دلش میخواست تاقلبش الهی نشده برنگرده

در گلزار شهدای اصفهان بودیم... من بودم و یک حس غریب! حسی که نگاه به قبرهایش من را نگران حال ِ پریشان روح هایش نمی کرد. حسی که می گفت چه خوشند اینان... و کدامشانند که از این جان فدایی پشیمان باشند...؟!

گشتیم و مزار عموی شهیدم را پیدا کردیم... نه، دلم نمی خواست به خوشی اش اشک بریزم... اما وقتی دلتنگی مادرش را دیدم چشمانم امان نیافت و اشک ریخت... مادر بزرگم به سختی قدم بر می دارد، به سختی راه می رود، باید دستی زیر بازوهایش را بگیرد و کسی شنوای دردهای بی پایانش باشد. با چنان حالی که می دانم به زور از روی صندلی بلند می شود و می نشیند؛ سر خم کرد به روی سنگ قبر پسرش... چه بگویم از اشک هایش...! همیشه می گوید اون آسمونی بود... این جمله ش از ذهنم نمی ره چون من هم که هیچ از عمویم به یاد ندارم هم می دانم او آسمانی بود و بسیار مشتاق دیدار خدایش. آخرین نامه ای که برای خانواده اش نوشته بود را داریم و هروقت می خوانمش شرمنده می شوم که چقدر زمینی هستم من! و او چقدر آسمانی ست...

وقتی یادم می آید او در آن سالهای دور پزشکی قبول می شود و فقط بخاطر مادرش نمی رود، با تمام دلم می فهمم که چه احساس مسئولیتی به مادر تنهایش می کرده. او نه فقط در جبهه ی جنگ، در خانه هم جان فدا ترین بوده. اگر احساسش نکنید باکی نیست که من او را احساس می کنم و می دانم چه خوشست آنجا. غبطه می خورم به آسمانی بودنش و دوست دارم بداند برادر زاده اش او را دوست دارد. دلم می خواهد تمام لبخندها و اشک های ارزشمندی که دارم را برایش بفرستم.

نوشته ی سنگ مزارش گویی می خواهد مرا از زمین بکَند:

« من بخدا قسم هیچ بودم و میخواهم اینجا در جبهه چیزی شوم و دلم میخواهد تا قلبم الهی نشده است برنگردم و از خدا که دریای بیکران بخششهاست میخواهم و امیدوارم همه گناهان مرا ببخشد ».

 

توضیح نویسی: بعد از خوندن وبلاگ ترانه ناب مناجاتی به زبانم رسید که خواستم بنویسم که بیاد مناجات زیبای سنگ مزار عمویم افتادم و اینکه او چه بود و من چه ام! این شد که نوشتم چه در سفرم به اصفهان دیدم و حس کردم. به امید اینکه کمی هم که شده آسمان را ببینیم...

آرزو نویسی: خدایا یعنی می شه منم قلبم الهی بشه بعد بیام پیشت؟ یعنی می شه من هم آسمونی بشم؟

پیشنهاد نویسی: یه سر به وبلاگ های «ترانه ناب» و «عکس فرشته ها»(لینکش هست) بزنید و ببینید چه احساسی و انرژی ای می گیرید! خوبیش اینه که تند تند بروز می شن و همیشه یه حرفی برای نوازش دل توش هست. خلوص نویسنده اش مدتهاست منو به سمتش می کشونه...مخصوصا اگر خلاء معنوی داشته باشم.

[ یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤٤ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]