غافل از مهربونی هات

می خواستم شروع کنم و ترس از نتونستن نمی گذاشت دستهایم دست بکار شوند! دنبال بهونه می گشتم، پیدا هم کردم. گذشت و گذشت و حالا این منم که بالاخره بهونه هام رفته اند و دستهایم می نویسند. و دلست که می گوید و به آرامی مشق یادش را به دستم دیکته می کند.

هرچقدر هم که ناخواسته ازش دور شدم؛ در گوشه و کنار، در آسمان و زمین، در دل و در تمام این حوالی می دیدمش. همین حوالی های رگ گردنم...

[ سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥۱ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]