خشونت!

هیچ علاقه ای به خشونت ندارم. سعی می کنم خشونتم را قورت بدهم، در بیشتر موارد.
گاهی که هرچه آن را کنترل می کنم و هرچه شیطان را به زمین می کوبم با عصبانی نشدنم. شیطان را گویی می بینم که چه می کند تا خشونتم را به زبانم بکشاند! بکشاند تا عنان زبان را از کف دهم و هرچه به مغز داغ کرده ام رسد حواله ی دیگران کنم!!
اما خوب که فکر می کنم می بینم گاهی چقدر هم بکار می آید، البته فقط گاهی. و خوبیش و کارایی اش بعد از فروکش کردن داغی اولیه اش است.
... داد می زد، پوست صورت سفیدش با قرمزی تفاوت چندانی نداشت! قدم هایش را تند تند برمی داشت و هرچه به زبانش می رسید بیرون می ریخت! دستانش هم بدون کنترل حرکت می کردند! ابروانش را نگو که چنان به هم دوخته بود که نگاه هر نازک دلی را به اشک می انداخت! ... و من بودم که شاهد بودم، و داد زدن هایش را حق آن داد شنو نمی دیدم! آن چهره ی خشمناک را هم لایق قلب مهربانش نمی دیدم. صبر کردم، با اینکه قلبم داشت از شدت حجوم این فشارها به دهان می رسید! برای لحظاتی از فضا دور شدم... باز همه داشتند در دلم صحبت می کردند. تصمیم را گرفتم، باید جلوی ناحقی ایستاد. اما با کنترل خشونت. من تصمیم را گرفته بودم و او همچنان در حال فریاد زدن! با صدایی نه چندان بلند اما جوری که متوجه شود گفتم بسه دیگه! صدات رو بیار پایین. او عصبانی بود و همین طور که قدم بر می داشت چیزهایی هم حواله ام کرد...! بی توجه به حرف هایش گفتم بزرگتره و نباید باهاش بلند حرف بزنی. هر کاری هم کرده باشه تو نباید باهاش اینجوری حرف بزنی. باز هم حرف هایی نالایق من گفت و من باز حرف خودم را زدم. صورتش را تا نزدیک صورتم آورد تا من پس بکشم. چشمان قرمزش در عمق نگاهم فرو رفت اما قدمی را تکان ندادم و گفتم بسه. نگاهش را برگرداند و گفت به تو هیچ ربطی نداره! در حالی که خشم را پشت گلویم احساس می کردم، به آرامی نگاهش کردم و با صدایی آرام تر گفتم داره. ... و کلام بعدش : الله اکبر.
چیزهایی به اسم سیاست را می شنوم که خودت را قاطی نکن و بگذار با خودش هر کار می خواد بکنه و از این دست حرف ها. اما این من تنها نیستم که تصمیم می گیرم، تمام نفس هایم با هم جنگ می کنند و می گویند چه کنم. و اگر بایستم و نگاه کنم که آتش خشم را شعله می دهد؛ به او، اطرافیانش و خودم ظلم محض کرده ام.
قدیم ترها شیطان را نمی دیدم، و چیزی برای کنترل کردن، احساس نمی کردم! گاهی هرچه به زبان می رسید حداقل به هوای خالی حواله می کردم!
این روزها نه، دیگر تنفرم را به شیطان می دانم! می دانم هرچه می گوید نه از خیر من، از هدف شوم خودش است. می دانم قسم خورده تا گمراهمان کند، ولی یادم می آید که خدا هم قسم خورده، تا آخر عمرمان گفتیم ببخش، ببخشد. همین است که پاهایم را نیرو می دهد تا محکم تر جلوی وجود لعنت شده اش بایستم و حرفش را گوش نکنم.
گذشته از او، نیروهای فرشته هایم را بیاد می آورم! می دانم هرچه می گویند، از هدف خیرشان است. و همین است که لبخندم را باز بیادم می آورد و بعد شکرش را. هو اللطیف.

[ جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤۳ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]