزم وقتی چون تویی را دارم...؟ حتی نخواستم این چهره ی بغضناک را در آیینه ببینم و فرار کردم به اتاقی که آیینه نداشته باشد.

شرم کردم از اشک ریختن در مقابل تویی که من رو دوست داری... می دانستم هرچه از دوست داشتن تو دارم همه اش رحمت خودت ست و من کاره ای نبودم.

در میان لب هایی که می خواستند لبخند را چاشنی این صورت داغ کنند... دوباره نفس های اشک آلود آمدند.......

و دوباره باید قصه ی "تو را" برایشان می خواندم تا آرام بگیرند و بگذارند لبخند بیاید. اشک هایم مثل کودکانی غرغرو و لوس رویشان را این طرف و آن طرف می کردند و می خواستند گریه کنند و من باز می گفتم:

خدا مهربان است... دوستتان دارد... خدا یار دل های شکسته ست...

داشتند آرام می شدند که این جمله ی آخر را گفتم و دوباره زدند زیر گریه و گفتند:

خدا می دونه ما شکستیم...خدا می دونه اونا مارو شکوندن...

و من هم گویی مادری بی طاقت شده بودم دیگر قصه ی خدا را از یاد بردم و گفتم گریه کنید....تا آخر خدا خودش آرامتون کنه.... گریه کنید کودکان بی تابم....خودش آرامتان می کند....

پاوبلاگی: عزیزان حالم خوب خوبه...نگران نشید. 

[ سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٤ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]