باغراه آبشار یا باغراه زندگی!

آبشار تهران، پارکی تقریبا 70 هکتاری روی دامنه های کوه های شمال غرب تهران هست. شبیه پارک جمشیدیه، پر از پله های سنگی، صندلی های چوبی، آلاچیق، چندین برکه و... در آخر آبشار.
هوای پاییزی و باد و خورشیدی که کم کم رو به غروب می رفت حس زیبایی داشت. پارک روی شیبه و باغراه ها هم سنگی هستند، و پا رو کمی خسته می کنن. اما محیط آن قدر زیباست که خستگی رو به راحتی به جون می خری. مخصوصا وقتی می دونی اون بالا، آبشار قشنگی انتظارتو می کشه... آبشاری که از پایین دیده نمی شه اما مسیر و برجک هایی که در بین راه هستند محل آبشار رو بهت لو می ده. و امیدوارانه بالا می ری. بعضی ها در همان اول راه از جمع جدا می شوند و تن به خستگی نمی دهند و به همان صندلی چوبی ها و منظره ی تهران بسنده می کنند، اما ما نه. جلو تر می رویم، مسیر آبی که توش آب نداشت مارو تشنه تر می کرد برای دیدن خود آبشار، برای لمس کردن خنکای آب. اما باز در بین راه دیگری از جمع جدا شد، چون از بالاتر صدا آمد که داره بارون میاد و او گفت بهتره برگردم که تا بارون به پایین برسه منم به ماشین نزدیک تر باشم. اما باز ما نه. جلوتر رفتیم و بالاخره ما دو نفر ماندیم. و او اصرار که دیگر نرویم و برگردیم! و من هم انکار. بعضی برمی گشتند و منظره تهران را نگاه می کردند! بعضی به دقت به کوه ها نگاه می کردند، و من هم بیشتر می خواستم از تمام محیط استفاده کنم و لذت بالا رفتن رو بچشم، و دیدن و لمس کردن گل های اونجارو نمی خواستم از دست بدم. اما خب کلی از وقتمون هم به عکس گرفتن از منظره های زیبای پارک گذشت. بعضی با دود سیگار و قلیون خودشون رو مثلا شاد می کردند و هوای پاک مارو، کثیف! و بی توجه به حق دیگران، لبخند می زدند! بعضی از لحظات دونفره یشان به زیبایی خنده ها لذت می بردند. بعضی مسئولیت بچه و بزرگسال داشتند و گویی فقط لحظاتی پارک را دیدند.
 و خلاصه وقتی که در برجکی ایستادیم تا به راهی که آمدیم نگاهی بندازیم، مروری بود بر زندگی واقعی. راه های مختلف با کف سنگی! بعضی راه ها قشنگ تر و بعضی دور تر و بعضی راه ها هم اگر ازشون می اومدم شاید لذت می بردم اما پاهایم «کثیف» می شد! و کلی گُل هارو اذیت می کردم!  لذت من به قیمت از بین بردن گل ها! همان بهتر که آن لذت را نبردم که بعدش ناراحت گل ها باشم. دقت که می کنم می بینم خیلی از لحظات این مسیر رو می شد با یاد خدا خیلی لذت بخش تر کرد اما «حیف» که از دستم رفت! حیف که در دیدن دنیا «حواس پرت» بودم! حواسم به خالق این همه زیبایی نبود! از پایین برجک را خیلی بالا می دیدم اما وقتی آنجا ایستاده بودم، و پایین را نگاه می کردم، دلم «بالاتر» را می خواست. و این خاصیت ما انسانهاست، چه خاصیت خوبی. این مسیر و توصیف هر قسمتش وادارم می کند با دقت به خودم و زندگی ام نگاه کنم و یاد هزار حرف نزده با خدا، بیفتم. یاد هزار کار نکرده، و هزار راه نرفته که گویی همه یشان منتظرم هستند، بیفتم.

[ شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]