امروز از آن روزها بود!

بیشتر شبیه درد دل است تا یک پست بدرد بخور! درد دلی که اگر نگاه تیز داری بخوانی و اگر یک نیایش ساده می خواهی بخوانی اش.... وگرنه ارزشی ندارد...نخوان.


آنهایی که دوستم دارند و شاهد این همه تغییر من اند.... یا نگرانند، یا ناراضی از اینکه سرحال نیستم، یا ناراضی که دیگه شیطون نیستم، یا حتی می گویند: سخت می گیری!

نمی دانند که... این حال گرچه نگران کننده هست اما نباید انتظار داشته باشند من همیشه همان آدم چندسال قبل بمانم. بالاخره من هم عوض می شوم... آخر من چه شیطنتی کنم که خدا را خوش باشد؟! من دیگر دستم به اذیت کردن های ساده که برای شوخی بود هم نمی رود چه رسد به شیطنت هایی که بخواهد آنها را بخنداند!!!

من حتی از نگاه های پسرها اذیت می شوم... حیف که چشمانم به عینک آفتابی حساس است وگرنه حتما عینک می زدم.

دیگر تفریح برایم آن معنای قدیمی را ندارد. تفریح من اینکه حتما با دوستانم چند نفری بخندیم نیست. من همین که بتوانم یک دوستی را که حتی ناراحت است را ببینم و بفهمم حتی کمی غمش کم شده، خوشحال می شوم...

آخر آنها که شاهد عوض شدن های من بودند، درکم نمی کنند. من دیگر چطور به کسی که همان شیطنت ها و پررویی های من را دوست داشته بگویم من عوض شده ام و دیگر اویی که فکر می کنی نیستم؟ چطور به او بفهمانم من برای او شاید دیگر دوست داشتنی نباشم...؟

ما آدم ها گاهی از دیگران برای خودمان فرشته هایی بی عیب و ایراد می سازیم و گاهی هم حتی آنها را با ایراداتشان دوست داریم و حاضر نیستیم آن آدم را بدون آن ایراد ببینم! حتی اگر حذف آن عیب از وجودش برایش خوب باشد.

بله ما حاضریم طرف همان شکلی که دوستش داریم بماند به قیمت اینکه او پیشرفتی هم نکند....... واقعا ما چرا این طوریم؟ شاید چون همدیگر را بخاطر خدا دوست نداریم. اگر کسی را برای خدا دوست داشته باشیم شاید حاضر باشیم او را لحظه ای ناراحت کنیم ولی آن ناراحتی برایش پیشرفت خوبی باشد، به قیمت اینکه از دست من نوعی کمی هم ناراحت بشود، اما وقتی بفهمد بخاطر خودش بوده خوشحال هم می شود، مثل چوب معلم که اولش درد دارد ولی در نهایت خوب است.

خداوندا من همان دخترک کوچکی هستم که یک زمانی در دانشگاه شلوغ می کرد... استادهایش از دستش عاصی بودند... و به خیر همان فعالیت های کلاسی و چهار تا سوالی که می پرسید و جواب می داد استادها دوستش داشتند... همانی که یک کلاس را بلند می کرد و می کشاند بیرون! همان که کلاس هایش را می پیچاند و می رفت سایت! همان دخترکی که دوستانش را به زور کشاند همدان... همان که دوستان تهرانی اش را می کشاند پارک!

همان که در سینما آن قدر می خندید و می خنداند که وقتی لامپ را روشن می کردند رویش نمی شد کسی او را ببیند! و باز سر خنده شروع می شد که: "بچاها منو شطرنجی کنین!!"

خداوندا... منم... همین بنده ای که دیگر از آن همه شلوغی و سر و صدایش خبری نیست... همینی که می بینی لحظه به لحظه... منم همین بنده ای که روز به روز جلویت حقیرتر می شود... همینی که از آدمها فاصله گرفته... نه اینکه اینطور بخواهد، این طور شده.... منم همین بنده ای که نمی تواند جواب سوال های دوستش را بدهد که چرا این شکلی شده...!

خداوندم... منم با همان دوستان که یا متاهل شده اند یا سرگرم... آن قدر سرگرم که دیگر...چه بگویم!

خداوندم.... منم همین دخترک... همین سلیمه ات... همینی که وقتی دوستش به او گفت "تنها"، خوشش نیامد. آری خداوندم دوست نداشتم به من بگوید تنها. ولی من همانم... من همینم که دیگر تنهاست.... تنهای تو. خداوندا.... رنگ رخسار خبر داد از سر درونم.... دیگر شک کرده اند همه، به خیلی چیزها !

می دانید! امروز از آن روزها بود! شرمنده اخلاق اسلامیتون.

آه.....................................................................الیس الله بکاف عبده...؟!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پاوبلاگی: چقدر نیاز به وبلاگ دیگر .... اینجا دیگر ... چه بگویم! دوست نداشتم کسی بخواند.

[ شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٢ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]