چهارشنبه ٥ آذر ۱۳٩۳ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ

نکته کنکوری!

* سه تا نکته رو میخوام بهت بگم، آویزه گوشت کن، یادت هم نره، فهمیدی؟

    یک) من خیلی دوست دارم.

    دو) من تورو دوست دارم.

    سه) خیلی دوست داشتنی هستی.

 

+ خل و چل خودتونید اولا. دوما هوا خوبه دیگه.. اثرات هواس!

+ حس این آدمایی که میرن دانشگاه بعد موقع فارغ التحصیلی بیخیال میشن و ول میکنن رو دارم...  چند بار به شوخی تو جمع چندتا از دوستا گفتم یکی بیاد رساله منو بنویسه تموم شه.  حالا یکی دیگه از رفقا که خیلی پیگیر رسالمه، اون روز میگفت اگه حوصله نداری میخوای من برات جمعش کنم؟ :| جدی میگفت ها. دیگه گفتم نه. نخندین ها، حتی سعی کنید تعجب هم نکنید، ممکنه سرتون بیاد. آحه من قبلا خیلی تعجب میکردم. الان کاملا درک میکنم. :| حالا مال من خیلی مدت زیادی نگذشته، مورد داشتیم یه سال گذشته، یا بیشتر، من هنوز درمورد اونا متعجبم! پناه برخدا میبرم. :| :)




سه‌شنبه ٤ آذر ۱۳٩۳ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ

علی یارت/یارم رفیق

بعضی رفقا میگن دلشون تنگ شده...

اما من میدونم، اینکه میان دیدنم، از یه شهر دیگه، واسه دل خودشون نیست، واسه دل منه... 

بعضیا "رفیق"ند... دمت گرم رفیق... شرمنده ی رفاقتت.

 

+ کارکتر پسرخاله چقدر قشنگه... آخه چقدر... "مگه چیه؟" این دخترخالشه!

+آخر مکالمه اش میگه: علی یارت رفیق




شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ

 

آیت الله شیخ محمدعلی جاودان(حفظه الله):

یکی از وظایف امام در دوران امامتش، هدایت مردم است. اگر فردی از امام در زمان امامتش طلب هدایت کند، بر امام واجب است که وی را هدایت نماید. اکنون ما در زمان امامت حجت بن الحسن العسکری(عج) قرار داریم و اگر از ایشان بخواهیم که راه را به ما نشان دهد و ما را هدایت نماید، حتما این کار را خواهند کرد.


پی نوشت: این فرمایش آقای جاودان بیچاره هایی مثل ما را آرام می کند و حق است و درست، اما آخر ما چرا انقدر بدبختیم؟... چه خاکی سرمان کنیم که امام مان غایب است؟ چه قدر سخت است اینکه امامت باشد و نتوانی هر وقت حرفی داری، سوالی داری، دردی داری، بروی و حرف دلت را به او بزنی. ما خیلی بدبختیم رفقا... خیلی بدبختیم... این روزها رشک می برم به شاگردان امام صادق(ع)، به یاران امیرالمومنین (ع)، به همه شیعیان در عصر ائمه "علیهم السلام" که وقتی دردی داشتند می رفتند خدمت امام عصرشان و حرف دلشان را می زدند و امامشان دستشان را می گرفت. 

رفقا! ما خیلی بدبخیتم... خیلی بدبخت... آقا ! امام زمان! تا شما نیایی ما بدبختیم...

منبع




جمعه ۱٦ آبان ۱۳٩۳ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ

کریم

غم فقط غم حسین.... اینو یکی از رفقام میگفت

عم فقط غم دوری خدا...... اینو یکی دیگه از رفقام میگفت

خب در اینکه من همیشه با آدمای گنده تر از خودم رفیق میشم شکی نیست... اینکه اونا از این حرفا میزنن حتما معنیش این نیست که من هم این چنین آدمی باشم، واقعا نیستم...  من هنوز درگیرم با غم های خودم... خب نمیتونم کتمان کنم که غم حسین خودش دنبالش یک شادی ای داره، نمیتونم کتمان کنم یسری چیزا رو...

اما، هنوزم کودک درونم وقتی کسی لبخند پرمهر واقعی ای می زند، می خواهد گله ها را فراموش کند.. 

حتی اگر نخواهد فراموش کند، مادر درونم بهش میگوید: "دخترم! تو وقتی میری به خدا میگی خدایا منو ببخش، وقتی حتی میدونی که خدا بهتر میدونه که تو توبه ات محکم نیست، اما بازم انتظار داری خدا ببخشه... بازم امید داری ببخشه... ؛ پس وقتی یکی میاد بهت میگه ببخشید، وقتی خودش از کارای خودش ناراحته.. حتی اگه میدونی بازم تکرار میکنه، ببخشش دخترم! رحم کن تا خدا بهت رحم کنه. "

خب من هنوز درگیر غم های کودکانه ام، هنوز وقتی یکی بهم می گوید: "مسلمون قلابی! دختره ی احمق! همه نمازات باطله! " غم میاد تو دلم... بعد پدر توی دلم می آید میگوید: "دخترم! کمی فکر کنی می بینی که راست می گوید! پس جوابش را نده و سکوت کن. حرف حساب جواب ندارد."

شادی جایی ست که تو دست دختر احمق بودنت را میبری جلوی خوب های خدا دراز می کنی... و میگویی ، میگن من احمقم، میگن نمازام باطله، میگن مسلمونیم قلابیه؛ کمکم کنید..... و کریم هیچ وقت دست رد نمی زند.




چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ

 

کاش سوز حسینی،

امراض قلبی مون رو 

ویروس های وجودمون رو

ذوب کنه..

 

البته اگر سوز حسینی

...




شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ

دنیای تفاوت امنیت و ناامنی

اولین محرمی که بالای چهار بار رفتم مجلس عزاداری تا قبل از تاسوعا عاشورا، امسال بود!

از اینکه دینم برام عادی بشه میترسم... دوس دارم همیشه تازه و نو باشه و مثل بچه های شونزده ساله باهاش ذوق کنم... 

البته میدونم که قشنگ نیست.. خنده داره در نگاه کلی. خوبه که آدم متین و موقر باشه و دینش براش تنی بشه.. بره تو جونش... بدونه که کجا باید چیکار کنه..

 

+ مادرم یه دوست داره، این دوستشو من دوست داشتم و دارم! مانتویی هم هست. علاقه مند به اسلام و اینها. همسر و بچه هاش و مادر و ایناش اصلا اهل اسلام نیستن. از اون آدماس که میتونی با ذوق بگی: "آدم خوبیه، دستش به خیره". برای من و مادرم سوال بود این که این قدر اسلام رو دوست داره و میره کلاس های اخلاق و ... پس چرا حجابش...؟ تا اینکه پریشب تو حسینیه دیدمش با چادر! همینجوری که با مادر و ایشون اومدیم، جلوی در حیاط ما بودیم ایشون تو مشتش یه کیسه نایلونی بود. قاطی حرفاش گفت که شوهرش از چادر بدش میاد، دوست نداره چادر بپوشه. این نایلونم دستش بود که چادرشو بذاره تو کیسه و بعد وارد خونه بشه... میگفت تا جایی که بشه با چادر میرم...  خلاصه اینجوریاس! اون یکی رفیقمونم برام تعریف کرد که دختر خالش بخاطر اینکه چادری شده مادرش سیلی زده تو صورتش... ینی من کلا سختی نکشیدم در برابر اینا، کلا داشتم تو هتل زندگی میکردم! ولی هر چی سختیش بیشتر باشه، یه لذت های مخصوص به خودش رو داره... دنیای با چادر و دنیای بی چادر رو جفتشو تجربه کردم که اینارو مینویسم.. باید امنیت چادر رو چشیده باشی و ناامنی بی چادری رو...  این پست های کسایی که میان کلا از ناامنی میگن، برید بپرسید اینا هردوی این دو دنیا رو تجربه کردن یا نه... تفاوتی بینش هست که باس تجربه کنی تا بفهمی... البته نه با هر مدل چادر پوشیدنی..

+ امروز که تو خونه چشمم افتاد به ناخن های بلندم، یه لحظه با خودم گفتم قرار این بود که ناخن هام بلــــــند نشن، یکم یذره بلند باشن که زینت نباشه جلو نامحرما.. داشتم فکر میکردم وقتی "حواست" نیست، یعنی تقوا کم شده... اگه "اهمیت" داشت حواست جمع تر بود... آدم واسه خودش که روو میشه، یجوری میشه...  البته این دو روز تو خونه بودم ولی بازم کلا حواسم نبود دیگه... 




جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ

حسینیه ای که میخواستند نباشد!

حسینیه ای که پارسال عده ای برای ساخته نشدنش امضا جمع کردند، 

با حدود سیصد میلیون تومان کمک مردمی ساخته شد، امسال توش مجلس برگزار شد و حتی تلویزیون هم نشون داد! 

الانم که بین هم محلی ها میگم پول ساخت این حسینیه با کمک های مردمی بوده، مردم همین محل تعجب می کنن!! من خودمم تعجب کردم.

 

+ جلوی بچه ها نمی شه ناله کرد... تاب دیدن و شنیدن ناله رو ندارن... 









به نام او

این راه، رفتنی است. این راهی است که رفته‌اند. و انسان هم نباید بگوید من چنین و چنانم و قابلیت ندارم، اینها همه‌اش حرف است؛ همین قابلیتی است که انسان دارد مگر از خانه پدرش آورده؟! اینها همه‌اش دست پروردگار بوده، عنایت بوده، داده و باز هم می‌دهد. خدا که با ما دشمنی ندارد، خدا با ما سابقه سوء ندارد، از رحمت خود، ما را به وجود آورده است و ما هم به سوی رحمت خدا می‌رویم... (علامه طهرانی) ...او خواست که من بنده باشم، و چنین شد که من هم بگویم میخواهم بنده باشم، بنده ی آنکه خداست. می نویسم از گفتگوهای درونی ام، از حرفهایم با خدا. گاهی تعریف می کنم، تجربه هایم رو کادوپیچ می کنم. گاهی هم فقط می نویسم هر آنچه دل گفت بنویس. می نویسم و منتظرم. آنچنان که تمام تنم گوش می شود برای شنیدن حرفهایتان. خطاهایم را بگو تا راه را گم نکنم. خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار...

پروفایل

آخرین مطالب

آرشیو

لینک دوستان

ابر برچسبها

الها (٢٧)    پله های توسل (۱٢)    پناهیان (٧)    چگونه یک نماز خوب بخوانیم؟ (٧)    حق الناس (٦)    دیانت عین سیاست (۱)    رفتار متقابل (۱)    سیاست عین دیانت (۱)    سیاسی شدن دین (۱)    شکر (٧)    صبر (۳)    صدقه (۱)    فاطمیه (٤)    فقرا (۱)    مرگ و آخرت (۱)    مشق های آدم شدن (٤۱)    مشق های دل (٤۱)    مهدیه (۱٦)    نماز (٧)    نماز خوب (٧)    نمایشگاه کتاب (۱)    کلام زیبای او (قرآن) (٤)   

لوگوی دوستان

دیگر امکانات