آن چه احساسی بود به علی؟!

نه اطلاعات زیادی از او داشت و نه خوب می شناختش. نه تاریخ را برای شناخت او خوانده بود و نه چیزی. فقط گاه گاهی که کلامی از اسم علی می شنید چیز عجیبی در ته ته های دلش احساس می کرد! برای خودش هم عجیب بود که چرا کسی که نه تا بحال دیده و نه چیز زیادی ازش می داند این چنین دلش را می لرزاند! وجودی مثل علی برایش یک موجود بسیار عجیب بود! نمی توانست هضم کند که یک انسان این چنین از خود گذشته باشد! نمی توانست تمرکزی که او در نمازش داشت را هضم کند! نمی توانست بفهمد، نمی توانست! ولی نوری در دلش از وجودی این چنین، و واقعی بودنش سوسو می کرد. مثل همیشه سوالات ذهنیش را خدا جواب داد... نوشته ای عجیب را خواند که از قرن ها پیش وجود علی را به نوعی پیش گویی می کرد!! نه فقط یک نوشته که تمام دلایل و شواهد از خارق العاده بودن علی می گفت!! علی ای که جاهایی الیا نوشته می شده، علی ای که وجودش را قرن ها قبل از وارد دنیا شدنش، عارفان بزرگ به هنگام مرگ معرفی اش کردند!! آن هم چه معرفی ای! نور دلش هر لحظه بیشتر می شد و تعجب و اشتیاقش برای شناخت آن علی هر لحظه بیشتر می شد!! معرفی ای از سوی چه عارفانی...! در چه زمان هایی...! نه اسلامی آمده بود و نه محمدی! و آن ها می دانستند!! و هر لحظه عجیب تر! اما گرچه همه چیز عجیب بود، نورش هر لحظه همراهیش می کرد و اطمینانش می داد. چشمانش باز تر می شد و لبخندش بیشتر و قلبش را روشن می دید و وجودش را تشنه می یافت!

به شهر بازگشت و همه جا از آن علی نوشته بودند، دستانش امید نوشتن گرفت و نتوانست لبخند و تبریکش را تقدیم نکند. شاد باشید.

[ سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]