سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۳ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ

توانایی اداره خانواده 4 نفری خودشونو ندارن بعد...

هیچ طرحی رو نگذروندم که بعدش دانشجوها از نمره ها راضی باشن. همیشه صدای اعتراض بود. 

همیشه گفتم اولا که طرح مثل ریاضی نیست که یک جواب دقیق و مشخص یکسان داشته باشه. پس تنوع طرح ها باعث میشه هیچ وقت نشه یه انسان، بتونه با عدالت نمره به طرح ها بده. ضمن اینکه ملاک های آدمای مختلف تو طرح با هم متفاوته.

یه استاد داشتیم که موقع انتخاب واحد خیلیا واسه بودن تو کلاس طرحش، سر و دست میشکستن. بعد اخر ترم همونا به نمره اعتراض داشتن! درحالی که نمره دادن ایشون رو از ترم های قبل دیده بودن و با علم به این قضیه بازم باهاش طرح برداشتن.

یبار یه حرکت خوبی زد استاده.. این قدر کارش قشنگ و مدبرانه بود که میشه ازش تو خیلی جاهای دیگه استفاده کرد.

روز ارائه طرح ها، به تعداد دانشجوهای کلاس، کاغذ چاپ شده آماده کرده بود. توی هر کاغذ نمره از 20 تا حدود 12 اگر اشتباه نکنم، اومده بود. جلوی هر نمره هم جای خالی بود برای نوشتن اسم.

تمام دانشجوها باید تمام ازائه ها رو میدیدن و خودشون نمره میدادن. در واقع از میون نمره ها، لیاقت هر کس رو مشخص میکردن! بعد هم استاد کاغذهارو بگیره و خودش هم بعنوان یک سهم یک نمره به طرح هر نفر بده. و تازه نهایتا یه نمره ای هم به نمره ای که از میانگین نمره درمیاد، اضافه کنه.

جالبه بگم که، دانشجوها واقعا توی نمره دادن مستاصل شده بودن! هی از هم میپرسیدن به فلانی چند بدیم؟ زیاد نیس؟ کم نیس؟ قسمت سختش این بود که باز هم چون "ریاضی" نبود که جواب یکسانی داشته باشه، تقریبا میشه گفت هیچ طرحی نمیتونه با دوتا طرح دیگه نمره اش یکسان باشه! چون بالاخره یجا از یه منظری ممکنه طرحش باارزش تر باشه! دانشجوها واقعا اذیت شده بودن. خیلیا نمره نمیدادن. استاد اصــــــــــــرار میکرد که نمره بدین و جدول رو پر کنید.

نهایتا بچه ها یه حداقلی رو متوجه شدن، اونم اینکه اولا قضاوت کردن واقعا کار سختیه، دوما شماتت استاد واسه نمره، کار درستی نیست. 

قرار گرفتن در منصب استادی، و مستاصل شدن، خیلیارو ادب کرد بنظرم. 

+ جا داره خیلیا از منتقدین سیاسی رو یه منصب بهشون بدی، خوووووب که مستاصل شدن، برکنارسون کنی. فقط واسه اینکه صدای اعتراض الکی شون، کم بشه؛ البته اگر نخوان با خودبرتر بینی، بگن "من بهتر از قبلی بودم". و حداقل ضعف های خودشم ببینه..

+ دکتر اقدم میگفتن تو روایات آخرالزمان داریم که تو آخرالزمان "عقلا" تو حل مسائل میمونن(به مضمون)

* اللهم عجل لولیک الفرج...  




سه‌شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۳ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ

اکثرهم لایعلمون

((کاری به غریبه ها ندارم. اما هرکس منو میشناسه از دوستان و آشنایان، این پست رو بخونه و نظر بذاره و بگه خوند)).

نمی خوام اسم بیارم اما، توضیح این قضیه مفید فایده ست.

یکی از برنامه های صدا و سیما، که گرداننده با رویکرد فرهنگ سازی دینی و آدم کردن مردم کار میکرد، برنامه اش مورد توجه اکثریت قرار گرفت، جذاب بود و موفق. من می دیدم گاها تو برنامش، یچیزایی رو تحسین میکرد که اگه میخواستی با چشم اسلام نگاه کنی، اون چیز تحسین کردنی نبود. یا حداقل باید کلی بهش تبصره میزدی تا بشه تحسینش کرد. میدونید این یعنی چی؟ یعنی تعریف غلط دادن از دین به مردم. توی یک تریبون میلیون مخاطبی... خودت برو تا تهش.

 

به اون برنامه تو فضای مجازی انتقاد زیاد شد، تمام انتقادهایی که دیدم خود انتقاده مشکل دار بود. اصلا طرف برنامه رو کامل ندیده بود، یسری هاش از سر حسادت بود واقعا. توی اون همه انتقاد مسخره ای که به برنامه اش شد، من یه انتقاد درست فقط دیدم، اونم این بود که گفت:

این(گرداننده اصلی برنامه) اندازه یه طلبه سطح یک هم اطلاعات نداره از اسلام. بعد میاد فرهنگ سازی دینی میکنه، غلط غولوط! (نقل به مضمون) 

این بخشو داشته باشین، الان من انتقادم به دوستای خودمه. یه دسته که هیچ گونه حس و واکنشی به اجتماع ندارن، و احساس عملکرد ندارن که یکم فعالیت فرهنگی کنن، یا حداقل بیان یه همفکری بدن. شما لطفا اسم مسلمون رو روی خودتون نذارید. شما باید وقتی دردت میاد از فلان وضع علوم انسانی دانشگاها، از وضع هنر دانشگاها، از وضع خانواده و تفکرات غلطی که بهشون مسلط شده؛ باید پاشی یه کاری کنی. اگه نکنی، میشه بگی فرق شما با اون یکی همکلاسیت تو دانشگاه که تفکرات غربی تو سرشه، چیه؟! خب جفتتون هیچ کاری نمیکنین که!

بعد انتقاد دیگه ام به دسته ی دیگرشونه، که اومدن یه کاری بکنن، اما اندازه یه طلبه سطح یک از اسلام چیزی نمیدونن. و این رو میتونی براحتی از حرفها و رویکردها و رفتارهاشون متوجه بشی. و تصور کن که اطلاعات یک نفر در حد یه آدم مذهبی معمولی سطح اجتماع باشه، بعد این آدم بیاد کار دینی فرهنگی هم بکنه!!! میدونی الان چقدر شبیه اون برنامه هه هستی؟ میدونی کارفرهنگی کردن در جهت غلط یعنی چی؟! آخه عزیزم! چرا هیچ حسی ندارید به اینکه باید یاد بگیرید دینتون رو؟ عذاب وجدان نداری که نصف حرفایی که سر کلاس اخلاق و تو برنامه ها میشنوی رو نری پی جزئیاتش؟ مثلا تو برنامه های "کلی" شرکت کردن، و جهت پیدا کردن به سمت خدا، وقتی نری جزئیات زندگیتو تنظیم کنی، به چه دردی میخوره؟! همینجوری دور همی بشیم مومن؟ یا باید یاد بگیریم مومن چجوری زندگی میکنه؟

حالا من نگفتم همه بیان برن حوزه علمیه. ولی الان ما یه ظرفیت خیلی خوب داریم به اسم "حوزه دانشگاهیان". یه محیط علمی دانشگاهی که بصورت تایم کوتاه، علوم معارف اسلام رو درس میده. نه خیلی زیاد وارد مباحث میشه که سرگیجه بگیری، نه خیلی سطحی و آبکی. اساتید عالی هستن. واقعا داره برای بچاهای حوزه دانشگاهی برنامه های خوبی گذاشته میشه توی این محیط. فضا یک فضای فعال و پویاست. که میتونم بگم واقعا درصد خیلی بالایی از دغدغه های دانشجوهای متدین رو، فضا میده ک کار کنن و به نتایج خوب برسن.

 چیزی که تو روایات ائمه معصومین هست اینه که علم جویی واجب شرعیه. افضل الاعمال معرفت النفس هست. بهترین علم هم اونیه که تورو به اصلاح نفست راهنمایی کنه. علم اخلاق اکسیر اعظمه. 

حالا خود دانی، میتونی به چیزی که امام هات گفتن گوش کنی.. و این عیدهارو با وجدان آسوده بگذرونی؛ و ته دلت شیرین باشه که "من پیرو علی ام"، "علی امام منه" یا میتونی مثل خیلی از جاهل های دیگه، بذاری وقتی 50 سالت شد، از امام جماعت مسجد یاد بگیری که بالاخره وقتی توی رکعت نماز چهار رکعتی شک کردی، کدومش نمازت باطله، کدومش نمازت رو باید ادامه بدی. بعد به خودت بخندی به تلخی که ای داد، 40 سال غلط نماز خوندم!! 

آره .. اینجوریاس...

امام گفته باید دینتو یاد بگیری... میتونی مخالفت کنی.. میتونی روتو برگردونی و بری دکتری بگیری در رشته خودت فقط و دینت رو بذاری واسه وقت پیری! حق انتخاب هست برای مومن بودن، و نبودن.


سایت حوزه علوم اسلامی دانشگاهیان : کلیک کنید




یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ

آقا عیده، عید!

امروز که داشتم پیاده بر میگشتم خونه، هندزفری تو گوشم بود، داشتم مداحی ای که روضه بود یجورایی گوش میدادم... از اون مدل گوش دادن ها که اصلا دقت نمیکردم که چی میگه، فقط همین که میدونستم یه صدایی داره درباره حسین حرف میزنه، داره عاشقانه هاشو میگه، واسه خودم کیف می کردم... غم هام پودر میشدن... اصلا انگار غمی نداشتم واسه خودم. انگار هییییچ مشکلی ندارم... انگار ریز مشکلات من هیچ کدوم وجود حقیقی ندارن... این انگارها، انگار نیستن. واقعی اند. وقتی نگاه می کنی به حسین، همه چی رنگ میبازه.. نور حسین نمیذاره چیزی بمونه...

همینجوری که داشتم میومدم یکم هم عذاب وجدان داشتم که آخه دم عیدی چرا روضه گوش میدی که به خودم جواب دادم من الان به روضه اش گوش نمیدم، اتفاقا دارم شادی می کنم، این صداها لذته.. شادیه... غم نیست.

یه صدایی بلندتر از صدای هندزفری میومد: علی علی علی علی علی علی...

لبخند اومد به لبم... پیاده زیاد اومده بودم، تشنه ام بود... دیدم جمع شدن، فهمیدم دارن چیزی میدن.. رفتم سمت شون.. شربت و شیرینی و شکلات برداشتم... حوضی که درست کرده بودن رو نگاه کردم... و اومدم...

من داشتم میرفتم سمت خونه، خونه ما آخرین کوچه بن بست از یه خیابون بن بسته که همه کوچه هاش بن بسته، یعنی کاملا میشه فهمید کی داره میره خونش، کی داره میره بیرون.  خیلیا داشتن میرفتن بیرون از خیابون بن بست مون... احساس می کردم همه نمی تونن توی خونه بند بشن. انگار همه داشتن میرفتن سمت صدایی که میگه "علی علی علی علی علی..." 

ما سختمونه از چیزایی که دوستشون داریم نگیم... اینو واسه اونایی میگم که تعجب میکنن. منم یه زمانی تعجب میکردم. میدونم علامت سوال دارید بعضا.

+ همش تو ذهنم میاد، تصویر خودم اون زمانی که یه حس خیلی خاص داشتم نسبت به اینکه "من پیرو علی ام"، "علی امام منه". گاهی وقتا نمیدونم شیطونه، کیه، میگه:بسه انقد یاد نگیر، نمیتونی عمل کنی بدبخت میشی...  میترسم..

+ خدایا! این چند وقته، این قدر امامی که منت گذاشتی سرمون بهمون دادی هوامو داشت، انقدر تو بدبختیام کمک کرد، انقد توی هراس هام در لحظه بهم آرامش داد، انقد آدمای دیگه رو برام رام کرد.... که اسیر شدم.. حس غلامی دارم.. حس کسی که میخواد نوکری کنه از بس بدهکاره... نه از سر  عاشقی ها، از فرط بدهی.. از سر اینکه بذار یذره هم ما یه کاری کنیم، از سر اینکه : بابا اومدیم خودتو ببینیم همش تو آشپزخونه ای که!

+ خدایا! بذار شیعه علیت بشیم.. خواهش می کنیم..

+ رفقا! ببخشید این چند وقت من رو... عیده. منم بخشیدم :| :)

+ سید و سادات عزیز که قربونــشون بریم جمیـــــعا! اولا تبریک میگیم. دوما! من هیچی نگم، شما که خودتون میدونید اینو :"من سید نیستم ولی سیدارو خیلی دوس دارم"، پس هرچه زودتر اقدامات لازمه را در دستور کار خود قرار داده، و ما را بصورت عالی دعا نمائید که آدم شویم، عاشق شویم، بالاخره یک چیزی بشویم!!! به اون عیدی ای که برای من کنار گذاشتید هم بوسه بزنید، عطر بزنید، من منتظرم. آدرس رو هم که دارید. :)  ضمنا ما میخوایم دیدار تازه نمائیم، اگر متوجه نیاز ما نمی شوید، این مشکل شماست، اقدامات لازمه برای دیدار را تامین نموده و مارا مطلع بـِنـِمویــید! :)) نگاه به خنده هام نکنید، جدی گفتم. اگه جدی نگیرید دیگه میرم سراغ جد قشنگتون میگم شما از این نعمتتون به بقیه نمیدین. میگم نمیذارین ما ببینیمتون، خولاصه میگم همه چیو! نذارید کار به جاهای باریک بشه.. بیاین تو همین بزرگراه حلش کنیم.. 

یا علی




جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ

فیس بوک ِ خونی!

رویکردهای مختلف آدمها در مقابل مسائل مختلفی که می بینند برام عجیبه. گاهی حتی آزارم می ده.

یه رویکردی که خیلی زیاده اینه که مثلا من می بینم فلان دوستم فلان مشکل رو داره، بعد بجای اینکه به این فکر کنم که من چه کاری می تونم برای حل مشکلش یا آروم شدنش تو اون شرایط انجام بدم، سریع میام یه تحلیل میکنم و بهترین راه حلی که باید باشه رو پیدا میکنم و می گم: راهش اینه.  یعنی کاملا خودم رو از انجام تلاش برای تسکین دوستم دور می کنم. فرض کنید یه نفر داره غرق می شه. خب بهترین راه اینه که من غریق نجات باشم و به بهترین نحو نجاتش بدم. ولی وقتی غریق نجات نیستم، حتی نمیتونم برم یه جسم بلند پیدا کنم بدم دستش بکشمش بیرون؟ 

فردگرایی زیاد شده.. وضع بدیه. کسی واسه درد کسی از جاش بلند نمی شه.. کمند، خیلی کمند.

+ یه بنده خدایی حالش بد بود، حرفایی بهش زده بودن که اگه به سنگ میگفتی آب میشد. تهمتای سنگینی بهش زده بودن. تو دانشگاه، یبار روی کاغذ دفترم نوشت: دارم له می شم.   بعد از شاید نیم ساعت یا بیشتر که توی کلاس بودیم، یبار دیگه صدام کرد رفتم پیشش، گوشی موبایلشو داد دستم گفت بخون. یه متنی بود که یه نفر به یکی دیگه گفته بود و منظورش همین صاحب گوشی بود. الفاظ نه چندان قشنگی رو بهش نسبت داده بودن. بعد از چند تا جمله ای که با طرف رد و بدل کردم، برای اینکه زیاد دردش نیاد بهش گفتم:"از این حرفا پشت سر منم میگن"(براساس حدس گفتم). انتظار نداشتم اما در جوابم خیلی صریح و محکم گفت: "آره میگن". هم حالم گرفته شد هم خندم گرفت...

من توی اون محیطی که پشت سرمون حرف میزدن و تهمت میزدن و مسخره میکردن نمیرفتم، فیس بوک ِ خونی.  خون ِ گوشتِ برادرِ مـُـرده.

تازه، بماند که این، صورتِ غیبته نه تهمت نه تمسخر.




پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ

خوبه یکی تورو پرتت کنه؟!!

چند روزی ست پشه ای، یا پشه هایی در خانه پرسه می زنند. من که خوراک همیشگی شان هستم را کار ندارم. اما امروز که داشتم با عجله طرح میزدم و میفرستادم، هی می آمد حائل بین من و صفحه لپ تاپ می شد! می نشست روی دستم، روی صفحه! چند باری با دست فرستادمش آن طرف. یادم آمد چند سال پیش جایی بودیم با دوستی. نشسته بودیم به حرف زدن از خیلی چیزها. آخرش رسیده بود به غم هایی که معمولا با او مطرح میکنم... اشک هم از راه رسید شاید برای آن که حرف زدن دیگر نای بیان آن غم را نداشت، غم بد بودن، غم نبودن او.

رفیق مهربانی بود. انگار دست گذاشته بود اشک را از صورتم پاک کند، در همین بین ها، پشه ای از راه رسید. یک جورهایی رفتار می کرد!! دوستم می گفت: "ببین این پشه اومده دلداریت بده!" آمدم با "فوت" دورش کنم، دوستم گفت: "خوبه یکی تورو با فوت پرتت کنه؟!!"

اینست که امروز یادم افتاد: خوبه یکی تورو با دست پرتت کنه؟!!

از پشه ها متنفر نیستم،‌ حتی از سوسک ها! با اینکه هردو موجب آزارند. پشه ها یک جور آرامی پرواز می کنند، انگار با طمانینه به دنبال چیزی می گردند. انگار گم شده اند. البته سوسک ها بمانند،‌ من توان کشتنشان را ندارم. در این زمینه یکی هستم مثل خیلی ها که از سوسک می ترسند. یک ترس مسخره ی خنده دار، که می دانم یک توهم است.




دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ

تواضع یا خاک تو سری!

از دل داری های الکی خوشم نمیاد. از اینکه کسی الکی ازم تعریف کنه خوشم نمیاد.. از اینکه وقتی یکی بفهمه حالم بده و بخواد با چهارتا حرف که تهش حتی با مبانی اعتقادی اسلامی تناقض داره سرم رو شیره بماله، خوشم نمیاد..

هر وقت خواستین ناراحتیمو خوب کنین از چیزای لطیف ِ واقعی بگید، مثل مهربونی خدا. بهم اعتماد بنفس کاذب ندید..

+چند سال پیش چند نفر درباره من میگفتن که خیلی اعتماد بنفس داری و... دیگه نشنیده بودم این حرفو تا حدود یه ماه پیش توی آخرین جلسات کلاس پایان نامه که تو یه جمع خودمونی خاطره ی چند ترم قبل رو تعریف کردم که استاد گفته که تو کل این دانشگاه فقط من و فلانی میتونیم فلان حرکت هنری رو بزنیم. و منم اونجا گفتم منم میتونم. حالا من داشتم با خنده اینارو تعریف میکردم قصدم هم خودنمایی نبود که بخوام بگم من بلدم در حد استادم باشم! اما طرف گفت من اگه اعتماد بنفس تورو داشتم الان اینجا نبودم! بهش گفتم خب چیکار کنم؟ وقتی بلدم و میتونم، بگم نه من نمیتونم؟!!! خب آدم یا میتونه، یا نمیتونه دیگه!    هنوز یه عده آدم فرق تواضع و تو سر خود زدن رو نمیدونن. خب وقتی من میتونم این هنر رو داشته باشم، وقتی خدا توان و سرعتش رو به دستام داده من بیام بگم نه من نمیتونم، این مثلا تواضعه؟! درستش اینه که من این توان رو از خدا ببینم. نه اینکه کلا نبینمش. حالا من نمیگم من تواضع دارم، خب من تواضع ندارم. حتی توی اون جمع چند ترم قبل هم که گفتم منم میتونم، خیلی قصد خودنمایی نداشتم، اونجا هم جنبه شوخی داشت حرفم. چون حتی حرف خود استاد هم که گفت فقط ما میتونیم، همونم فازش شوخی بود. چون چیزی نبود که هیچ کسی نتونه، منتها کار همه کسی نبود. 

+ زیاد شنیدم این جمله رو: میخوای با یه دست چندتا هندونه برداری، نمیتونی.

+ همیشه با خودم گفتم: اینا نمیدونن من توانم بیشتر از این حرفاس..

+ این حرفا نباید گفته بشن.. اینجا اسلام رو کج فهمیدن. اگه تو سر تواناییهات بزنی انگار خوبه!! آخه آدم حسابی! همون اسلام و همون قرآن میگه انسان بسیار یادگیرنده ست. همون انسان شناسی اسلامی میگه تو میتونی ضعف انسانیتو با کمال خلیفه الهی جبران کنی.. همون اسلام میگه انسان ضعیفه و خودش میگه از خدا بخواه خدا به همه چی قادره.. این ینی چی؟ جون من یذره فکر !

+هنوز سرم خلوت نشده..




دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ

هم نام محمد

لذت بخشه

بودن، با کسایی که

خدارو

دوست دارند..

 

                     اللهم عجل لولیک الفرج

 

+حضرت خدارو خیلی دوست داره..









به نام او

این راه، رفتنی است. این راهی است که رفته‌اند. و انسان هم نباید بگوید من چنین و چنانم و قابلیت ندارم، اینها همه‌اش حرف است؛ همین قابلیتی است که انسان دارد مگر از خانه پدرش آورده؟! اینها همه‌اش دست پروردگار بوده، عنایت بوده، داده و باز هم می‌دهد. خدا که با ما دشمنی ندارد، خدا با ما سابقه سوء ندارد، از رحمت خود، ما را به وجود آورده است و ما هم به سوی رحمت خدا می‌رویم... (علامه طهرانی) ...او خواست که من بنده باشم، و چنین شد که من هم بگویم میخواهم بنده باشم، بنده ی آنکه خداست. می نویسم از گفتگوهای درونی ام، از حرفهایم با خدا. گاهی تعریف می کنم، تجربه هایم رو کادوپیچ می کنم. گاهی هم فقط می نویسم هر آنچه دل گفت بنویس. می نویسم و منتظرم. آنچنان که تمام تنم گوش می شود برای شنیدن حرفهایتان. خطاهایم را بگو تا راه را گم نکنم. خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار...

پروفایل

آخرین مطالب

آرشیو

لینک دوستان

ابر برچسبها

الها (٢٧)    پله های توسل (۱٢)    پناهیان (٧)    چگونه یک نماز خوب بخوانیم؟ (٧)    حق الناس (٦)    دیانت عین سیاست (۱)    رفتار متقابل (۱)    سیاست عین دیانت (۱)    سیاسی شدن دین (۱)    شکر (٧)    صبر (۳)    صدقه (۱)    فاطمیه (٤)    فقرا (۱)    مرگ و آخرت (۱)    مشق های آدم شدن (٤۱)    مشق های دل (٤۱)    مهدیه (۱٦)    نماز (٧)    نماز خوب (٧)    نمایشگاه کتاب (۱)    کلام زیبای او (قرآن) (٤)   

لوگوی دوستان

دیگر امکانات