کوه، چالش، باور به حسین...

هفته قبل جمعه رفتیم کوه با دوستان. دوستانی که دو سال قبل تو یه جمع امام حسینی باهاشون کم کم آشنا شدم.. تا یه جایی بالا رفتیم و نشستیم..

یکی مون گفت یه چالش بندازیم. اگه یروز بفهمید همه این چیزا امام زمان و امام حسین و روزه و خدا اینا همش الکی بوده، نه نه خدا که شکی درش نیست، همینا رو اگه بفهمین الکی بوده چیکار میکنین.....؟

هنوز حرفش تموم نشده بود که من و دوستم شروع کردیم...

من گفتم این اصلا برای من چالش نیست، چون مطمینم اینا واقعیه و الکی نیست.. من از یجایی اومدم که به اینا اعتقاد نداشتم و بهم دادن... وقتی اینارو میگفتم حسهای مختلفی تو دلم بود، هم ترس که از دست بدم و یا روزی با این چالش روبرو شم، هم شادی از اینکه من چه چیزهای خوب و ارزشمندی دارم... 

بعدم خاطراتی از چهار پنج سال پیش تعریف کردم... از چیزایی که تو همین وبلاگ نوشتم.... از "چه می شود در آن هوای حسینی؟" 

دوستم عرفه کربلاست... فردا دارم میرم تسبیحی که مشهد جا گذاشت رو براش ببرم... و احتمالا یچیزی هم بدم برام تبرک کنه.....

دلم کلی حس مختلف داره... انقدی که نمیتونم کنترلشون کنم....

رحمی...

[ سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ٧:٤۱ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]

حسن ظن به تو

از وقتی از اون سفر مشهد برگشتم...زندگیم عوض شد...خیلی چیزا...

چیزای آزاردهنده خیلی بیشتر به چشمم اومدن...تاب وتحملم کم شد و جلوی خیلیاش واکنش نشون دادم... بماند که روزهای اولی که از مشهد برگشته بودم حالم چجوری بود..

بی احترامی نشه به ساحت امام رضا ع که نوشتم اون سفر مشهد... ولی نمیدونم اون سفر با من چکار کرد... نمیدونم چی شد و چی شدم... 

خیلی دلم خواسته یک نفر باشه که همه چیزو درک کنه، و من بشینم براش تعریف کنم از زندگیم... ولی کلا این خواسته ی طبیعی فقط با ولی معنی پیدا میکنه...

کسی که ولایت داشته باشه میتونه درک کاملی از احوالت داشته باشه... هعی...

اون موقع ها که تو مطالعات تدریس ستاد طاهرزاده بودم، خیلی بیشتر از حالا به مجرد بودن آدمی باور داشتم.. اما حالا، نمیدونم ، حتما باید منو تو مکان و زمان خاص قرار بدن تا بتونم حالم رو مطابق اون مکان و زمان کنم...تازه بازم نمیتونم کامل... ولی برای یک انسان ، به میزان باورش به تجردش و وابسته نبودش به اسباب، توان بر باور قلبی به عدم نیاز به مکان و زمان بوجود میاد...

خدایا میترسم ... خیلی از این وضعم میترسم... از اینکه هیچ کاری نمیتونم کنم برای نزدیک شدن بهت... از اینکه دارم به مرگ نزدیک میشم ولی نه تنها آماده نیستم براش بلکه روز به روز داره وضعم خراب تر میشه.... 

من حتی از این ترس هم میترسم.... نکنه این ترس ناشی از سوظن به تو باشه... خدایا.... خیلی چیزا یادم رفته...خودت از همه بهتر میدونی که چجوری شدم... زندگی کردن حتی انگار یادم رفته... نمیدونم باید کدوم یکی از کارهارو انجام بدم و همین طور روزها شب میشه و شب ها صبح! 

تازه دارم قدر مناسبت هارو میدونم...... حتی مناسبت هایی که عادی شدن مثل جمعه ها... برای آدمی که خیلی اوضاع معنویش خراب شده، مناسبت های مذهبی مایه امیدواری هستن....

خدایا... دیگه امیدی به خودم ندارم.... از فضل و کرم و رحمتت انتظار دارم.... ناامیدم نکن..... الهی ... ربی... سیدی... مولا...

[ سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ٧:٠٧ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]

 

ای تشنه شهید سر بریده...

به داد دل بریده بریده ی ما هم برس....

 

یا حسین.............

[ یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۳:٢۳ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]

 

من ...

مادر....

جا زدم وسط راه

نمیخوای دستمو بگیری...؟

 

خوبِ نیم بند بدرد نمیخوره خانوم...

یکاری برا ما بکن.. 

[ دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]

صل الله علیک..

پاسپورت میخوام...

پاسپورت..

کربلا..

...

..

.

[ دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]

تو عزیز منی...

غلیظ که بهم ابراز محبت میکنن گاهی یجور احساس بی تفاوتی بهم دست میده. 

نمیدونم اسمش چیه.. افسردگیه؟ رشده؟ بزرگ شدنه؟ دیوونگیه؟ 

[ دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]

 

سخته آدم هر روز بره زیارت

بعد یهو بیاد تهران..

خب میپکی..

[ شنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۸:۳٦ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]