خواب... اما و ای کاش...

ده، دوازده روز گذشته... هنوز هم تلنگرهایی در اطراف، من رو بیاد خوابم می اندازن. می خواستم نسبت به اون خواب بی تفاوت باشم. می خواستم به خودم بقبولونم که اون خواب از فکرای من بوده. اما مگه اتفاقای اطرافم می ذاشت...! هربار که بیاد خوابم می افتم، می گم اگه فقط بخاطر فکرای من بوده و اون خواب الکی بوده پس حکمت اینکه خواب رو قبل سحر دیدم چی بود؟

خیلی دوست داشتم بدونم او در خواب دقیقا به من چه گفته که چنین من رو مشتاق کرده و نمی تونم راحت دست از سر این خواب بردارم! او سرش رو انداخته بود پایین و با من حرف می زد. من هیچ نمی گفتم و فقط گوش می کردم! کل خواب همین بود! اما او یک شخص خاص بود برای من. و همینه که نمی ذاره راحت عبور کنم...

دوستی می گفت:"اگر خواب واقعی باشه احتمال زیاد چند وقت دیگه اون اتفاقای تو خوابت رو تو واقعیت می بینی. روح در قید زمان و مکان نیست و گاهی تو خواب از زمان عبور می کنه و آینده رو می بینه. ولی معمولا آدم فراموش می کنه تا پیش بیاد."

داشتم فکر می کردم من این خواب رو فراموش می کنم؟! به خواب های گذشته ام فکر کردم که اون موقع هم اون خوابها من رو چقدر به فکر برده بودند. و یادم اومد اون خوابها از جنس دیگری بودند و هنوز هم نمی دانم تعبیر اون خوابها برایم اتفاق افتاده یا نه! گذشته از این فکرها گفتم ای کاش اتفاق نیفته! و گفت:"تو که می گی یادت نیست چی شده پس چرا می گی ای کاش نیفته؟" گفتم:چون نمی خوام ببینمش. فکر می کنم دیدنش جز ناراحتی هیچی نداره.

آدم خوبیه... ولی من نمی خوام ببینمش! اون خوبه، بدی از منه...!! از من که نه! از اینه که می دونم اونها مثل من فکر نمی کنن. می دونم که ...

ای کاش می شد گفت، ای کاش می شد! کاش گاهی می شد از قید بعضی چیزها گذشت و همه ی آنچه در اعماق دلم به آرامی صدا می کند را بگویم. صدایشان آرام است و هرکسی نمی شنود. ولی نگاه هایم جار می زنند که درونم غوغاییست... غوغا که نه، گویی دستی در درونم با تکانی می گوید من اینجا در حال فراموش شدنم، کمکم کن...!! دستش را می گیرم برای بازگو کردن صدایش که از ته چاهی می آید! برای رساندن صدایش به دیگران. ولی قید و بندم نمی گذارند برایش بازگو کنم تا راحت شود. می گویم خدایا چه کنم؟! گناه دارد... گویی می گوید مدارا کن. دستش را به آرامی لمس می کنم، انگشتانش را در میان دستم به آرامی می فشارم بلکه از گرمای تنم به او بدهم و کمی آرامَش کنم! دیگر همان صدای ناله وار هم از ته چاه نمی آید..!! نگاه می کنم، به اعماق دلم. لبخند زده، آری لبخند زده ولی نگاهش حرفها دارد. می گوید آری کمی آرام شدم ولی فقط کمی! نگاهش می گوید میدانم نمی توانی صداهایم را جار بزنی، اشکالی ندارد، من هم مدارا می کنم و صبر. از نگاهم خوانده بود که فقط همین ست کل توانایی من و شاید همین بوده دلیل مدارا کردنش.

چقدر ساده است، مهربان ست و قانع به لمس کردنی. برایش ناراحتم که فقط توانستم لمسش کنم، ای کاش می شد کاری برایش کرد.

27/مرداد/90

پاوبلاگی: بغیر این خواب، مدتی پیش خوابی دیدم، خواستم به آن طرف بگویم که چه دیدم چنین و چنان! اما او نمی خواست چیزی را بگوید، چیزی که نمی دانست من در خواب دیده بودم. فقط می خواستم با یه نشونه ی دنیایی کاملا مطمئن شوم. خیلی برایش ناراحت بودم، او نمی دانست دارد چه با خودش می کند، نمی دانست و من می دانستم... اگر می دانست که چقدر برایش نگرانم، اگر می دانست که من چیزی جز خیر او را نمی خواهم، شاید می گفت. شاید روزی اینها را بخواند و بداند که من هنوز نگرانش هستم و بداند که هنوز مهر چندین ساله مان، نمی گذارد خیالم آسوده اش باشد.

[ چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]