نه مادر، نه پدر و نه...!

عروس خانوم خیلی زیبا شده بود، زیباتر از انتظار. آقای داماد هم عین پروانه دور عروس می چرخید. نه به هنگام رقص، که در همه ی کارهایش. نگاهش فقط به عروس خودش بود و رقص هیچ کس را نگاه نمی کرد. فقط نیاز به کمی دقت بود تا متوجه شوی وقتی کسی جلوش می رقصید چشمهایش را می دزدید و نگاه نمی کرد. نه بخاطر اینکه عروسش ناراحت نشود و به مردش بنازد، عروس اصلا حواسش جای دیگر بود. و نگاه های مردش را نمی پایید.
بگذریم. هم خوشحال بودم از این پیوند مبارک هم در دلم براشون آرزوهای خوب می کردم و می سپردمشون به خدا. اما...اما... چه بگویم از صحنه ای که تمام لبخندم را یکباره برد ...
خانواده ها می رفتند کنار عروس و داماد عکس می گرفتند، نوبت رسید به یک پسر دوازده ساله که خودش نرفت برای عکس، صدایش کردند که فلانی بیا توام عکس بگیر. از اون دور دوید طرف عروس و داماد اما... او تنها بود بدون هیچ خانواده ای...!! نه مادر، نه پدر و نه خواهر و برادری... تنها رفت کنار داماد ایستاد و من که در چند متری مقابلش بودم، غمی چنین و چنان را در چشمان درشتش خواندم! چند نفری از دور گفتن لبخند بزن! اما نزد... لبانش لحظه ای کمتر از ثانیه ای لبخند زد، از سر اجبار! اما نه، دیگه نزد! خالم به پسرش گفت برو باهاش عکس بگیر، تنهاست! و من هم که دیگر هیچ کاری از دستم بر نمی اومد، با نگرانی فقط به پسرخالم گفتم آره بدو، بدو. و او دوید... و بعد من دویدم تا چشمان پر اشکم را نبیند و نداند که برایش ترحم کردم. از بین همه دویدم به سمت رختکن و بیاد غم چشمان او، چشمان من قرمز بود.... چشمانم برای تنهایی چندین ساله اش سوخت، برای اینکه همه او را تنها دیدند، برای اینکه تنهاییش به چشم همه آمد... و حال که می نویسم هم پر اشکم....

[ پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥٠ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]