اگر آخرین نماز بود...

دل و عقلش، دست و پایش با هم نمی آمدند! دلش محبت حسین(ع) را می طلبید، عقلش شناخت حسین(ع) را! یکی می گفت: اول شناخت، بعد محبت؛ یکی دیگه می گفت: اول محبت رو داشته باش، بعد شناخت خودش میاد! دلتو بده، بقیه اش درست می شه!
دوراهی و ناهماهنگی اش از درون فراتر رفت، به جسم رسید! همه چیز او را برای حرکت هل می داد، از دل و چشم و گوش گرفته تا سری که گیج می رفت! این بار نه فقط از درون، که جسمش هم تلو تلو می خورد! چشمانش سیاهی می رفت! آن روز و شبش به سختی گذشت. خیلی از نیمه شب گذشته بود اما خواب، توان ِ خواب کردن این چشم ها را نداشت! همه ی اینها یک طرف و عجله های روزمرگی هایش هم یک طرف. چشمانش که نای دیدن نداشت، تنش هم نای تکان خوردن نداشت، چه برسد به راه رفتن. اما مجبور بود.
در آن گیرودار،  بدو بدو سجاده اش را برداشت تا نماز را در لا به لای روزمرگی جای دهد!! صدای نوحه می آمد، تنش توان نداشت، ریه هایش نفس نفس می زدند... تکبیر گفت... به رکوع رفت، آرام شد. به سجده رفت، آرام تر شد... چیزی می خواست او را به تند گذراندن این لحظات هل بدهد برای رسیدگی به روزمرگی؛ اما تمام دل مشغولی هایش او را تشنه ی این آرامش می کرد. آرامشی که در سجده و رکوع بود، آرامش آغوش خدا...
در همان حال نماز به یاد آشنایی افتاد که در مسیر بین وضو تا نماز به دیار ابدی رفته بود...! همان آشنایی که هیچ از بدی از او نه دیده و نه شنیده بود. همانی که بعد از فوتش همه گفتند خوشا بحالش که با وضو و در مسیر بندگی رفت... با خودش فکر می کرد: "اگر این آخرین نماز من بود، چطور می خواندمش...؟!"
8/آذر/90  ،  3/محرم/1433

[ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٧ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]