اندر احوالات چیپس و کارای خوب!

بی مقدمه... صدای زنگ آیفون اومد و من بر طبق عادت، دویدم طرف آیفون و درو برای خواهرم باز کردم. داشتم بر می گشتم سمت اتاق خواب که مامان محترمه فرمودن در خونه رو هم باز کن. همین طور که داشتم سر خوشان به طرف در می رفتم شعری رو در وصف مامان گلم می خوندم که خودم از این شعره خندم گرفته بودم. در احوالات خندون بسر می بردم که درو باز کردم و یهو دیدم قیافه ی راهرو چقدر عوض شده! بعد صدای شعرم هم رو به سکوت رفت بیچاره...! از قضا این سطل آشغال راهروی مارو برده بودن به نمی دونم کجا! و عجیییب این منظره ی راهرومون یه چیزی کم داشت!! آخه سطل راهرومون از نوع سطل های خیلی خوش استیله!! من تازه فهمیدم یه سطل آشغال چقدر می تونه تو روحیه تاثیر داشته باشه که یهو صدای شعر زیبام رو قطع کنه...! نمی دونم اصلا اینا پیش خودشون نمی گن ما چه گناهی کردیم که نباید سطل آشغال داشته باشیم؟! اصلا پیش خودشون نمی گن شاید دختر این همسایه طبقه اولی قلبش نسبت به سطل راهرو حساس باشه؟! حتما نمی گن دیگه!!
تو فکر و خیالات مهندسی معماری و اهمیت مهم دکوراسیون داخلی بودم که خواهرم گفت ماست داریم؟ بنده هم فرمودم آره واسه چی؟ گفت بدو برو بیار!!!(می بینید من رو چه مظلوم گیر آوردن!!) و من هم با سرعت هرچه تمام تر نرفتم بیارم! و به انجام کار مهم تری مشغول شدم.
ولی امان از اینکه آدم به حرف این ها گوش نکنه! یهو دیدم که خواهرم نشسته و جلوش هم یه کاسه ماست با چیپس پیاز جعفریه. و من با نگاهی گرسنه خیره به منظره ی غمناک شدم! وقتی دقت کردم دیدم از اون چیپس مورد محبت من فقط دانه های کوچکی مانده... خواهرم هم که انگار دچار عذاب وجدان شده بود نکته ی زیبایی(!) رو بهم گوشزد کرد: تو که دکتر بهت گفته نباید چیپس و پفک بخوری!!!
 
پاوبلاگی: یعنی خواهرم این قدر به فکر سلامتی منه؟ یعنی دفعه های بعد که از بیرون اومد، هرکاری بهم گفت انجام بدم؟ یعنی کار خوب کردن برای یک چیپس (!) ارزش داره اصلا...؟! کوچک کردن نیت... تا چه حد!

[ جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]