کار مهم...

احتمالا باید خوشحال باشم، و راستش کمی هستم و همراهش کمی دلهره هم دارم... برای چی؟ برای اینکه احتمالا این هفته مربی درباره توحید در محبت صحبت خواهند کرد. آیکن ذوق! اما خب نمیشه کتمان کرد که، کلا در مباحث مختلف دینی وقتی بحث از شرح های توحیدی میشود، آدم ترس می افتد به جانش... به تمام آنچه در دل داری به دیده شک نگاه میکنی.. انگار مثلا چیزی در دلت پیدا میکنی و بهش میگویی : تو الان توحید داری یا نه؟ و از این بدتر آنکه بجای لفظ توحید کلمه سخت و سنگین تری برایت خودنمایی کند به اسم شرک! 

بنظرم یکی از بخش های سخت دین همین بحث های توحیدی ست... و جالب اینکه بنظرم همین بحث ها هم جزو شیرین ترین بحث هاست و اگر از آدمی بگیری اش، طعم جان جانان در وجودت حس نمیشود و این شاید خسران زدگی بزرگی باشد...! 

اینکه خدایت را نمیشناسی یک درد دارد، اینکه در بحث های توحیدی فکر میکنی داری خدا را میشناسی یک خوشی ای دارد، و اینکه دست آخر میبینی چیزی نمیدانی هم نکته ی دیگری ست...! گاهی فکر میکنم اگر قرار است نفهمم، چرا بخوانم؟ اما خب این موضوع پاسخ دارد... پاسخی که ذهن نامرتب الآنم یاری نمیدهد! فقط میدانم که یک وقتی این سوال پاسخی داشت! شاید هم همین دلیلی که الان در ذهن دارم کافی ست... همین که میخواهم همین قدر کوچک هم خدا را بشناسم... و اصلا مگر از نـشناختنش میخواهم کجا را بگیرم؟! مگر کاری مهم دیگری دارم؟! :| 

دلم مجلس اباعبدالله میخواهد... دلم روضه ی هفتگی میخواهد... دلم مناجات هر شبه میخواهد... خدایا میدونم که اگر بهم اجازه بدی باهات باشم و وجودم باهات باشه، اگه بهم وقت بدی(!) که باهات مناجات کنم بهم لطف بزرگی کردی... چون من لیاقت ندارم و در نداشتن لیاقتم هم شکی ندارم، اما من به اینکه بنده ام و تو خدایی و فقر منو میبینی، تنهاییمو میبینی، به اینکه بهت احتیاج دارم آگاهی، به کرمت، به رحمتت، به مهربونیات امید دارم... خیلی امید دارم... دوستت دارم ... ردم نکن ... بهم وقت بده!

[ یکشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٤ ] [ ٩:٢۱ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]

نامه های آخر یک بیمار..

مثل خیلی وقت های دیگه، مرددم تو انتخاب..

این روزا حس میکنم، من یه نگاه غلطی دارم و اون نگاه با پیدا شدن یه کلید تو جملات امیرالمومنین امام علی ع قابل پیدا شدنه..

میدونم که نمیدونم خیلی چیزارو.. تشنه یادگرفتنم.. و‌در عین حال از مُبعَد شدن بوسیله علم میترسم. کار، درآمد، زندگی شخصی و خانوادگی، توشه آخرت، وظایف جوان جامعه ، و.. دغدغه هایی هستن که باهاشون درگیرم... سخت ترین روزا، زمانی هستن که میبینی آرمان هات رو زمین مونده، میبینی باید بدویی تو میدون، اما خسته ای، شکسته ای، قلبت راه نمیاد، ذهنت جون نداره.. حتی می ایستی کنار پنجره و از خودت میپرسی: امروز هم نرم؟! و با کلی تاسف به‌خودت میگی: امروزم حالم بده، چندروز دیگه میرم..  بعدم یکی درونت میگه: خاک برسرت، بی لیاقت، امامت تو خطره، تا کی تو خودت موندی؟ پس کی میخوای قوت بگیره اون روحت؟..  سرتو جلوش میندازی پایین و میگی: میبینی که روحم مریضه.. فعلا نمیتونم..

امام تنهاست، میخواهم روضه غربت او را بخوانم....

ما در اندر خم کوچه اول ماندن ایم..

[ دوشنبه ٧ دی ۱۳٩٤ ] [ ٩:٢۸ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]

توحید در استعانت... !

روزهایی آمده اند که علی رغم علاقه زیاد به علوم اسلامی اما گاهی بنا به دلایل سخیفی مثل بیشتر نشدن غیبت ها خودم را از خانه میکَنم میبَرم دانشگاه. لیست کارگاه برهانم پُر است از تیک هایی همراه «T» به معنای تاخیر! یک نفر را گذاشته درِ کلاس که حضور غیاب را دقیق چک کند :| میروی کلاس حتی اگر 35 دقیقه دیر آمده باشم، بدون بروز خجالت در چهره لبخند میزنم و فامیلی ام را میگویم که تیک همراه با T اش را بزند!

اینها که چیزی نیست، کتاب 500 صفحه میبَرم، بعد از کلاس یک ساعت و نیمه، 45 دقیقه اش را در راهرو با دوستم درباره انتخاب رشته ارشد و مسایل دخترانه حرف میزنم، بعد هم که میروم سر کلاس، از کتاب بغل دستی نگاه میکنم و کتاب را از کیف بیرون نمی آورم! حتی اتود را در نمی آورم که بازی بازی کنم!! 

استاد درس میدهد، از توحید در محبت و توحید در استعانت و من با چشم های ریز کرده نگاهش میکنم. و انگار از خودم میپرسم که سوال بپرسم یا نه بذارم مثل خیلی از مباحث دیگر با ابهام جلو برود! اما میپرسم... استاد شاگرد همیشه سوال کن اش را میشناسد، و با خنده میگوید: یه داستان براتون تعریف میکنم، ولی دیگه سوال جواب نمیدم!

داستانش را میگوید.. فکر میکنم.. سوال میپرسم، مثل همیشه پاسخ دلگرم کننده ای میدهد و آدم را از نگرانی های معده نابود کن دور میکند... 

میگوید دل جوان مثل گنجشکه! طبیعیه... میخندد به ما جوان هایی که روبرویش نشسته ایم..  به دلم و حجم سنگین پر شدن هایم از درد و شعف فکر کردم... و باز آرام شدم ، که خب طبیعتمه و چیز بدی نیست.

بعد از کلاس که از دانشکده خارج شدم، کمی اطراف را نگاه کردم و رفتم دنبال استاد برای مشورت. خیلی تشویقم کرد برای ادامه تحصیل... اما من هنوز نمیدانم اساتید متدین وقتی میگویند عزت را خدا میدهد، بعد چطور میشود که میگویند باید مدرک داشته باشی تا.... 

آیا کسی هست پاسخ بدهد؟

 

در تمام این سال ها، من سوال کردم، خدا پاسخ داد...

یا علی ع

[ پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٤ ] [ ٧:۱٤ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]

پاره ای دل نوشت اربعینی..

نمیدونم از کجا بنویسم، نمیدونم از کجا میشه نوشت! 

شاید اولین چیزی که منو به سمت نوشتن سوق داد، دیدن مستندی از مسیر پیاده روی کربلا ست. نمیدونم حتی میشه اسمش رو گذاشت اولین یا نه! چون اولین بار ایشون رو در مستند های چند قسمتی ای دیدم که یکی از دوستام بهم داده بود، بیشتر از یک سال قبل! من اون مستند هارو تا مدت ها نگاه نکرده بودم درست. گذشت تا به دفاع پایان نامه ام نزدیک شدم. نیاز به فیلم داشتم برای ارائه در جلسه دفاع. برای دفاع نشستم فیلم هارو نگاه کردم.... و چه خبر بود توی اون فیلم ها.... 

پارسال شاید با یه نگاهی از بالا به دوستم میگفتم اینقدر این فیلم هارو نکن... چون میدونستم حالش بی قرار میشه و... 

اما امسال.. یکم درکش میکنم... درک میکنم عضو شدن تو گروه های تلگرامی که چند نفرشون رفتن بسمت کربلا و از مسیر پیاده روی و قسمت های مختلف تعریف میکنن یعنی چی..!

یه واژه ای از بس گفته شده، تو ذهنم منم هست: «جا مانده». خوش بینانه بود اینکه گفتم از بس گفته شده. از این لغت بار خوبی دریافت نمیکنم... 

نمیدونم، اما من خودم رو خیییلی جامونده حساب نمیکنم! یکم جامونده حساب میکنم! خودم رو نرفته حساب نمیکنم، زمان رو کوتاهتر و سریع گذر تر از اونی میدونم که بگم نرفتم امسال! حس میکنم بزودی میرم.. فکر میکنم این امید پررنگم مال خودم نیست... 

شاید منم یه جاموندم.. اما یه جامونده ی امیدوار... به اربعین بعد فکر نمیکنم، زودتر از این ها میرم...ان شاء الله... 

[ دوشنبه ٩ آذر ۱۳٩٤ ] [ ۸:۳۳ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]

حرف...

خوندن داستان زندگی یک زن، و عاشقانه هایش

بیس از آنچه که فکرش را می‌کردم، دل و ذهنم را مشغول کرد.

این اولین بار نیست...

من خیلی وقت است دیگر خیلی کم فیلم نگاه میکنم یا داستان می‌خوانم. حالم ازدیدن و‌ خواندن داستان‌هایی که درد داشته باشد، درد می‌گیرد. خودم را مصداق همان روینده ی لطیف شکننده ای که استاد در کلاس در تعریف معنای «ریحانة» می‌گفت می‌بینم. 

می‌بینم که چقدر دلم زود تحت تاثیر درد قرار می‌گیرد. می‌بینم که چه‌قدر کنترل احساسات برایم سخت است. می‌بینم که قلبم چه‌قدر گنجشک گونه است... 

کوچکی ظرف حوصله‌ام.. خیلی از توانایی‌ها را با همین کوچکی دِماغ به باد نیست شدن می‌دهیم.. 

افسوس که حداقل بیش از انسان‌های معمولی می‌دانم که چقدر استعداد بالقوه دارم، و این خود یک درد است. اینکه بدانی استعداد داری، و اینکه ببینی کوچکی دِماغ، دمار از روزگارت درآورده...

[ جمعه ٢٩ آبان ۱۳٩٤ ] [ ۸:۳٦ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]

نام تو جانم را آرام میکند...

قسم به روزگاری که بر من گذشت

باور دارم

اگر شبانه

صادقانه

نامت را کنار پنجره ببرم

و

صدایت کنم،

قطعا

برایم صبح دیگری در راه است ..

 

من به معجزه ی تو و نامت ایمان دارم..

فقط گاهی بین من و ایمان کودکانه ام حجاب میشود..

 

میدانم که از روزگاری که دختر خوبی بودم خیلی گذشته

اما 

به همین خاطرات شیرین نامت که در ذهنم مانده،

رحم کن بر من 

و بگذار شبانه، صادقانه، خاضعانه، اشک آلود، نامت را ببرم..

در عصر جمعه از تو میخواهم..

که نوشته های یک در راه مانده را نگاه کنی..

و شب هایم را روشن کنی...

هرچقدر هم که روزهایم ظلمانی بودند..تو کریم باشی...

نامت...نامت..نامت..

یا صاحب الزمان ادرکنی و لا تهلکنی..

دوستت دارم جانم...

همین.

[ شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ٢:٠٩ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی

از همه کسایی که حقی به گردنم دارن حلالیت میخوام. 

وقتتون، نور چشماتون، و ... که گاهی پای وبلاگ من گذاشتین رو حلال کنید. امیدوارم که نوشته هام، بعضیاش فایده ای براتون داشته باشن. 

بنا به صلاح، این بلاگ رو دیگه نمیخوام بروز کنم. 

اگر کسی از دوستان خواست نوشته های بعدی منو بخونه، آدرس جدید رو همین جا بخواد. 

 امیدوارم همه تون از دم شهید بشید. برای تعجیل فرج دعا کنید.. 

علی یارتون.. یا حق

لطفا با نظر گذاشتن های بی مورد موجبات آزار دیگران رو فراهم نکنید.

[ پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ٦:٤٩ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]