دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ

بی حوصلگی طبیعیه؟!

اون موقع ها که نوجوون بودم هر وقت با کسی قرار میذاشتم سر ساعت میرسیدم و حداکثر تاخیرم 5 دقیقه بود!!

حالا اما... دیگه نوجوون نیستم... ساعت 3 قرار بذارم نیم ساعت قبلش مسج میدم که من حدود 3ونیم میرسم! طرف هم جواب میده منم گیر کردم 3و نیم 4 میرسم! بعد ساعت 3و نیم میشه و هیچ کدوم نرسیدیم! آخر ساعت 4و ربع میرسیم به هم! و کلا هم از عقب افتادن ساعت دیدارمون عین خیالمون نیست! و فقط داریم فکر میکنیم تو اون ترافیک ها چجوری و کی بریم که سر ساعت به خونه هم برسیم!

بزرگ شدیم با اخلاق هایی مثل بی حوصلگی، جا موندن از کارا، دیر رسیدن به کلاس و هزار چیز دیگه، تحمل کردن ناملایمات، خود را مجبور کردن به قبول کردن بعضی مسائل، و حتی گاهی نشستن و نگاه کردن خندوانه برای رها شدن از ... ! 

فکر نمیکردم منم اینجوری بشم... 

زن داداشم روانشناسه.. میگه کاملا طبیعیه، اقتضای سنته. میگه خودش روزی 8 ساعت درس میخونده حالا یکی دو ساعت میخونه...  اون یکی دوستم هم میگفت روزی 8 ساعت درس میخونده حالا 1 ساعت میخونه! خودم هم اگه نرم کتابخونه نمیتونم بشینم ممتد مطالعه کنم..

واقعا طبیعیه؟؟؟؟!! :(




یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ

 

حدیث نفس ...




جمعه ٧ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ

هنرمند خوب چجوریه؟

از چندین سال پیش که طراحی میکردیم، توی اکثر دوستانم دیدم که هر کس میتونست مدت زمان زیای کار کنه و طرح های خوبی هم بزنه، جزو کسایی بود که موقع کار چیزی گوش میکرد، و یا بین کارش یه تفریحی که بهش وابسته بود رو انجام میداد، حتی اگه زمان اون تفریح خیلی کوتاه بود.

مثلا بعضی از نویسنده ها میگن"چای" اون چیزیه که با خوردنش میتونن خوب بنویسن. من چند نفر از این آدمای هنری رو میشناسم که خییییلی هم باهوش هستن خیلی هم کار میکنن، اما بین کارشون مثلا سیگار میکشن. چیزی که بین کارگردان ها هم مرسومه انگار. 

خیلی وقت ها میبینی طرحی خیلی روش کار شده، خیلی خلاقانه ست، خیلی نو و خلاصه قشنگه، اما وقتی خوب دقت میکنی بهش، حس میکنی طرحه یه زیبایی واقعی نیست. وقتی نگاهت رو ممتد روش نگه میداری کم کم دلت پس میزنه. شاید اگه رفته باشید موزه هنرهای معاصر و تعداد زیادی طرح دیده باشید این حال رو تجربه کرده باشید. یا مثلا یه کتاب از طرح های خارجی رو ببینید همین طور.

عموم هنرمندا بواسطه عدم پالایش روحی، ته مایه ی طرح هاشون دل رو میزنه، این وسط معدود هنرمندهایی هستن که کلا سیستم طراحی کردنشون فرق داره و وابسته به سیگار و هر نوع موسیقی ای نیستن.

طرح هایی از این هنرمندها دیده میشه که گاهی واقعا در عین سادگی تونستن تا عمق دل آدم جا باز کنن و سال ها بمونن.

هنری عالی میشه که هنرمندش حین کار و کلا در طول روزهای زندگیش به آسمان وصل باشه... هنرش رو از بالا بگیره بیاره پایین. روی کاغذ، توی شعر، یا هر هنر مثبتی که داره.

وابستگی ای که هر هنرمندی بهش احتیاج داره تا میون کار ازش نیرو بگیره، یه وجود حقیقیه که منشا نیرو و الهاماته. هنرمند خوب که اثرش تو دل آدم جا میگیره نیروش رو از راه اسلام، از خدا و آل الله میگیره. نه سیگار و نه موسیقی حرام و نه حتی نگاه به معشوقه ی غیرشرعی.

کم اند این هنرمندا، اما هستن. وجود لطیف و حساس و شکننده از ویژگی های مبتدی هاشونه... بعد منعطف و قوی و رئوف میشن، اگه راه رو درست رفته باشن.

پ.ن 1: مطمئنا این متن نمیتونه هیچ وقت تمام اون چیزی که ما طی چند سال از یک استاد فهمیدیم رو برسونه. 

پ.ن 2: با اینحال که هنرمند متعالی میتونه خودش رو توی اثر خودش ببینه و حتی میتونه از طرحش احوال خودش و میزان پاکی خودش رو بفهمه و خیلی چیزای دیگه، اما همچنان قبول ندارم حرف کسایی رو که میگن: "ما میخوایم از هنر به عرفان برسیم! به خدا برسیم!" راه خیلی باریک تر از موست.. و هنر راه نیست. هنر میتونه یکی از چیزایی باشه که باهاش میشه جلوه ی اون معرفتی که کسب کردی رو به ظهور برسونی.

پ.ن 3 : چند تا خواننده هم رشته دارم اینجا. موافقید؟مخالفید؟ نظر دیگه ای هم دارید...؟ 




دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ

گریه میکنم ..

(این پست پارساله. مخاطب خاص دارد.)

بارها شده بود وقتی صحبت از یاد خدا می شد یا تو قرآن می دیدم که خدا را بسیار یاد کنید، یه حال افسوسی می گرفتم که بابا من نمی تونم !

روایاتی دیدم که چقدر از یاد خدا گفتن، آخه چقدر مهمه ذکر و توجه به خدا...!

سرمایه ی هر مومنی در طریق رشد و تحصیل کمال، ذکر خداوند است. و سود حاصل از این تجارت، سلامت و رهایی از شیطان است.(امام علی علیه السلام)

ذکر خدا، نور عقل ها و حیات جان ها بوده و سینه ها را از زنگار غفلت و رین معاصی جلا می دهد.(غرر الحکم ص 189)

توی قران هم داریم که:

کسانی که تقوا پیشه نمودند، هنگامی که شیطان پیرامون قلب و دل آنان به گردش در آید و خاطره ای در دل ایشان بیفکند، ذکر و یاد خدا را به خاطر آورده و با آن، شیطان را دفع می کنند، و در این حال ایشان بینا و صاحب بصیرت می گردند و حجاب غفلت از دیدگانشان برداشته می شود.(الاعراف،201)

اما مشکلم این بود که وقتی ام که می خواستم تلاش کنم که امروز خدا رو زیاد یاد کنم و حواسم باشه، می دیدم خب نمی شه که مثلا رفتم سر کلاس درس نشستم بالاخره تمرکز به درس کنم یا به یاد خدا باشم؟! 
می دونم شاید واسه بعضیا مسخره بیادا ولی اگه دغدغه تون بشه اون وقته که همین چیزای به ظاهر ساده، براتون مهم میشه. البته روی حرف من بیشتر با اونیه که یه دغدغه های این جوری تو زندگیش داره، وگرنه اونی که کلا می خواد دور همی زندگی کنه، خب دین زندگیش با من فرق داره، بره دنبال دین خودش!!

خلاصه یه مدتی بود همین جوری تو دنیای خودم یکم حواسم به درس بود و یکم حواسم به خدا بود تا اینکه تو یه کتاب دیدم این سوال و جواب اومده و کلی خوشحال شدم. جوابش رو از کتاب نقل می کنم:

"ذکر و توجه به حضرت معبود بر دو قسم است :
یکی ذکر و توجه اجمالی و دیگری ذکر و توجه تفضیلی
و آنچه برای سالک هنگام انجام و پرداختن امور روزمره از تعلیم و تعلم، کسب و تجارت، و صنعت و طبابت ضروری است ذکر و یاد اجمالی است ؛
در عین اینکه درس می خواند یا تدریس می کند و مباحثه و مطالعه دارد، دل نیز از یاد خدا روشن بوده و بالمرّه از یاد او غافل نباشد.

سپس برای تقویت این معنا فرمودند: (این قسمتش قشنگه ها)

فرض کنید امروز ظهر مهمان عزیزی بر شما وارد می شود، رفیقی صمیمی که دوران رفاقت طولانی با او داشته و به یکدیگر مهر و محبت بسیار دارید؛ چگونه وقتی به درس رفته و یا در کوچه و خیابان هستید به یاد او می باشید که امروز ظهر می آید با اینکه کارهای روزانه را نیز انجام می دهید، در اینجا نیز باید چنین باشد."
و در ادامه درباره ی ذکر تفضیلی توی کتاب توضیح دادن که اینجا ننوشتم.

چه می شود که بشود دلم از او خالی نشود....
الا بذکر الله تطمئن القلوب.

این لینک رو پیشنهاد می کنم ببینید، کوتاههذکر خدا

 ان شا الله اونی که روزی شه، استفاده کنه.




یکشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ

تنگ است دلم باز

بعضی وقتام فکر میکنی 

وای این همه کار دارم

و تنها هستم.

تنها باید این فشار رو تحمل کنم.

این یک وهمه.

وهمی که از یک نگاه حقیقت است و از نگاهی دیگر تسلط وهم بر عقل.

+ یکی از دوستام اسمش رو گذاشتن"ستاد روحیه دهی به بچاهای پایان نامه". واقعا آدم روحیه اش هی خراب میشه! هی هم مجبوره بلند شه ادامه بده. از مسافرت های پی در پی استاد راهنما و مشغله مشاور گرفته تا دردهای ناشی از زیاد نشستن روی صندلی! 

+ دل تنگی..؟ من هم دل تنگم.. 




چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ

دوباره عشق

هیچ وقت فکر نمی کردم روزایی برسه این قدر فاصله شکست خوردن هام نزدیک بشن و فاصله ی تصمیم های دوباره بلند شدن هام هم این قدر نزدیک بشن..! و دوباره و دوباره و دوباره زمین بخورم و باز هم بلند شم بگم نه من میخوام زندگی کنم... میخوام برسم.. نمیخوام توی این قعر بمونم..

هیچ وقت فکر نمی کردم همچین روزهایی هم بیان! منی که بقیه میومدن من براشون حرفای خوب بزنم تا حالشون بیاد سرجاشون... دیگه خودم همش دارم زمین میخورم... دیگه خوب میفهمم انسان ضعیفه یعنی چی.. خوب میفهمم همه چی دست خداست. میفهمم اصلا قرار مدار بر این بوده که تو هی بخوری زمین و یه خدا هم باشه که هی بگی خدایا دستمو بگیر که باااااز هم بدجوری ظلمت نفسی. که اونم برات خدایی بکنه.. از خدایی کردنش کیف کنی و دوباره بلند شی بدویی... 

دیروز هم کلاس بودم.. کلاس خانم فلانی. کلاس دیروز به سوال و جواب گذشت. خندیدیم کلی...  سه شنبه ها همیشه برام روز خاصیه بخاطر این کلاس. بعد از کلاس گاهی روی دور حرف زدن میفتم از ذوق. یا روی دور ساکتی که یا از بهته با از فکر یا از ناراحتی. دیروز ساکت بودم. با دوستم اومدیم روی صندلی ایستگاه مترو نشستیم. یه سکوتی داشتم. چون نمی دونستم چیزی باید بگم یا نه. حرف خاصی هم نداشتم! با اینکه دلم واسه دوستم تنگ شده بود و دوس داشتم باهاش حرف بزنم، اما وقتی از کلاس اومدیم یه سکوتی داشتم... حرفی نداشتم... حرف هم که زدم، از وسطش به بعد که از گیت ها رد شدیم، بقیش یادم رفت! هه..

این روزا برام سوال شده که واقعا چرا این قدر حواسم پرته!؟! از بچگی همیشه چیزای کوچیک و بزرگ یادم میرفت، حالا شاید بدتر شدم حتی...  یه تناقضیه، یسری جملات عینا تو ذهنم میمونن، جوری که دوستم بهم میگفت ضبط صوت، از فرط دقت ضبط! بعد یسری چیزای دیگه خییییلی راحت فراموشم میشه.. حتی خیلی وقتا قبلش میدونم که فراموش میکنم مثلا این موضوع رو، و واقعا فراموش میکنم...!

+ چند ماه پیش که برای یکی از تمرین های درسی باید مفهوم دلبخواهی رو با نوارهایی با ابعاد، تعداد و رنگ مشخص، میساختم، مفهوم "دوباره شدن" رو ساختم. الانم روی دیوار اتاقه.. گاهی بهش نگاه میکنم حس خوبی داره...




یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ

 

من و امثال من، که بیشتر از اونی که عمل داشته باشیم، فکر و حرف داریم؛ یه کاری هم بکنیم بد نیست...

اینکه بذاریم اونای دیگه غر بزنن... غر بزنن که شماها فقط حرف میزنید... شماها که حجاب و شهید و ال وبل میگید، کار، چه کاری انجام میدین؟!؟! دست فقیر می گیرید؟ سادگی میکنید تو زندگی تون؟ و...

بذاریم غر بزنن... اونا هم دلشون پره از دست ما... 

دفاع از تفکر اسلام، بدون تایید عملی چندش آوره.. و ما هر روز داریم این کارو می کنیم... بذاریم غر بزنن...

این خستگی شون رو وقتی فهمیدم که خودم با این آدمای امثال خودم زیاد برخورد پیدا کردم. که واقعا نمی تونستن از یسری مفتی جات بگذرن، بخاطر اسلام.. 

.

از مظلومیت امام زمان همین بس که مومن ها و محب هاش اینجورین...









به نام او

این راه، رفتنی است. این راهی است که رفته‌اند. و انسان هم نباید بگوید من چنین و چنانم و قابلیت ندارم، اینها همه‌اش حرف است؛ همین قابلیتی است که انسان دارد مگر از خانه پدرش آورده؟! اینها همه‌اش دست پروردگار بوده، عنایت بوده، داده و باز هم می‌دهد. خدا که با ما دشمنی ندارد، خدا با ما سابقه سوء ندارد، از رحمت خود، ما را به وجود آورده است و ما هم به سوی رحمت خدا می‌رویم... (علامه طهرانی) ...او خواست که من بنده باشم، و چنین شد که من هم بگویم میخواهم بنده باشم، بنده ی آنکه خداست. می نویسم از گفتگوهای درونی ام، از حرفهایم با خدا. گاهی تعریف می کنم، تجربه هایم رو کادوپیچ می کنم. گاهی هم فقط می نویسم هر آنچه دل گفت بنویس. می نویسم و منتظرم. آنچنان که تمام تنم گوش می شود برای شنیدن حرفهایتان. خطاهایم را بگو تا راه را گم نکنم. خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار...

پروفایل

آخرین مطالب

آرشیو

لینک دوستان

ابر برچسبها

الها (٢٧)    پله های توسل (۱٢)    پناهیان (٧)    چگونه یک نماز خوب بخوانیم؟ (٧)    حق الناس (٦)    دیانت عین سیاست (۱)    رفتار متقابل (۱)    سیاست عین دیانت (۱)    سیاسی شدن دین (۱)    شکر (٧)    صبر (۳)    صدقه (۱)    فاطمیه (٤)    فقرا (۱)    مرگ و آخرت (۱)    مشق های آدم شدن (٤۱)    مشق های دل (٤۱)    مهدیه (۱٦)    نماز (٧)    نماز خوب (٧)    نمایشگاه کتاب (۱)    کلام زیبای او (قرآن) (٤)   

لوگوی دوستان

دیگر امکانات