ای تشنه شهید سر بریده...

به داد دل بریده بریده ی ما هم برس....

 

یا حسین.............

[ یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۳:٢۳ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]

 

من ...

مادر....

جا زدم وسط راه

نمیخوای دستمو بگیری...؟

 

خوبِ نیم بند بدرد نمیخوره خانوم...

یکاری برا ما بکن.. 

[ دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]

صل الله علیک..

پاسپورت میخوام...

پاسپورت..

کربلا..

...

..

.

[ دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]

تو عزیز منی...

غلیظ که بهم ابراز محبت میکنن گاهی یجور احساس بی تفاوتی بهم دست میده. 

نمیدونم اسمش چیه.. افسردگیه؟ رشده؟ بزرگ شدنه؟ دیوونگیه؟ 

[ دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]

 

سخته آدم هر روز بره زیارت

بعد یهو بیاد تهران..

خب میپکی..

[ شنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۸:۳٦ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]

امام مهربان...

نمیدونم چجوری میشه از یه سفر ویژه مطلب نوشت...نمیدونم..

بارها پیش اومد تو حرم با خودم گفتم اینو مینویسم.. ولی بعد نشد.. قسمت نشد.. 

مشهد که باشی...اگ زیادتر از معمول باشی، از شبیه مدل علما باشه مقدارش، بعد دیگه زیارتات عجله ای نیست.. بعد تقریبا یک نظمی میگیره زیارت رفتنت.. بعد وقت داری بشینی تو حرم فکر کنی... بعد بشینی حساب نفستو بکشی.. وای خیلی سخته... 

فکر کن یه وجود که تار و پودت شده.. فکر کن رگ و پی ات رو بستی باهاش.. تمام جونت بهش خو گرفته.. بعد بخوای جدا کنیش از خودت... سخته واااقعا...

اونجا تو حرم که باشی، وجود امام پررنگه برات... میگی نه امام هست. مهربونه کمکم میکنه... من با گریه خواستم، کمک میکنن... 

ولی باز میای اتاق میبینی ای بابا بازم که من همون آدم گندی ام ک بودم.. ! 

باز میری حرم گریه میکنی... اصلا گاهی دیگه گریت نمیاد.. مات و مبهوت میمونی...

دلت میخواد اونجا اطراف ضریح یدونه طناب میذاشتن، بعد تو که میخواستی به امام محکم بگی کمکم کن، اونو بگیری .. بگیری یکااااااری کن برام... 

شبای قدر خب خیلی خوبن...گرچه من هل میشم قبلش.. وقتی جوشن کبیر میخونی و میبین وای خدای من خیییییلی خیییییلی بزرگتر و کریم تر از این حرفاست. اصلا من هرمشکلی دارم بالاخره خدا یکجوری خدا من و مشکلاتم هست که نقاط خلا زندگیم پر بشه.... 

وای خدا انقد حرف دارم که نمیدونم کدومشو بگم...

گاهی زیارت که میرفتم نزدیک ضریح میشدم، گریه نداشتم! همینجوری خودمم میموندم که من چجوری جلوی این حجم از معنویت لال موندم...! بعد باید زیارت میخوندم و به اون قسمتای خاصش میرسیدم تا بتونم چند قطره اشک بریزم و دوباره روحم باور کنه که نه خدا مهربونه... خدا دوستت داره... خدا رحمن و رحیمه....

باید میرسیدم به اونجاش که قصد قربت به تو دارم بوسیله حب شان...  راستش فکر میکردم همین یدونه فرازه که من میتونم راستکی راستکی بگمش... بگم خداجان.. میخوام بهت نزدیک شم ولی تنها چیزی که دارم حب اهل بیتته... حتی ولایت هم نه...

اطراف ضریح خیلی یجوریه... کمتر قابل توصیفه... 

یبار رفتم.. از اون دفعاتی که اولش اشک ندارم... رفتم کنار یکی از همون چهار ستون زیر گنبد . سرمو گذاشتم رو دیوارش... زیارت میخوندم... یه خانومی پشت سرم با آقا حرف میزد.. نمیفهمیدم دقیق چی میگه ولی از قصد دل دادم به ناله و درددلش... سعی کردم خودمو با ناله اش همسو کنم... منم به امام گفتم آقا... آقاجان... نم ناله کردم... گریه کردم... آقا ... آقا جان مهربونم... مگه میشه یه نفر مهمونت باشه و چیزی ازت بخواد کمکش نکنی...؟ مگه میشه یه جوون نالون بیاد پیشت بگه گیر کردم کمکم کن و تو محلش نذاری... نمیشه آقا... شما مهربونین... شما مهمون نوازین... 

 

عرض ارادت از دور

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا... 

[ شنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۸:۱۱ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]

سوظن

فکر میکنن ما که مشکلات داریم، خوش نیستیم...

من که خوشم. :)

[ شنبه ۱ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]