سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳٩۳ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ

خوبی از کیه؟

کمتر دیدم مردهای غیرمومنی رو که با تمام وجود بگن زنم زن خوبیه واقعا.

ولی مواردی که مردهای مومن میگن زنمون خوبه و راضی ایم واقعا، بیشتر دیدم.

 

+ رونوشت به تمام کسایی که فکر میکنن حتما باید طرف مقابلشون آدم خوبی باشه. و این لنز دوربین رو نمیگیرن سمت خودشون!

 

فتامل.




پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ

بذار حبستو بکشم!!

اینکه از آدمای بامرام و معرفت خوشمون میاد..

اصلش اینه که این رنگ خداییه، میبینیم خوشمون میاد دیگه..

اصلا آدم میشناسی که از آدم با مرام و معرفت خوشش نیاد؟

 

+ یه رفیق با مرام دارم، یه عالمه با هم تفاوت دیدگاه داریما، اما اصلا این آدم بمب مرامه! بعد اون دفعه سر یه کاری بهش گفتم شرمنده نمیخواستم کار بدم بهت...

جواب داده: "کوفت و شرمنده. درد و شرمنده :O انگار قراره چیکار کنم! روانی

هیچی دیگه من جوابی ندادم ولی روحم شاد شد!  :)




سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ

سکوت کمرنگم آرزوست

دلم یه دوستی میخواد که باهاش برم کوه

زیاد هم حرف نزنه

زیاد هم انتظار نداشته باشه حرف بزنم.. :|

کوتاه درباره کوه و آسمون حرف بزنیم..

کوتاه از خدا حرف بزنیم..

کوتاه تو دلمون دعا کنیم..

زود هم برگردیم به بقیه زندگی برسیم :|

انتظار بزرگیه؟

آدمایی که اطرافم میرن کوه،

آدمایی نیستن که از بودن کنارشون راحت باشم..

یا فوق تندروی کم ادب!

یا فوق سکولار و خنگ و غربزده!

خب نمیشه با اینا رفت کوه آسمون رو نگاه کرد که.. میشه؟!

شاید آدم اون وسط یه درددل اجتماعی داشت، شاید دلش خواست یه بحث کوتاه از درگیری های ذهنیش درباره مسائل اجتماع بگه.. خب نمیشه که در آرامش با این دو دسته آدم حرف زد که..  جفتشون حال آدمو میگیرن..

ای بابا! ناراحت شدم؟ نه بابا عادی شده.. :|

+ نخند، به سرت میاد! 




یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ

حب

دوستت دارم

هرچند خیلی خوبی و خیلی بهم خوبی کردی

اما دوست داشتن من

جنسش جنس یک دلیل نیست

جنسش فطریه..

فطری دوستت دارم..




چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ

نگاه در نگاه خدا .. ؟

زیاد داریم که تعقل کنید.. تفکر کنید. برید علم جویی کنید..

خب حالا اگر من بعد از تعقل به این نتیجه رسیدم که بدنم رو سالم نگه دارم و شب دیر نخوابم،غذای سالم بخورم  برای اینکه بدنمه و میخوام سالم باشه کلا و بعدا زیاد مریض نشم که بتونم راحت زندگی کنم

این تلاش، تعبد به الله توش داره؟ این تلاش «چشم گفتن به خدا» بحساب میاد؟

این تلاش ارزش داره در میزان الهی؟

 




جمعه ٢۱ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ

از سراب این و آن بریده ام؟!؟

بارها به عمر دوستی هایم فکر کرده ام... به اینکه چرا هر کسی برایم چندسال است؟! چرا از یک جایی به بعد میبُرم. قهر نمیکنم، کینه هم نیست، فقط عبرت ها را میگذارم جلوی چشمانم و بیخیال ادامه میشوم. بیخیال ادامه ی دوستی. البت، خیلی اوقات هم با خود فکر میکنم انگار این اوست که با خود گفته : بیخیال ِ فلانی.

البته معمولا دوستی هایم نم نم رو به هیچ رفته اند. اما خب مواردی هم بوده که واقعا یک شب تصمیم گرفته ام و تمام کردم با خود. مثلا اویی که یکبار هرچه در توان داشت نثارم کرد. و من هرچه میپرسیدم چرا؟ برای چه؟ توضیح بده؟ نمیگفت. مرا به جرمی که نمیدانستم میکوبید. من ادعای پاکی و معصومیت نداشتم اما ... آن شب خانه ی عمو بودم. من و زن عموی جوانم که در کل فامیل همین یک نفر حرف مرا میفهمد گاها. زن عمو که از چهره من میفهمید پیام هایی که دارم دریافت میکنم حالم را خراب کرده، راهکارهایی داد... تمام شد آن دوستی. بعد از حدود سه سال دوست دیگری سراغ گرفت از ماجرای دوستی من و فلانی. که بهش گفتم همان موقع تمام کردیم.. البته تقصیر او نبود. من از ابتدا که سفره ی دوستی با او پهن کردم، خودش گفته بود که نمیتواند! گفته بود که من و تو خیلی فرق داریم. گفته بود اما من فکر میکردم علاقه ای که من به او دارم و محبت هایم این تفاوت ها را به دور میراند و دوستی را پی گرفتم و آن انتظارات که نباید از او میداشتم را سعی کردم نداشته باشم. اما موفق نبودم. او دختری بود بسیار ساکت و آرام، من پرشور. او دنیایی در درون داشت که هیچ کس بدان راه نداشت، اما من دلم کاروانسرا بود!! هرچه در سر داشتم میگفتم! روو بازی میکردم. نه اینکه تقلب نکرده باشم. نه اینکه خطا نکرده باشم، اما روو بود. مشکل اصلی شخصیتم آن موقع این بود که در ذهنم آرمان هایی داشتم، که تک تک مفاهیمی بودند بس زیبا. این مفاهیم از من یک تصویر اسلامی در ذهن بعضی میساخت، که البته من آن آدم کامل مسلمان نبودم. این تصویر میشکست در ذهنشان. احتمالا با خود میگفتند :این که این همه سر و صدا داره پس کو؟ چرا این کارو میکنه؟ چرا اون کارو میکنه؟

اشتباه اصلی آنها این بود که از آن ملکه های ذهنی من، انتظار یک اسلام داشتند. درحالی که آرمان های من اسلام نبود، مجموعه ی مفاهیمی از اسلام و حتی چیزهای دیگر بود. من کتمان نمیکنم خواندن آن کتاب «جی پی واسوانی» یا آن کتاب مسیحی را. من از رویشان نت برمیداشتم، در ذهن ثبت میکردم، به عمل میکشیدمشان! فهم نکرده بودم اینها اسلام صحیح نیست. با خود میگفتم خب درست است، چه میدانستم یک حقیقت نصفه نیمه ای است... البته این را هم کتمان نمیکنم فطرتم صدا میکرد، علی الخصوص سر کتاب "چهار اثر از فلورانس اسکاول شین"، آنجا فهمیدم که نه، اسلام یک چیز دیگریست.

کجا رفت کلام..! برگردیم! و اشتباه اصلی من این بود که کلا من اشتباه «دیده» بودم. جهان بینی من در مفاهیم بود نه در یک حقیقت واحد که تمام حقایق از آن نشات بگیرند. این بود که تفاوت رفتاری من در مسائل مختلف دل آن دوست را بدرد آورده بود. من فیلم بازی نمیکردم، من همان تفکرات بودم. من هم جبران خلیل جبران را دوست داشتم هم امام علی را! و هم سهراب سپهری را. اصلا برای همین بود که کتاب"لطفا گوسفند نباشید" این قدر برایم عزیز و دوست داشتنی بود. چون هرچه که بنظر نویسنده(که بامن هم فکر بود) "خوب" آمده بود، از آدمهای متفاوت «جمع آوری» کرده بود. دوستم احتمالا فکر میکرده من فیلم بازی میکنم. یا هوار هایی که میزنم از آرمان هایم، دروغ است. اما موضوع این نبود. نه من آرمانم دروغ بود و نه فیلم بود. اما تعریفی که من از آرمانم داشتم با تعریف اصیل و واقعی آن مساوی نبود. من تعریفم از خوبی خیلی ناقص بود. تعریفم از خیلی چیزها خیلی کوجک و محدود بود. انگار کودکی مهربانی را در این ببیند که بهش آب نبات بدهی فقط. اما شربت تلخ هم جزو مهربانی ست. اما منی که خوبی ها را از کتاب بودایی و مسیحی و تک روایات برداشت کرده بودم و نمیدانستم در اصل ماجرا چیست، همان کودکانه زندگی میکردم با هوارهای کلماتی بزرگ!

چند نوع دوستی را تجربه میکنم این روزها. دوستی ای که برایش چارچوب زیبایی ساختیم خوب پیش رفت به یک جاهایی رسید، دارد کمرنگ میشود. دلخوش به آن دوستی های دیگری که چارچوبش را با طرف نساختیم نیستم. مدت هاست که حس میکنم یک دوره ای با یک نفر همراه میشوی و بعد هم تمام میشوی. این دیگر غمناک نیست..

من در زندگی اشتباه زیاد داشته ام... تفکراتم بسیار عوض شده اند. همین ست که دیگر به تفکراتم اعتماد ندارم. سخت تصمیم میگیرم. سعی میکنم زیاد توصیه نکنم، جز در موارد معدودی که همه چیزش برایم ثابت شده باشد. اینکه بعضی ها فقط فکر خودشان را درست میدانند برایم یک پیغام دارد که او در تجربه زندگیش تغییر و تحول را تجربه نکرده که این قدر مطمئن ست به افکار نه چندان درستش...بزرگ میشود ان شا الله.

پ.ن: دوست عزیز،  فاطیما.الف ! در جای جای این نوشتار به ذهنم آمدی، به دوستی مان فکر کردم... به ساختن چارچوب. به خیلی چیزها که بالقوه داریم و در انتظار بالفعل شدن مانده اند.. به اینکه شاید خدا خواسته باشد کمی با هم بالفعل شویم! :)

پ.ن 2: از خود میپرسم از سراب این آن بریده ام...؟؟ بریده ام یا نه؟ فطرتم دوست دارد بریده باشد، اما با نشاط.




چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ

مرگ

سرنوشت روزهای زندگی تو برای تازه واردها شاید جالب باشد، اما دست آخر تاریخ انقضای تو و مسائلی که درگیرش هستی میگذرد و کسی برایش مهم نیست تو زنده ای یا مرده..

مثلا خیلی برایت الان مهم است که آن فلانی که مرد چه حال و روزی دارد در برزخ؟! اوقتی من مردم، بعد از مدتی دیگر کسی برایش مهم نیست من آن طرف چه حال و روزی دارم... این را می شود از زندگی همین امروز فهمید، به راحتی.

با خودمم

البته هستند کسانی که دوستت دارند، اما آنها اول از هرچیز مسئول زندگی خودشان هستند، ارادت ایشان به تو، مختصر میشود در اینکه مثلا در دل نگرانت هستند، گاهی دعایت میکنند، اگر موردی پیش آمد و یادشان بود و دستشان میرسید کاری برایت کنند؛ همین! همین و بس. تو فکر میکنی وقتی بمیری همین دوست های عزیزت سالی چندبار میآیند سر قبرت؟! مثلا به این فکر میکنند که فلان خیرات را برای دوستمان بکنیم..؟ نه عزیزم، سرخوش نباش! دنیا تو را فراموش میکند، مگر تو چه حرکت مهمی روی زمین خدا کردی که زمین بخواهد یاد تو را نگه دارد و برایت به خدا بگوید: او فلان خوبی ها را کرد.. فلان مسائل را حل کرد.. فقط به خاطر تو خدا! تو همین وظایف معمولی خودت را هنوز به یک مدیریت مرتب نرسانده ای! یکسره دور خودت چرخ میزنی.. معلوم نیست هر روز را اصلا یک سانتیمتر به سمت خدا میروی یا نه؟! میفهمی سلیمه؟! میفهمی داری چه میکنی با عمرت؟ با جوانیت؟ چیزی نمانده، چشم گذاشتی و همه رفتند... کسی نیست! یک قایم باشک واقعی.. تو ماندی و خدا. هیچ کسی نیست که دستت را بگیرد... بگوید عزیزم وقت هست بلند شو.. بیا دوباره.. همه همصدا میگویند وقت نیست. تو دور خودت میچرخی.. دنبال چه بروم خدا! کدام طرف بروم؟! کدام کلاس؟! کدام کار؟! کدام عبادت؟! حتی کدام فکر..؟

یا جبار..

یا مبدل السیئات بالحسنات..









به نام او

این راه، رفتنی است. این راهی است که رفته‌اند. و انسان هم نباید بگوید من چنین و چنانم و قابلیت ندارم، اینها همه‌اش حرف است؛ همین قابلیتی است که انسان دارد مگر از خانه پدرش آورده؟! اینها همه‌اش دست پروردگار بوده، عنایت بوده، داده و باز هم می‌دهد. خدا که با ما دشمنی ندارد، خدا با ما سابقه سوء ندارد، از رحمت خود، ما را به وجود آورده است و ما هم به سوی رحمت خدا می‌رویم... (علامه طهرانی) ...او خواست که من بنده باشم، و چنین شد که من هم بگویم میخواهم بنده باشم، بنده ی آنکه خداست. می نویسم از گفتگوهای درونی ام، از حرفهایم با خدا. گاهی تعریف می کنم، تجربه هایم رو کادوپیچ می کنم. گاهی هم فقط می نویسم هر آنچه دل گفت بنویس. می نویسم و منتظرم. آنچنان که تمام تنم گوش می شود برای شنیدن حرفهایتان. خطاهایم را بگو تا راه را گم نکنم. خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار...

پروفایل

آخرین مطالب

آرشیو

لینک دوستان

ابر برچسبها

الها (٢٧)    پله های توسل (۱٢)    پناهیان (٧)    چگونه یک نماز خوب بخوانیم؟ (٧)    حق الناس (٦)    دیانت عین سیاست (۱)    رفتار متقابل (۱)    سیاست عین دیانت (۱)    سیاسی شدن دین (۱)    شکر (٧)    صبر (۳)    صدقه (۱)    فاطمیه (٤)    فقرا (۱)    مرگ و آخرت (۱)    مشق های آدم شدن (٤۱)    مشق های دل (٤۱)    مهدیه (۱٦)    نماز (٧)    نماز خوب (٧)    نمایشگاه کتاب (۱)    کلام زیبای او (قرآن) (٤)   

لوگوی دوستان

دیگر امکانات