RSS

 

خسته ام، مرور میکنم کجا برم؟ کجا برم اره مو تیز کنم؟

پاتوق کتاب؟ کافه کتاب؟ امامزاده صالح؟ شاه عبدالعظیم؟ پارک؟ مسجد سیدالشهدا؟ سینما و چ؟ نمازخونه ی علامه؟ نمازخونه ی پارک نهج البلاغه؟ 

فقط می دونم باید برم فکر کنم... خیلی فکر کنم... این قدر که دیگه هیچی نمونه..

به قول استاد عرضه کنم ببینم چی جواب میدن..

یا حتی برم یه روز کارآموزی و مشغول کارا بشم شاید حالم بیاد سرجاش!

یا حتی چند روز هیچ کلاسی نرم و بشینم تو خونه و به دور از شلوغی شهر آروم باشم..

یا حتی برم پیش مامانی و بشینم حکمت های پدر داناش رو گوش بدم و دستاشو بگیرم تو دستام و گوش بدم و گوش بدم و گوش بدم...

یا حتی جور بشه برم جمکران این هفته... ینی میشه؟ میشه قلبم آروم بگیره؟ میشه؟ میشه بهم نگاه کنی نیرو بگیرم؟ میشه گناهامو پاک کنی؟ میدونی که...سخته سنگینه..  من! مگه غیر تو کسی رو دارم؟ 

الهی من لی غیرک...من لی غیرک... من لی غیرک...

یا طبیب من لا طبیب له..

به وعده هات امیدوارم هنوز... 

من غیر تو کسی رو ندارم...

 

 

+ این قدر وقت کم میارم این روزا، که اگه روشی رو بیان کردم، یعنی لغو نبوده و هدف مشترکی رو دنبال کردم. بهیچ وجه دیگه نخواید جواب سوالاتتون رو اینجوری بدم. تمت.



مشق های دل

 

کلا تو عمرم کمتر از 10 بار رفتم جمکران! تازه 10 رو دست بالا گرفتم برای وقت هایی که بچه بودم و رفتیم و من یادم نیست!

کلا 3 بارش یادمه! یکیش که یادمه چندین سال پیش بود با خانواده... یکیش حدود یکسال پیش با یه گروه از حوزه علمیه یکی از دوستام! یکیش هم تو همین فروردین..

امروز استادمون نیومده بود هنوز. ینی یک زمان کلاس منتظر بودیم!!! خسته شدم رفتم در کلاس. درو باز کردم و همون موقع آقایی لیست سفر قم و جمکران رو داد دستم!!!!! و در حد چند جمله توضیح داد...

هیچی دیگه، الان من چی بگم... آشناها می دونن درد ما کجای این قصه بود.. خدا می دونه جایزه ما کجاش بود...!

خیلی محتاج دعام...خیلی...

خدا 

نکند

ببرم

نکند،

بحق

علی

 

مولا! یه نگاه به این بنده ی بی چاره بکن... 

 



انسان به نفس خودش بصیره

دنیا همش پنهان در پرده هاست... خدا این دنیا رو اینجوری آفریده..

این پرده ها خیلی ارزشمندن.. این قدر که غیبت کردن و فاش کردن عیب کسی خیلی مذمت شده.. خدا برای آبروی بنده ی مومنش خیلی ارزش قائل شده..

میخوام یه مثال بزنم که شاید قشنگ نباشه اما درسته..

یه وزنه بردار رو تصور کنید، به فرض ایشون میتونه 200 کیلو رو راحت برداره. اما هرکی می بینه میگه آآآ چقدر زور داره! دمش گرم!! چقدر کار واسه آبروی مملکتش میکنه...

اما اون وزنه برداره چه فکری میکنه؟

اون خودش میدونه که "راحت" برمیداره این 200 کیلوگرم رو، پس اگه بیش از این برداره تازه شاید لایق مدح باشه، در عین اینکه الحمدلله.

وزنه برداره اینو توی خودش میدونه و به خودش بصیره. حالا هر چقدر هم بقیه ازش تعریف کنن....

حتی وزنه برداره شکسته نفسی نمی کنه...حتی تواضع هم به خرج نمیده...فقط خودش میدونه.. حتی لازم نیست آدم بسیار مومنی باشه.. همین که میدونه کافیه براش.

گرفتین مطلبو؟

.

یه استاد داریم تو دانشگاه، ایشون میاد به هر دانشجویی که یه ذره طلب داشته باشه واسه بهتر شدن و یاد گرفتن، در هر سطحی که هست در هر مواردی که توان پیشرفت داره کمک میکنه. حالا یا کتاب میده. یا تمرین میده. یا رفتار خاصی داره باهاش متناسب با شخصیت طرف. حتی این پیشرفته از درس های آدم شدن و یا حتی درس هایی که صرفا درسی هستند، باشه. بعد نکته ای که من دیدم توی کاراش اینه که باز بسته به شخصیت طرف میاد چیزی رو ازش میخواد که خود طرف فکر میکنه نمیتونه و بلد نیست... و همین باعث میشه دقیقا توی نقطه ضعفش قوی بشه.. 

تو مجلس امام حسین هر کس با هر سطح سواد و معرفت باشه، امام به سر هر کی بخواد و یا حتی نخواد(!) دست میکشه.. شواهد نشون داده. 

 



 

ماه رجب چیه... ؟

دعا می خوام

اینکه یجوری وقت کنم زندگی کنم..

اینکه یجوری تمرکز پیدا کنم و..............

اینکه امام علی رو درک کنم...

اینکه.........

.....

..

حرف زیاد دارم..



 

سکوتش اذیتم میکنه..

وقتی استاد اخلاق گفت بعضی وقتا سکوت از صدتا فحش بدتره، معنی حرفشو فهمیدم!

.

.

:یه استاد کاربلد از هنرهای تجسمی اومد سر کلاس ما، استادمون یه تعریفی از گروه  13 نفره شاگرداش کرد و بعد استاد هنر شروع کرد حرف زدن..

حرفاشو گوش میکردم و مفهوم طراحی میکردم، یه جا یه سوال پرسیدم از پاور پوینتی که آورده بود. جوابش رو نمیدونست!! استاد خودم جواب درست رو داد :) تو حرفاش یه رنگ روشنفکری ای بود، یجا دو تا استاد باهم یه خنده ای به طرح تمااااام دانشجوهاشون تو بقیه دانشگاه ها هم کردن، که سر فلان تمرین همه طرح مرد می زنن! آروم گفتم ولی مال من جنسیت نداشت اصلا! چرایی اون مدل طرح زدن همه رو بهشون گفتم.. دلیلم رو قبول کرد ولی روشنفکری جوابی داد که تحت تاثیر افکار فمنیستی بود... جوابش رو ندادم.. بهش نگفتم زن وجودش چجوریه... نگفتم زن احتیاج نداره توی عام رشدش رو نشون بده... نگفتم زن با مرد فرق داره... نگفتم تعالی زن بلند مرتبه ای که من می شناسم توش کار بیرون از خونه نبود... نگفتم، پشیمونم که نگفتم...

رفتم طرحامو بهش نشون دادم که بررسی کنه و بهم راهکار بده، یه کلمه هایی از رجعت و عرفان می زد که معلوم بود برداشتش از این کلمات غلط بوده...

هرجی براش توضیح میدادم این طرح ربطی به جسم آدم نداره و اتفاقا منظور من صورت ملکیه انسان بوده از همش، متوجه نمیشد. باید ی دوره معرفت النفی براش توضیح میدادم!! یکم توضیح دادم ولی از جواباش فهمیدم که منو اون قدر نمیبینه که بخواد حرفامو مستدل ببینه... بیخیال شدم. راهکارهامو گرفتم و رفتم... با کدروت.



جذابیت دنیا

دنیا چقدر جذابیت داره ؟

جاذبه از کجاست؟

چیزی که مجذوب چیز دیگه میشه، باید یه چیزی مربوط به خودشو در مقابل دیده باشه

حالا این مربوطه میتونه مکمل باشه

میتونه از اصل آدم باشه

حالا دوباره می پرسم

دنیا جذابیت داره؟

جذابیتش چیه؟

اگر جذابیت داره، چرا داره؟

اگر نداره، چرا نداره؟

.

.

چرا گاهی جذابیت داره، گاهی نداره؟!!!

چرا بعضی از آدما، که من تو دوستام زیاد دارم، ته دلشون و حتی تو حرفای عمیقشون پر از تنفر از دنیاست، اما تو رفتارشون، من یچیز دیگه میبینم؟! 

من اشتباه می بینم؟

.

.

می ترسم از عمری که توی راه ها بر من گذشت، احساس خسران کنم روز حسرت.



سکوت

اون روز داشتم فکر می کردم، به یک نفر آدم خوبی که زیاد دلشو میشکنن. و البته آدمای زیادی هم دوسش دارن. تقریبا از نزدیک میشناسمش.

همین آدم یبار تو وبلاگش نوشته بود :

"اشتباه من این بود ؟ که هر کجا رنجیدم خندیدم: فکر کردند درد ندارد... سنگین تر زدند ضربه ها را..."

راست هم نوشته بودها، من می دیدم دلش می شکست ولی وقتی طرف میمومد معذرت خواهی، می خندیـــد..‌ !! شوخی می کرد که طرف حالش بیاد سرجاش و از خطایی که کرده بیش از این به خودش نپیچه! حتی یبار شنیدم به طرف گفت: "ببین! من باید ناراحت باشم؟ من نارحت نیستم..".

اما همون شب، فهمیدم چقدر دلش گرفته بوده از اون ماجرا.. 

همین آدم بواسطه ی اینکه چندساله میشناسیم هم رو، و شاید به دلایل و عادت شخصی خودش، گاهی نظرش رو خیلی صریح وگاها نامناسب میگه به من. یادم نمیاد بابت این کارش برخوردی باهاش کرده باشم یا بهش گفته باشم، چون احترامش واجبه و بزرگتره و کلا زیاد به من خوبی کرده.. و حتی میدونم قصد داره منو صبور کنه، اذیتم میکنه برای ادب کردنم، برای اینکه سطح تحملم رو ببره بالا، و نشونم بده اون قدرها حوصله ندارم!

داشتم فکر میکردم، من هم؟ من هم درباره این آدم هر کجا رنجیدم خندیدم فکر کردند درد ندارد... سنگین تر زدند ضربه ها را... ؟؟ البته من هرکجا هم نخندیدم ولی اعتراض هم نکردم.. 

داشتم فکر می کردم، هر کدوم از ما، وقتی این جمله ی "هر کجا رنجیدم خندیدم...." رو برای شخص خودمون می نویسیم، به خودمون حق می دیم، بعد بقیه ی آدمایی که این کارو با ما کردن رو حداقل بهشون حس ناخوشایندی داریم! غافل از اینکه خود ما هم این کارو می کنیم...!!!! 

قضیه شبیه دعا برای ظهوره، موندم دعا کنم، نکنه خودم هلاک شم.....

فقط خدا واسه آدم می مونه..

.

.

بارها و بارها و بارها، به این نتیجه رسیدم سکوت توی خیلی از مواقع زندگی عالی ترین کاره، منظورم از این خیلی مواقع، همون مواقعیه که حرف زدن مباحه، نه ارجح. بعد همون حرف زدنه میشه گناه، میشه جرقه ی کلی داستان واسه کلی آدم، این وسط خیلی وقتا آخر ماجرا فهمیدم، درستش این بود که اون قسمت من سکوت می کردم و جلوی کلی اتفاق گرفته میشد..

نمونه اش همین دیشب، گوشیمو آفلاین کردم و بعد هم جواب هر پیامی رو ندادم. عاقبت رو به خدا میسپارم، امیدوارم بهترین کارو کرده باشم، اگر توضیح می دادم، شاید اتفاقات بدتری می افتاد، همه درک هر نیتی رو ندارن، و خیریت ماجرا رو نمی فهمن، و مسئولیت ظن و گمان های دیگران پای خودشون...



مشق های آدم شدن