سوظن

فکر میکنن ما که مشکلات داریم، خوش نیستیم...

من که خوشم. :)

[ شنبه ۱ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]

مرگ بر آمریکا!!!!

از وقتی یادمه شب و روز امتحان پست نوشتنم میومده!

امروزم ساعت 3 امتحان دارم!

فردا هم دوتا :||

حالم از امتحان فردا بد میشه چون اصلا اصلا اصلا تسلط ندارم به درس برای امتحان. فقط خودم بلدم :|

باز امتحان بعدازظهر فردا یه حرفی... یمقدار بلدم... 

این ترم احتمالا کمترین نمرات این دوره رو بگیرم بنسبت بقیه نمرات خودم در دوره های دیگه ام...

خود دانی خدا جان... منم و لطف خودت! کلا پرروام میدونم!

[ چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ٧:۱٩ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]

علمای جان...

بچه شیعه باس

با علما هم نشین بشه

تا از علمشون یه چیزی بهش بماسه! :)

 

(در همنشین شدن چیزی هست که در تعلیم و نشستن سر کلاس نیست...)

 

 

+مورد داشتیم طرف داشته از فرط حب خفه میشده.... 

[ چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ٧:۱۳ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]

منتظرم

سوالی که پیش میاد اینه که نمیدونم چجوری میخوای نجاتم بدی!

هی میشینم به راهای مختلف فکر میکنم.. هی میگم این که نمیشه, اونم که نمیشه.. پس چی اخه؟

منتظرم از اونجایی که خودت گفتی فکرشو نمیکنم راه خروج بهم بدی... گرچه من باتقوا نیستم... ولی خب تو خدایی و ... فرق فاحشی بین من و شماس! خو من تقوا ندارم باید چکار کنم که تو از یه راهی منو نجات بدی, ها؟ 

این بود انشای من :|

[ جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ۳:۱٦ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]

عشق

نمیدونم چی میشه که گاهی حریف خودت نمیشی، سخت هم نمیگیری به خودت، ولی اما از  اونی که ته مغزت نشسته، هی بهت میگه خاک تو سر خنگت!!!

چشمام میسوزه چون زیاد به صفحات نوری نگاه کردم.. و یکم هم کمبود خواب دارم، آب بدنم هم کم شده و تو این فصل از سال هم سرما خوردم!!! البته این اتاق سرده و شوخی هم نداره. طرفای اذان صبح بود فکنم، از سرما پتو رو کشیدم رو سرم که گوشام درد نگیره انقد!! 

با چشمای سوزان، و اینکه ظهر باید برم سرکلاس، درحالی که کلی از تکالیف رو از ابتدای ترم مونده و هنوز انجام ندادم. همچنین باید دو تا نرم افزار یاد بگیرم. لپ تاپو روشن کردم درحالی که میدونستم باید تکالیفمو انجام بدم و سرچ و کنم و بشینم بنویسم رو کاغذ، اما اون نرم افزار رو نصب کردم و نشستم به نگاه کردن فیلم آموزشیش! 

تو این حال اون ته مغزم هی بهم میگفت خنگ! سر درد و چشم درد داری، سرماخوردی، این چشما طاقت نداره، بشین تکالیفتو انجام بده... ولی من نرم افزار نصب کردم! 

گاهی وقتا عشق، با هوای نقس و شیطان قاطی پاتی میشن... برای یه عاشق سخته از چیزی که به عشقش ربط داره، چون توش هوای نفسه، بگذره!! مثل کربلایی که یسری از سر هوای نفس میرن، ولی چون به عشقشون ربط داره نمیتونن بگذرن ازش..  منظورم خیلیای دیگه نیست که خالص میرن کربلا. و منظورم این نیست که نریم کربلا... 

[ چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ٤:۳۸ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]

یا الله یا رحمن یا رحیم...

بهم ایمان میدی؟

دلم ایمان میخواد...

 

[ شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ۸:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]

عشق...

با من حرف بزن... 

 

قسم به لحظه هایی که تمام دلیل ها بر ضد من است

جز دلیل رحمت تو...

 

چشم به رحمتت میدوزم.. یه نیمه جون اینجاست، خدای بزرگ...

امروز زل زدم به آسمونت، به ابرهات... دیدم خیلی بزرگی.. دیدم بزرگتر از اونی هستی که منو تنها بذاری تو این دوراهی های بزرگ و ترسناک...

ای دل نگفتمت مرو از راه عاشقی... 

کاش ایمانم قوی تر بود..

[ چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ۸:٢۱ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]