یک قدمی ماه رجب

چشم به هم بذاریم رسیده

ماه رجب همین یک قدمی مونه

ماه رجب، ماه شعبان، ماه رمضان.

 

الهی هب لی کمال الانقطاع الیک...(+)

+ از عبارات مناجات شعبانیه، که باید بخونیمش.. باید بفهمیم با خدا چند چندیم... چی میخوایم... چه حرفی داریم با خدا بزنیم...

[ چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]

عشق من کیه؟

وقتی بهت میگم

«عشق من کیه؟»

نمیگی: «من» ،

با کمال افتخار 

اسم عشق مشترکمون رو میگی... :)

 

+ از سری فانتزی ها !

[ سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]

چرا

همه میگن، مشکل اصلی ندونستن نیست، مشکل عمل نکردنه... باشه منم قبول دارم. اما من خودم به شخصه، خیییییلی چیزا هست که بعد از بیست و چندسال سن، برای بار اول میشنوم. نکته اش اینجاست که موضوع های بسیار ساده ای هستن بعضا، اما همون اشتباه رویکردی من نسبت به یه موضوع کوچولو، باعث شده بود دیدگاهم نسبت به خیلی از آدما به نحوی باشه که درست و بر حق نبود. 

حالا اینکه چرا هنوز وقتم رو توو جاهایی غیر از علوم معارف اسلامی "هم" هدر میدم، خودش یه معضله که باید آسیب شناسی بشه :| 

هر وقت میرم کتابخونه، همچین تصمیم میگیرم بیام خونه یه عاااالمه بخونم. بعد که میام نمیدونم چی میشه.... :| واقعا چرا؟!

+ از یه گروه تقریبا صد نفره خارج شدم.....خیلی حس خوبیه، حس میکنم الان میتونم روی خودم کمی تمرکز کنم ان شاء الله.

+ دقت کردم دیدم که خیلی از چیزارو اولش یدونه چرا میذارم. حالا چرا اینجوری ام هم خودش یه سوال دیگست! :|

+ کاش یکی بود.... با حوصله... می نشستیم ... وقت زیاد داشتیم... من هی سوال میپرسیدم... اون هی جواب میداد... 

+++ آیا وقتی کسی جز تو ندارم....تو مرا رد میکنی؟

+++ وقتی تو نیستی، چه کسی را نگاه کنم؟ چرا اصلا کسانی جز تو را نگاه میکنم؟ چرا چشمان روحم خجالت نمیکشند؟ ...چرا خیانت میکنند....؟

+ منو ببخش..

[ یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۸:٥٠ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]

به فروشنده ها میگویم: من جنس خارجی نمیخرم.

1.  از مرد جوانی می گفت؛ "از بچه بسیجی های محل. برای پیدا کردن خانه اصلی منافقین، شده بود هم شکل آن ها، رفته بود توی نقش منافق! اول رفقاش کنارش گذاشتند، بعد اهل محل با دست نشانش دادند و پدر مادر نفرینش کردند. همسرش هم طلاق گرفت! 

ولی او ایستاده بود، پای باورش ایستاده بود!  

وقتی خانه لورفت ـ خانه مرکزی مجاهدین ـ توی مراسم مردی از جنس نور، که به نور پیوست؛ حقیقت معلوم شد (وای از دل مادر و پدرش). "

اولین بار که شنیدم بهتم زد! هزار بار سخت تر و سخت تر و سخت تر از روی مین رفتن و جان دادن؛ معامله آبرو بود!   

 

2. سه شنبه خانم دکتر حاج عبدالباقی از شهادت گفت: که عزم داشتن؛ پای حرف ایستادن؛ قوامون بودن؛ از مصادیق شهید بودگی است. آیات را هم نشانه داد. خواهم نوشت. پای ایران ماندن، 8 سال روی مین رفتن خواسته بود. آدم هایی همه چیزشان را گذاشتند. 

 

3. بچگی، تاریخ خواندن عین دق بود. همش فکر می کردم: چرا قاجار فقط یک ولیعهدِ "مرد" داشت!؟ چرا قبلش؟ چرا مردم؟ چرا بعدش! چرا هیچ کس هیچ کاری نکرده؟ از جایی، اجداد ایرانی ما هیچ چیز جز سرافکندگی برای ما نگذاشتند!  

همان بچگی قصه ی آلمان و ژاپن بعد از جنگ، برایم مهم بود. دوست داشتم بفهمم این ها بعد از باخاک یکسان شدن همه چیزشان، چه کردند؟ که حالا همه دنبال جنس آلمانی و ژاپنی هستند؟(اواخر دهه 60). پرس و جو  کردم تا دیدم یک نسلی یک وقتی تصمیم گرفتند با سختی، بسازند و کار کنند! رفاه را بگذارند کنار!   

 

4.  ما کدام نسلیم برای قرن 15 و 16 شمسی و کتاب های تاریخ نوادگان خود؟  نمی دانم!

ولی مطمئنم سهم نوادگانِ ما، دست دولت و حکومت و رهبر و ... نیست. سهمشان از افتخار و غرور دست تک تک ماست! فرزندان ِ فرزندان ِ  فرزندان ِ ریحانه کتاب های تاریخ خود را ورق خواهند زد تا ببینند آیا نسلی بوده در گذشتگان؛ بعد از نسل ِ شهدا ؛که پای حرفش ایستاده باشد! نه فقط با شعار! که با مال و جان و آبرو! ببینند کدام آدم های تاریخ ایران حاضر شدند مالشان را کف دست بگیرند و روی مین بروند! روی مین ِ خرید کالای ایرانی. وسط سال های تورم و تحریم. کدام نسل حاضر شدند با انگشت نشانشان بدهند، جهیزیه و زندگیشان را به تمسخر بگیرند ولی پای حرفشان ایستادند؟ عزم کردند.

توضیح: می خواستم از تجربه ضررهای خرید جنس ایرانی، معضلات خدمات پس از فروش و ... بنویسم! از دروغ و نامردی تولیدکننده؛ از بخور بخورهای مدیران صنعت خودرو و پاداش های کلان و دزدی و جیب های طماع! می خواستم حرف دل کامنت ها و متضرر شدن از خرید ایرانی و نگرانی از وضعیت اقتصادی، را بنویسم. ولی قصه ی مردی که با جان و آبرو و خانواده اش رفت میانه ی منافقان تا جان های بسیاری را نجات دهد؛ جلوی چشمم است! آیه های شهدا نیز!

  

بعدا نوشت:  

1. از بچه های جنگ پرسیده ام: چرا داوطلب مین می خواستید؟ جواب دادند: امکانات نداشتیم!  وااسفا!

2. کودکیم فکر می کردم مخترع می شوم و یک خدمتی به مملکت می کنم. بخصوص بعد از سخنرانی های امام برای جوانان و روی پای خود ایستادن. بعد دیدم هیچی نشدم؛ این شد که مجبورم کالای ایرانی بخرم بلکه جبران هیچی نشدن هایم؛ کم کاری هایم، بشود!   

3. ما که بنا نداریم روی شاهان قاجار را سفید کنیم؟ داریم؟

مثلا نوادگان بگویند: ... برسرشان! نفت و ارز مملکت را بابت عمره و گشتن ترکیه و دبی و مالزی و بهم پز دادن، بفنا دادند، رفت! چه فرقی دارد؟ خوشگذرانی و عیاشی شاهان با رفاه زدگی رعایا!؟

4. باز یادم آمد: آیا متدیّنین، همه به این مهم اهتمام دارند؟ آن فرهیخته‎ای که دغدغۀ معرفت دینی دارد، جوانی که «مداحیِ روز» را دنبال می‎کند، حزب‎اللهی‎ای که والپیپرش روی قاسم سلیمانی و عماد مغنیه است و منبر پناهیان و ماندگاری اش {قضا نمی شود}. و بپرسیم اگر فقط آن‎ها رعایت می‎کردند آیا وضع چنین بود؟ ما ... بنا به ایرانی بودنمان سال‎هاست این سخن  ... را پایبندیم:

«شما می‏‎روید یک جنسی را از بازار تهیه کنید، یک لباس؛ یا فرض بفرمایید یک وسیلۀ خانه؛ نوع داخلی‏‎اش هست، نوع خارجی‏‎اش هم هست؛ یک مقداری به خاطر تبلیغات خارجی، یک مقدار به خاطر پُز دادن به این که این جنس خارجی است، یک مقدار به خاطر رسوبات فرهنگی قبلی که جنس داخلی فایده‏‎ای ندارد و یک مقدار هم شاید به خاطر مرغوب‎تر بودن جنس خارجی؛ این مرغوبتر بودن هم ممکن است یکی از عوامل باشد، لیکن به هر حال تعیین‏‎کننده نیست، شما آن را انتخاب می‏‎کنید. یعنی چه کار می‏کنید؟ ---> یک کارگر ایرانی را بیکار می‏‎کنید و یک کارگر غیر ایرانی را به کار وادار می‏‎کنید.» در دیدار دانشگاهیان سمنان ۱۳۸۵/۰۸/  ۱۸

منبع: اینجا
پ
.ن: عنوان واقعی است. من این کار را میکنم چون این کار مصداق کار فرهنگی زنده است. و نتیجه بهتری دارد.
 
 
[ شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]

 

فکر کردم وقتی تسلیم ِ الکی شرایط بشم، تا مدت ها خودخوری میکنم که چرا همه تلاشت رو نکردی؟! 

تلاش کردم، یه تلاش کوچولو همراه یه توسل کوچولو. قضیه حل شد. 

دوست نداشتم کاری رو که همیشه به اطرافیانم میگم رو خودم نکنم. اینکه الکی تسلیم شرایط بشی. الکی تسلیم شدن یعنی قبل از اینکه همه تلاشت رو بکنی، بی هوا بگی خب همینه دیگه.... کلا من آدم جنگجو ای ام یه مقدار! از آدمای الکی بی تفاوت هم اصلا خوشم نمیاد. از آدما بیخیال هم حرصم میگیره! و فکر میکنم تمام این چندتا حس طبیعیه. البته یه مقدار باید کنترلش کرد.

خیلی خوشحالم که از خودم شکست نخوردم تو این قضیه... همش یه طرف دلم میخواست بیخیال شم، اما اون طرف جنگجو از این تسلیم الکی گریه اش میگرفت از فرط غصه! 

خداروشکر.. ممنونم از حضرت صاحب الزمان (ع). یدونه مولای عزیز و تنها که بیشتر نداریم... یدونه ست، واسه نمونه است! :|  ببشخین! دوستت دارم... خیلی ماهی... بازم ببخشید...

[ پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]

 

دوباره

من

شما

دلتنگی...

 

اومدم فکرای امروزم رو بنویسم. داشتم فکر میکردم بنظر میاد کار بدیه که گره های ذهنی خودم و سوالای تقریبا فلسفیمو بنویسم و فکر یکی دیگه رو هم درگیر کنم... شاید اون به نتیجه ی بدی برسه! الان چیکار کنم؟

عزیزی بهم زنگ زد. کاری داشت... چند هفته ست که ندیدمش و قرار هم نیست فعلا ببینمش... گفت بیادتم، گفتم منم بیادتونم... بغضم آماده شکستن بود... حس کردم که غمم رو حس کرده و با خنده میخواد محوش کنه... خندید، خندیدم... بهش گفتم حرفاتون یادمه.. خداروشکر هنوز یادم نرفته.... ولی باید تکرار بشه... گریه نکردم پای تلفن..

گفت چون تو جو کلاس بودی، سی دی هارو بگیر و گوش کن... اما کسی نیست فعلا که بتونه سی دی هارو بهم برسونه....

گفت دعا کن... با یه لحن خاصی گفت... جملاتش یادم نیست...حس کردم پشت حرفاش داره بهم میگه تنها سلاحت دعاست..دعا کن...دست برندار...

به گوشش نرسونید چی نوشتم..

[ شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]

یا صاحب الزمان...

مدت ها پیش، حالش بد بود، که دسترسی ب جایی نداشت که برای کسایی که به کمک احتیاج دارن، کاری بکنه... داشت افسرده میشد... بالاخره یه جایی رو پیدا کرد و یه جای دیگه رو.. که یه کاری کنه.

اما نهایتا کاری نکرد... نمیدونم چرا! فقط تلفن هاشو میزد که جا و کار رو پیدا کنه... 

نمیدونم، اما من فکر میکنم کمک کردن هم یه مقوله فطریه. یعنی آدم میخواد کمک کنه. و وقتی کمک نکنه، دچار افسردگی میشه. 

البته مطمئن نیستم فطری باشه، اما بعضیا هستن با کمک کردن زنده ان!! 

نمیدونم چرا خیلی از ما، خیلی از چیزایی که برامون مهمه و حتی از نبودش افسرده میشیم، مثل همون مورد بالا، اما با اینحال "کاری" نمیکنیم! نمیدونم چرا...

نمیدونم اما فکر میکنم یه فرهنگ کلا جا افتاده بینمون....اینکه خب فلان چیز باید اینجوری باشه و اون یکی هم کاش اون مدلی بود و ...  اما کسی از خودش نمپرسه "من" دقیقا خود من باید چیکار کنم؟ و باز یسری ها هم هستن به این سوال فکر میکنن و خودخوری هم میکنن اما نهایتا "کاری" نمیکنن!! 

حالا یه مقایسه....مثلا وقتی به چیزی احتیاج داریم گاها توسل میکنیم. گاهی حتی بدون آداب خاصی و تو دلمون مثلا میگیم یاصاحب الزمان خودت یکاریش بکن.. من نمیدونم ما چرا واسه خیلی از کارای دیگه مون نمیایم اسم حضرت رو بیاریم بگیم یا صاحب الزمان خودت یکاریش بکن؟! چرا ما نمیایم بگیم یا صاحب الزمان خودت یکاری کن که من بتونم یکاری واسه مشکلات بکنم.. چرا این چیزارو "واقعا" نمیخوایم....؟ چرا؟ باور کنین نمیخوام مجلس وعظ وبلاگی بذارم... من دارم مینویسم بلکه گره های ذهن خودم باز شه... بلکه ببینم واقعا چرا ما اینجوری ایم؟! چرا یه عده تو این مملکت یهو دو روز نمیخوابن بس که کار دارن... اما یسری آدم هم مثل من فقط داریم دور خودمون میچرخیم و وقت تلف میکنیم...  واقعا امروز داشتم فکر میکردم الان مثلا اکثر اطرافیان من 20 سال رو حداقل دارن. این 20 سال چقد سریع گذشت.. دیدین؟ خیلی زیاد بخوایم عمر کنیم تو این وضع، 60 ساله! میدونی یعنی چقد؟ یعنی اندازه دوتا دیگه از همین 20 سالی که گذروندیم!!!! و این یعنی فاجعه..... 

یاصاحب الزمان خودت یکاریش کن... یکاری کن همونی بشیم که شما میخواید... ما که عقلمون نمیرسه تو این بلبشو باید چیکار کنیم...

[ پنجشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ٧:۳۱ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]