RSS

ژست روشنفکری

خوشم نمیاد

از آدمای مذهبی ای که

ژست روشنفکری می گیرن

تو دلشون اعتقاد دارن،

اما ژست بی طرفی میگیرن.

 

+ خوش نیومدن دلیل بر این نیست که خودم هیچ وقت این مدلی نبوده باشم! بنظر میاد "گاهی" لازمه. البته بنظر میاد فقط.

+ شاید مصداق تقیه ست... هوم؟

+ من سبک عالم ها رو بیشتر میپسندم. رک . صریح . قاطع . زیبا.

+ همیشه تو کلامم پر از شاید و انگاره..  دلیل داره. 



 

اینی که توی مال به پایین تر از خودت نگاه کن، توی معنویات به بالاتر از خودت، عجب دقیق و عمیقه، چقدر با خودش چیزای دیگه میاره..

امروز با یک نفری حرف زدم که اولش که تماس گرفتم نمی دانم کیست!! نمی دانستم چه شکلی ست حتی! فقط می دانستم دختری ست که دوره ای من را در کلاس ها دیده بوده، شماره موبایل مرا دارد، به من مسج می دهد، و نهایتا او مرا می شناسد اما من او را نه! حتی محض رضای خدا یک صفحه ای، وبلاگی چیزی،‌ هیچی ازش نداشتم که بتوانم بشناسمش! یکی از گزینه های خنده در خانه ما کسانی هستند که به من پیام می دهند، مرا می شناسند و من آنها را نمی شناسم و جواب پیام هایشان را می دهم!! تازه این که خوب ست.. مواردی هستند که حتی اسمشان را هم ذخیره دارم، اما نمی دانم مثلا الان این بفرض زهرا حسینی کیست! مخصوصا سر این دوره آخر، چند نفر پشت سر هم که ازم شماره می گیرند دیگر یادم نمی ماند! 

خلاصه این کسی که باهاش تماس گرفتم معلوم شد که از آن فعال های جبهه فرهنگی ست که...  خدا بخیر کند،‌من حدس زدم از صدایش که کدام باشد. خلاصه جوری صحبت کرد که حس کردم این از همان هایی ست که کلی از من بالاتر ست و در حرف هایی که در باب مشورت و بیان موضوع به ایشان گفتم،‌ جواب های بشدت قاطعانه ای گرفتم، حس کوچک بودنی کردم،‌ عجیب..  البت طبق غالب روابط انسانی در ابتدا متوجه منظور دقیق من نشده بود،‌بعد از جواب های محکم اش،‌توضیح دادم که البته من......  و ایشان که انگار حس کند با یک کودک حرف می زند تا انتهای مکالمه بیشتر جملاتش "خیر باشه" بود... چند تا نهیب هم زد درباره رسالت من که "رسالت شما الان...." که راستش کمی دلم ریخت حتی! پرسید "فلان چیز را گوش دادی؟" من هم انگاری معلمم پرسیده باشد مشق هایت را نوشته ای یا نه؟ من من کنان توضیحی دادم از اینکه "نه کامل اما.."..

جالب بود برایم صحبت با کسی که نمی شناختمش اما توانست در دلم ولوله ای بپا کند... لبخندی بنشاند... 



 

خدایا شکرت..

.

.

صل الله علیک یا اباعبدالله

 

+ خوش حال میشم لبخند بزنید ، پس بفرمایید به آدرس زیر و عیدتون مبارک:(نــشد لینک بذارم)

http://northeaster.blogfa.com/post/19

 



شماتت

می ترسیدم از اینکه مثلا منم چند سال دیگه که به سن یسریا رسیدم، دیگه حتی نوع تفکراتم هم مثل اونا بشه...

داشتم فکر می کردم که چرا بیشتریا اینجوری می شن.. در حالی که وقتی جوون بودن جور دیگه ای فکر می کردن..

«شماتت، ملامت»

کسایی که تفکرات و اعتقاداتشون آبکی شده رو ، شماتت و ملامت نکنیم.. ای بسا که تا قبل از مرگ، دچارش بشیم. دچار آبکی شدن اعتقادات و تفکرات و رفتار اسلامی...

"ای بسا" رو نوشتم، اما قطعیتی که شخصا بهش دارم بیش از "ای بسا"ست.



دکتر

خانم دکتر جوانی که چند ماه پیش رفته بودیم پیشش..

خیلی منتظر ماندیم تا آن دو نفری که جلوتر از ما بودند از در اتاق خانم دکتر خارج شوند. ما بیرون دری ها گاه به گاه غری می زدیم..!

وقتی رفتیم داخل اتاق فهمیدیم... سیستم خانم دکتر از آن دکترهایی بود که خیلی لطیف و روان معاینه می کرد.. آرام و مهربان صحبت می کرد.. برای اکو ندادنی که دکتر تعجب کرده بود چرا تا بحال نداده بود، مسخره نکرد، با یک مهربانی خاصی خنده اش گرفته بود.. می گفت واقعا برام جالبه بدونم چرا تا الان یه اکو ندادی؟!

من عقب تر نشسته بودم.. گاهی به دکتر و گاهی به او نگاه می کردم.. لبخند میزدم. خنده ام گرفته بود، من هم. از آن دکترهایی بود که خیلی لازم نبود حتما نسخه اش را بخری و مصرف کنی.. با خود فکر می کردی شاید همین که با مهربانی معاینه می کرد و لبخند میزد و برایت وقت می گذاشت حال قلبت را خوب می کرد...

دقیق نمی دانم اما انگار روز خوبی بود آن روز... سر اتوبان همت از تاکسی پیاده شدم. او رفت. من از پل هوایی آمدم سمت جنوب اتوبان همت، سر خیابان ریحانی. ایستادم که سوار ماشینی شوم تا نزدیکی های میدان بهشتی. نمی دانم ماشین گیرم آمد یا نه. انگار پیاده آمدم. و در راه فکر کرده بودم.. و حتی یادم نمی آید به چه چیزهایی فکر کردم در راه... خیابان ریحانی و درخت های بلند ریشه در جوی.. خانم های چادری و دخترهای مانتویی، ماشین هایی به قیمت اضطرارهای دیگری، تالاری با بادکنک های در ورودی و جشن های نه چندان حق! ..

دلمون دکتر خودمون رو می خواد.. "دکتر خودمون"، می فهمی؟



 

حال ِ شهید "..."

که به مضمون به همسرش گفته بود:

"از توجهت لذت میبرم تا وقتی که توش ترحم نباشه.."

.

تفاوتش به باریکی یه تار موئه.. یه مرز داره.. که خدا نشون آدم میده.. 

مثل مرز شکاک بودن یه مرد، با غیرتی بودنش

اولی آزاردهنده، دومی لذت بخش.

حتی شاید بشه گفت یکی از جاهایی که تعریف دقیق مرزش مشخص میشه که مثلا

بجای حرف از غیرت داشتن، و صرفا رگ گردنی شدن، تو جای صحیحش غیرتی رفتار کنه.. و تکیه گاه بودنش رو با غیرتی بودنش، یکی تعریف کنه.

مثالش هم میشه مثل وقت هایی که بخاطر غیرت اجازه هایی رو نمیدن. اما غیرتی رفتار کردن که توش تعریف تکیه گاهی همراه شده باشه، میشه جبران اون اجازه ندادنه، با چیزی که از نظر خانومه جبران بحساب بیاد.. مثلا همراه شدن با خانوم، تا جایی که میخواد بره و خطرناک بنظر میاد.. هم غیرت خدشه دار نشه.. هم نقش "تکیه گاهی و همراهی" خدشه دار نشه..

(البته من نه روانشناسم و نه کارشناس امور خانواده..  چیزیه که فهمیدم از دقت هام)



عشقی بی قاف بی شین بی نقطه

نه عاشقیم.. نه رفتار عاشقانه داریم..

فقط ناله های عاشقانه داریم..

فقط دل تنگی های عاشقانه..

"آیین تقوی ما نیز دانیم / لیکن چه چاره با بخت گمراه"

اون علامه ها.. علامه امینی، علامه طباطبایی، علامه طهرانی و...

چجوری هم عاشق بودن هم زندگی میکردن

مگه این دو تا با هم جمع میشه.. !