سخته آدم هر روز بره زیارت

بعد یهو بیاد تهران..

خب میپکی..

[ شنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۸:۳٦ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]

امام مهربان...

نمیدونم چجوری میشه از یه سفر ویژه مطلب نوشت...نمیدونم..

بارها پیش اومد تو حرم با خودم گفتم اینو مینویسم.. ولی بعد نشد.. قسمت نشد.. 

مشهد که باشی...اگ زیادتر از معمول باشی، از شبیه مدل علما باشه مقدارش، بعد دیگه زیارتات عجله ای نیست.. بعد تقریبا یک نظمی میگیره زیارت رفتنت.. بعد وقت داری بشینی تو حرم فکر کنی... بعد بشینی حساب نفستو بکشی.. وای خیلی سخته... 

فکر کن یه وجود که تار و پودت شده.. فکر کن رگ و پی ات رو بستی باهاش.. تمام جونت بهش خو گرفته.. بعد بخوای جدا کنیش از خودت... سخته واااقعا...

اونجا تو حرم که باشی، وجود امام پررنگه برات... میگی نه امام هست. مهربونه کمکم میکنه... من با گریه خواستم، کمک میکنن... 

ولی باز میای اتاق میبینی ای بابا بازم که من همون آدم گندی ام ک بودم.. ! 

باز میری حرم گریه میکنی... اصلا گاهی دیگه گریت نمیاد.. مات و مبهوت میمونی...

دلت میخواد اونجا اطراف ضریح یدونه طناب میذاشتن، بعد تو که میخواستی به امام محکم بگی کمکم کن، اونو بگیری .. بگیری یکااااااری کن برام... 

شبای قدر خب خیلی خوبن...گرچه من هل میشم قبلش.. وقتی جوشن کبیر میخونی و میبین وای خدای من خیییییلی خیییییلی بزرگتر و کریم تر از این حرفاست. اصلا من هرمشکلی دارم بالاخره خدا یکجوری خدا من و مشکلاتم هست که نقاط خلا زندگیم پر بشه.... 

وای خدا انقد حرف دارم که نمیدونم کدومشو بگم...

گاهی زیارت که میرفتم نزدیک ضریح میشدم، گریه نداشتم! همینجوری خودمم میموندم که من چجوری جلوی این حجم از معنویت لال موندم...! بعد باید زیارت میخوندم و به اون قسمتای خاصش میرسیدم تا بتونم چند قطره اشک بریزم و دوباره روحم باور کنه که نه خدا مهربونه... خدا دوستت داره... خدا رحمن و رحیمه....

باید میرسیدم به اونجاش که قصد قربت به تو دارم بوسیله حب شان...  راستش فکر میکردم همین یدونه فرازه که من میتونم راستکی راستکی بگمش... بگم خداجان.. میخوام بهت نزدیک شم ولی تنها چیزی که دارم حب اهل بیتته... حتی ولایت هم نه...

اطراف ضریح خیلی یجوریه... کمتر قابل توصیفه... 

یبار رفتم.. از اون دفعاتی که اولش اشک ندارم... رفتم کنار یکی از همون چهار ستون زیر گنبد . سرمو گذاشتم رو دیوارش... زیارت میخوندم... یه خانومی پشت سرم با آقا حرف میزد.. نمیفهمیدم دقیق چی میگه ولی از قصد دل دادم به ناله و درددلش... سعی کردم خودمو با ناله اش همسو کنم... منم به امام گفتم آقا... آقاجان... نم ناله کردم... گریه کردم... آقا ... آقا جان مهربونم... مگه میشه یه نفر مهمونت باشه و چیزی ازت بخواد کمکش نکنی...؟ مگه میشه یه جوون نالون بیاد پیشت بگه گیر کردم کمکم کن و تو محلش نذاری... نمیشه آقا... شما مهربونین... شما مهمون نوازین... 

 

عرض ارادت از دور

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا... 

[ شنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۸:۱۱ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]

سوظن

فکر میکنن ما که مشکلات داریم، خوش نیستیم...

من که خوشم. :)

[ شنبه ۱ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]

مرگ بر آمریکا!!!!

از وقتی یادمه شب و روز امتحان پست نوشتنم میومده!

امروزم ساعت 3 امتحان دارم!

فردا هم دوتا :||

حالم از امتحان فردا بد میشه چون اصلا اصلا اصلا تسلط ندارم به درس برای امتحان. فقط خودم بلدم :|

باز امتحان بعدازظهر فردا یه حرفی... یمقدار بلدم... 

این ترم احتمالا کمترین نمرات این دوره رو بگیرم بنسبت بقیه نمرات خودم در دوره های دیگه ام...

خود دانی خدا جان... منم و لطف خودت! کلا پرروام میدونم!

[ چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ٧:۱٩ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]

علمای جان...

بچه شیعه باس

با علما هم نشین بشه

تا از علمشون یه چیزی بهش بماسه! :)

 

(در همنشین شدن چیزی هست که در تعلیم و نشستن سر کلاس نیست...)

 

 

+مورد داشتیم طرف داشته از فرط حب خفه میشده.... 

[ چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ٧:۱۳ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]

منتظرم

سوالی که پیش میاد اینه که نمیدونم چجوری میخوای نجاتم بدی!

هی میشینم به راهای مختلف فکر میکنم.. هی میگم این که نمیشه, اونم که نمیشه.. پس چی اخه؟

منتظرم از اونجایی که خودت گفتی فکرشو نمیکنم راه خروج بهم بدی... گرچه من باتقوا نیستم... ولی خب تو خدایی و ... فرق فاحشی بین من و شماس! خو من تقوا ندارم باید چکار کنم که تو از یه راهی منو نجات بدی, ها؟ 

این بود انشای من :|

[ جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ۳:۱٦ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]

عشق

نمیدونم چی میشه که گاهی حریف خودت نمیشی، سخت هم نمیگیری به خودت، ولی اما از  اونی که ته مغزت نشسته، هی بهت میگه خاک تو سر خنگت!!!

چشمام میسوزه چون زیاد به صفحات نوری نگاه کردم.. و یکم هم کمبود خواب دارم، آب بدنم هم کم شده و تو این فصل از سال هم سرما خوردم!!! البته این اتاق سرده و شوخی هم نداره. طرفای اذان صبح بود فکنم، از سرما پتو رو کشیدم رو سرم که گوشام درد نگیره انقد!! 

با چشمای سوزان، و اینکه ظهر باید برم سرکلاس، درحالی که کلی از تکالیف رو از ابتدای ترم مونده و هنوز انجام ندادم. همچنین باید دو تا نرم افزار یاد بگیرم. لپ تاپو روشن کردم درحالی که میدونستم باید تکالیفمو انجام بدم و سرچ و کنم و بشینم بنویسم رو کاغذ، اما اون نرم افزار رو نصب کردم و نشستم به نگاه کردن فیلم آموزشیش! 

تو این حال اون ته مغزم هی بهم میگفت خنگ! سر درد و چشم درد داری، سرماخوردی، این چشما طاقت نداره، بشین تکالیفتو انجام بده... ولی من نرم افزار نصب کردم! 

گاهی وقتا عشق، با هوای نقس و شیطان قاطی پاتی میشن... برای یه عاشق سخته از چیزی که به عشقش ربط داره، چون توش هوای نفسه، بگذره!! مثل کربلایی که یسری از سر هوای نفس میرن، ولی چون به عشقشون ربط داره نمیتونن بگذرن ازش..  منظورم خیلیای دیگه نیست که خالص میرن کربلا. و منظورم این نیست که نریم کربلا... 

[ چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ٤:۳۸ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]