باران، از کجا می آیی؟

بعد از نماز به رسم هدیه ای کوچک که در پی محبت ست، آیت الکرسی را می خواندم که باز بودن پنجره ی اتاق، صدای رحمت خدارو به گوشم رسوند، صدای بارون... از طرفی محو مهربانی های خدا بودم و از طرفی دیگر محو هدیه ی خودم که فهمیدم این هدیه ی من نیست و خودش هدیه ایست از خدا.

صدای دونه های بارون بود و صدای آیه های کلام خدا... و در ذهن هم، تداعی معانی بی حدش که من هربار از خوندنش به چیز جدیدی می رسیدم! هربار با دقت سعی می کنم هم ترجمه های فارسی اش را و هم لفظ اصل عربی اش را و هم مفاهیمش را و شاید از همه مهم تر، تقدسش را، لمس کنم...

در تمام این هربارها، این بار، شاید گوش نوازی مهر خدا که باران واسطه اش بود تمام لمس ها را به طرز عجیبی تشدید می کرد...!

نمی دانم چه می شد و در من چه می گذشت که این بار دقتم رو قسمت های مختلف ایست می کرد! چیزهایی بیاد میارم... به زبان می گفتم:"... له ما فی السماوات و ما فی الارض..."، در ذهن تداعی اش می کردم و به گوش، هم آیه را می شنیدم و هم صدایی از باران خدا را که از آسمان به زمین می رسید...! نمی دانید چه حالی داشتم...

هرچه در آسمانها و هرچه در زمین است همه از آن اوست...

5/آبان/90

[ یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳٤ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]