درباره نویسنده
سـلیـمه
«بسـم الله الرحمـن الرحیـم» این من نه آنقدر کوچکست که نخواهد حرف بزند، نه آنقدر بزرگ که احساس غرور کند. کودکی در درون دارم، زنده و پرشور و هیجان. مادری در درون دارم که مواظب کودکم است. دو شیطان و دو فرشته گرد خود دارم. با اینها، منم ، شده من. تمام این من در برابر خدایم حقیر است. می خواهم بنده باشم، بنده ی آنکه خداست. ///می نویسم از گفتگوهای درونی ام، از حرفهایم با خدا. گاهی تعریف می کنم، تجربه هایم رو کادوپیچ می کنم. گاهی هم فقط می نویسم هر آنچه دل گفت بنویس. می نویسم و منتظرم. آنچنان که تمام تنم گوش می شود برای شنیدن حرفهایتان. خطاهایم را بگو تا راه را گم نکنم. دست های هم را بگیریم، که زیباست با هم بودن. ///خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار. آمین.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
  • چگونه یک نماز خوب بخوانیم؟ قسمت یک تا پنجم
مطالب اخیر
  • انتظار! غمگین یا محرک؟
  • فرق ما و آنها
  • الا بذکر الله تطمئن القلــوب
  • هو التَّوّاب الرّحیم
  • انا لله و انا الیه راجعون
  • بدو کتاب!
  • استادی اسلامی تان مبارک باد
  • خدا و بنده هایش، من، تو، او...
  • تنها از دنیا، با فاطمه بیا...
  • پیام یاســـ نبوی
  • خدا و آدمها
  • پراکنده ای از روایاتی نیمه معتبر!
  • شرمنده ام مامانی... شرمنده ام بابایی...
  • آه...
  • یک حرف حسابی، در یک مهمانی
  • من هنوز کوچیکم
  • بنده ات می شوم
  • چهارشنبه سوری پیشاپیش تسلیت!
  • مسلمان بودن شاخ و دم دارد آیا؟؟
  • عکس العمل ما چیه؟
  • گویا او انسان تر است!
  • اگر راست می گویی ... کاری بکن
  • اللهم صل علی محمد و آل محمد
  • برای دوستی ام با یک یک تان
  • بروشور همسایه هایی که آرزو داشتند آدم باشند!
  • لبــخند بزن، راحت می شم!
  • اشک هایم مثل کودکانی غرغرو...
  • داستان نهی از منکر اینجانب!
  • یا محول... حول حالنا...
  • دلم برای یک نماز روزانه تنگ می شد!!
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
دوستان من
  • ★ کلام زیبای دوست ★
  • ترانه ناب
  • سمت خدا
  • عکس فرشته ها...!!!!!...
  • مناجات های شهید چمران
  • شهاب مرادی
  • راه فضیلت
  • سایت پاسخگویی به سوالات دینی
  • سایت موسسه فرهنگی تبیان
  • قند و پـند
  • مهمان خدا
  • ازدواج نوشت
  • یادداشت‌های دختر گُل‌فروش مترو
  • خندیدنُ یادم بیار
  • در آستانه 30 سالگي!
  • نوشته هاي كاكتوس خان
  • فانوس دریایی
  • گاهی نسیم...
  • دختر طوفانی
  • مطلع عشق
  • عهدنامه(لعیا اعتماد سعید)
  • برای هیچ کس
  • تشنه ی حقیقت
  • ریحانه
  • من، او، ...
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



لمــس دل
انتظار! غمگین یا محرک؟
نویسنده: سـلیـمه - جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

آن اولین بارها که دعای عهد می دیدم، حتی جرات خواندنش را هم نداشتم. جرات نداشتم که عهد ببندم و نه تنها سر عهدم نمانم، که حتی شروع به قدم برداشتن هم نکنم. از یک دوست عزیز که دیده بودم دعای عهد می خواند و در او محبتی به امام زمان (عج) حس می کردم؛ کمی پرسیدم و حتی گفتم من روم نمی شه دروغ بگم به خدا. بزرگتر از خدا کسی نیست بهش دروغ گفت؟ من نمی تونم اینجوری به این محکمی عهد ببندم و جُم نخورم. این شد که کلا دعای عهد نمی خوندم هیچ وقت.

تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم بخونم. همه دیدیم که اولش اومده هرکس این دعا رو چهل صبح بخونه از یاران امام زمان (عج) و...  واقعا توی خودم نمی دیدم که بخوام واقعا آدم بشم! اما گفتم امام صادق(علیه السلام) که من به ایشان ارادت دارم، که دروغ نمی گن نعوذ بالله! بعد یاد حرف یک معلم خیلی عزیز خانم لسانی افتادم که (نقل به مضمون) می گفت دعا توفیق می خواد و توفیق رو به هر کسی نمی دن. گفتم اینکه من الان لیاقت ندارم که توش حرفی نیست. اما مگه نگفت: هر در که بکوبی عاقبت گشوده می شود؟ مگه نگفت: آن قدر در می زنم تا ببینم روی صاحبخانه را؟ مگه نگفت: دعا کلید گشایش...؟ مگه .......

اصلا گیریم که من نتونم چهل روز پشت سر هم بخونم. در این صورت جزو اون دسته نیستم. اما من چهل روزه بیخیالش نمی شم. این قدر می خونم تا بالاخره چهل روز رو بتونم بخونم. این قدر می خونم تا بتونم عهد واقعی ببندم. این قدر می خونم تا آدم بشم. این وسط تنها چند خواهش دارم..... دوستان بیاید با هم دعا کنیم و این روز جمعه ای آمین بگیم....

الها.... مارو در این عهد ثابت قدم بدار....

الها.... مارو در این عهد از راستگویان قرار بده.....

الها.... رحم کن بر بنده های ضعیفت....

یا ناصر... کمکمون کن....

انک علی کل شی قدیر.

* این نوشته ها رو بدون پیش زمینه فکری نوشتم. چیزی که می خواستم بنویسم و از شما بپرسم این بود:

انتظار چیست؟

آیا یک مفهوم غمگین است؟ یا یک محرک؟

(دوست دارم هر کی به هر اندازه ای که خودش می دونه به منم بگه)

نظرات ()



فرق ما و آنها
نویسنده: سـلیـمه - جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

می دانی! وقتی او توهین می کند به فکر می روم... به این فکر که حتما او آنها را نمی شناسد. به این فکر که آیه 33 سوره احزاب را نمی داند(آیه تطهیر). به این فکر که او ادب را نمی داند. به این فکر که ادب نشانه ای از نشانه های خوب است و نداشتنش نشانه ای برعکس! به این که او منفیات را می گوید و به اینکه معمولا چه کسانی منفیات را می بینند؟ به این که چه کسانی مثبت ها را می بینند؟ کدام ها مگس اند و کدام ها زنبور عسل؟ به اینکه درد او فقط درد نیست! ..........

این فکرها که مهم نیستند.

فکرهای مهم تری دارم.... فرق من و او چیست؟ من تابحال توهین نکرده ام. من تابحال قرآن سر نیزه نکرده ام. من تابحال .... اما شاید من با اعمالم قرآن سر نیزه می برم... با رفتارم توهین می کنم... فرق من و او به توهین آشکار و نهانمان ست.

وقتی می دانی و عمل نمی کنی... وقتی می دانی و عمل نمی کنی... وقتی می دانی و عمل نمی کنی...توهین نکرده ای؟؟؟

اگر برایت ارزش دارند...اگر می دانی طاهر اند... پس تسلیم شو...

وقتی قرآن می خوانم حس می کنم به گروه هایی در قرآن شبیه ام... فرق و من و آنها در آشکار و نهانمان ست. آنها آشکارند و من نهان! فرق من و آنها در تغییر شکل کارهایمان ست... در عوض شدن لغاتمان، در میزان قدرت عقلیمان برای توجیه گناهان. توجیه عقلیمان برای گناهان! فرق ما و آنها، در این هاست، هم دین و آیین من! هم وطن من!

فرق و من و آنها شاید به مقدار ابزارمان ست. ابزار ما برای گناه بیشتر شده...همانطور که ابزار برای کار صواب هم... همانطور که وسیله ای مثل موبایل ابزار گناه و کار صواب است...و اینترنت و... هم.

 

الها : یا حکیم! همه کارت حکمت دارد. می دانم که چه بسیارند بچه شیعه های ساده ای که با این اتفاق قلبشان نسبت به امام هادی نقی علیه السلام پر کشید... اندوهگین شدند... اندوهی ارزشمند. بچه شیعه هایی که بیاد امام هادی علیه السلام چشم بستند و بیاد ایشان بیدار شدند... بچه شیعه هایی که محبت می طلبیدند و نصیبشان شد... الها! چه بسیار شدند محبان امام هادی علیه السلام..........  یا جمیل! یا حکیم! چه زیبا گفت پروین اعتصامی عزیز :

قطره ای کز جویباری می رود      در پی انجام کاری می رود

نظرات ()



الا بذکر الله تطمئن القلــوب
نویسنده: سـلیـمه - دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

چه احساس غریبی ست
احساس بی مادری!
احساس بی همدمی...
آنگاه که پدر غصه دار
نگاهت هم نمی کند...
آنگاه که محاسن جو گندمی اش
دلت را می سوزاند
که چرا پیر شدی پدرم؟!
که چرا بی مادر شدی پدرم؟!
بی مادریم
هم من
هم شما
ولی امان!
امان که حریمی داریم
و نمی توانیم دست در گردن هم
بگرییم بر این بی مادری مان
آه....
آه که چه کشیدند
امیرالمومنین
بعد از فاطمه ی زهرا
با بچه ها
آه که چه کشیدند یتیمان روزگار
و من...
فقط فکر کردم یتیمان را دوست دارم
فقط فکر کردم دلم برایشان می تپد
غافل از آن که
یتیمی درد دارد
درد
و چه کسی درک می کند
جز آنکه دردش کشیده
چه کسی جز خدا حالمان را می فهمد؟
آه...
آه علی اصغر...
آه...

الهی غیر سوء حالنا بحسن حالک...

...

الحمد لله علی کل حال...

الحمد... که فقط مال توست

الحمد... از این آرامش که فقط از توست

                                     .......الا بذکر الله تطمئن القلوب......

تشکر نویسی: ریحان جان! ، سادات جان! شما چه خوب ترید وقتی خودتان نیستید و حرفتان فقط با خداست... دوستتان دارم، هردوتان را... هر کدام را بیشتر از آن دیگری. ممنونم از همه ی خوبی هایتان....بسیار...
باران نویسی: ببار... کمی صدا دار... بگذار بشنوم تو را... سکوت نکن بر من! که زیبایی، آنگاه که تسلیمی و بنده ی خدایی... 
الها : اله من! چطور این دوستان را شکر گویم؟ یکی بهتر از دیگری... یکی ساده تر از دیگری... یکی تسلیم تر از دیگری... یکی عامل تر از دیگری... اله من! رب من! مرا با دوستانم تربیت می کنی انگار... رب من! تربیتم کن، آنطور که خودت دوست می داری... برای آنچه خودت دوست می داری... ربنا! تربیتمان کن... کمکمان کن... جز تو کسی نداریم... یا الله! تسلیممان کن... یک تسلیم واقعی.

نظرات ()



هو التَّوّاب الرّحیم
نویسنده: سـلیـمه - دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحیمُ 37بقره

سپس آدم از پروردگارش کلماتی دریافت داشت ( و با آنها توبه کرد. ) و خداوند توبه او را پذیرفت چرا که خداوند توبه پذیر و مهربان است.

نظرات ()



انا لله و انا الیه راجعون
نویسنده: سـلیـمه - یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱

مادر شهید بود....

رفت...به سوی...

و

جسمش به خاک سپرده شد...

دیگر دستش به این دنیا نمی رسد

دیگر نمی رسد.

این حکایت همه ی ماست...

من، ........خود من!

تو، ..........خود تو!

آره ضمیر مفرده....

مفرد!

من می مانم و اعمالم

تو می مانی و اعمالت

من نه!

تو نه!

فقط اعمالت!

فقط اعمالم!

و چه بدبختم اگر...

و چه خوش بختم اگر دستی بگیرم...

 

اگر دستش بگیرم...

بســــم الله الرّحمن الرّحیــــم

الحمد لله ربّ العالمین * الرّحمن الرّحیم * مالک یوم الدّیــن * ایّاک نعبد و ایّاک نستعین *

اهدنا الصّراط المستقیم * صراط الّذین انعمت علیهم غیر المغضـوب علیهم و لا الضّالّین*

اگر دستش بگیرم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پاوبلاگی: 19  ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! !

نظرات ()



بدو کتاب!
نویسنده: سـلیـمه - شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

اصولا من قد این حرفا نیستم... و اصولا شما بیشتر از من کتاب خوندید و اصولا این کتابا براتون درس ترم یک به حساب میاد. و اصولا هرکتابی جایگاه خودش رو داره و بدرد یک مرحله ای از زندگی یک آدمی می خوره. ولی بیشتر هدف الان، خواننده های خاموش هستن که من باهاشون آشنایی دارم.
اما... حالا که نمایشگاه کتاب برقراره و از قضا خیلیا از جمله خود من حتی اگه کتاب نخوام هم باید برم نمایشگاه...حتی اگر کلی درس سرم ریخته باشه...گفتم چندتا کتاب رو معرفی کنم واسه اونایی که درحد خودم هستن. که اگر در گشت و گذار در نمایشگاه دست بر قضا دیدینش شاید که خریدید و تحولی در زندگی تون رخ داد انشاءالله.
اگر اهل رمان هستید: "ارمیا" رضا امیرخانی
اگر اهل عرفان هستید: "خیاط شهر ما" (داستان واره هایی از زندگی عارف معاصر شیخ رجبعلی نکوگویان خیاط) سمیرا اصلان پور_موسسه نشر شهر
اگر اهل مناجات هستید: "خدا بود و دیگر هیچ نبود" شهید مصطفی چمران
اگر خانم اهل کتاب های حدیثی و نکته ای هستید: "زن اگر اینگونه می بود" راضیه محمدزاده_مرکز فرهنگی انتشاراتی منیر
(این وسط یه کتابی هست به اسم"عفاف" که من نویسنده و انتشاراتش رو یادم نیست و جایی دیدمش و تندی خوندمش و الحق که خوب بود. نکته اش اینجاست که این کتاب های مربوط به عفاف و حجاب و اینها واسه آقایون(مجرد یا متاهل) هم لازمه.
اگر خیلی سوال دارید یه کتابایی هست به شیوه پرسش و پاسخ که موضوعات مختلف مثل نماز و... رو در کتاب های جداگانه داره. و جوابگوی یسری از سوالات هست "نماز نور چشم مصطفی" (آشنایی با نماز به شیوه پرسش و پاسخ) بازنویسی سعید شمس_مرکز فرهنگ و معارف قرآن.
و یسری کتاب و مقاله قدیمی هم تو خونه مون هست که من نخوندم و باید بخونم چون فکر می کنم خوندنش مفید و لازمه برام:
کتابهای استاد گرانقدر مرتضی مطهری:
"سیری در نهج البلاغه"
"قیام و انقلاب مهدی از دیدگاه فلسفه و تاریخ"
"امدادهای غیبی در زندگی بشر"
"اصالت روح"
"دین چیست؟مسیحیت چیست؟"
و از نویسنده های دیگر:
"کودکان یتیم از نظر قرآن و سنت"استاد عزالدین بحر العلوم
"صدیقه کبری فاطمه الزهرا" (خلاصه بیانات آیت الله المعظم آقای حاج سید عبدالحسین دستغیب شیرازی شامل مطالب مهم-ولایت اهل بیت-عظمت شان حضرت زهرا(س)-تفسیر آیه مودت-تاریخچه فدک-احتجاج امیرالمومنین و فاطمه زهرا و...)
"اولین دانشگاه و آخرین پیامبر" ها...
"برخی از مسائل زندگی ساز اسلامی"
"به گفتار قرآن بیندیشیم"علی گلزاده غفوری
"آیا ما مسلمان هستیم؟"محمد قطب
و...  البته در زمینه ی این کتاب هایی که نخوندم اهل فن ها توضیح بدن به چه ترتیبی برم جلو بهتره؟ و در کل راهنمایی کنید ممنون می شم...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

استاد نویسی: این روزها کلمه ی استاد برایم حس غریب و ابهام واری دارد...! که نمی دانم من با این اخلاقیات و روحیات، در زمینه ی استاد چکار کنم؟

امانت نویسی: از این لیست اگه دوستان خواستید، تعارف نکنید. کتابخونه ی خودتونه! به جز پنج کتاب اول.
پاوبلاگی: فردا انشاءالله می ریم نمایشگاه و شاید به این لیست کتابی اضافه شد.

نظرات ()



استادی اسلامی تان مبارک باد
نویسنده: سـلیـمه - چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

از روزهای دور چه منظره ی خوبی برای خودم و دوستانم ترسیم کرده بودم...در تخیلاتم، در نمایشگاه کتاب! منظره را زیباتر کردم وقتی از استاد مهربانم خواستم که او هم بیاید.... خودم را به همراه دوستانی که استادم را ندیده بودند تصور می کردم.... اینکه دوست داشتم چقدر از استادم برایشان تعریف کنم.... بگویم استادم چقدر انسان ست...چقدر مهربان و دل سوز ست...چــــــقدر... شاید این ترسیمات و تخیلات ذهنی بخاطر این بود که دوست داشتم خوبی های یک انسان را برای دیگران بگویم... جایی که حداقل یک نفر دیگر هم استاد را بشناسد و حرفم را تایید کند.

حتی به استاد هم گفتم: "دارم شاگرداتون رو جمع می کنم به بهونه ی نمایشگاه کتاب". گرچه استاد گفت: "اگر بتونم میام" و می دانستم احتمال نیامدنش بیشتر ست اما باز هم خوشحال بودم که بهم امید داد که اگر بتونه میاد. نمی دانم چرا! اما واقعا از صمیم قلب دوست دارم به دوستانم نشان دهم که یک انسان چطور رفتار می کند... چقدر به شاگردانش اهمیت می دهد...

برای خیلی ها او استاد خاصی نخواهد بود، گرچه در دانشگاه ما همه از او با القاب ناگفتنی(از خوبی) یاد می کردند. او هم درسش را خوب می داد و هم کارش را بلد بود اما القاب زیبا برای مهربانی و دلسوزی و انسانیت و تواضعش بود...

اگر بخواهم روزی به تدریس برسم باید اول از همه تواضع استاد را پس زمینه تمام کارهایم بگذارم و بعد بروم سراغ وظایف تدریسم.... باید بدانم "لا یحیطون بشی من علمه إلا بما شاء"...باید بدانم برای شاگردانم کم نگذارم... باید بدانم خودم هم روزی در جایگاه آنها نشسته بوده ام....

خدایا اگر باز هم تدریس را روزی ام کردی می دانی که دوست ندارم مغرور معلمی بشوم.... می دانی. بگذار متواضع باشم...حتی بیشتر از استاد گرامی آقای ک.م . خدایا فرصتی ده خوبی هایش را جبران کنم...

استاد گرامی! حلال کنید بچگی های آن روزها را! عجله هایم برای درس جدید را...! غر زدن هایم را از آرام پیش رفتن کلاس...! غر زدن هایم از گرسنگی ساعت 8 شب...! غر زدن هایم از طولانی بودن ساعت کلاس...! چیزی در چنته ندارم جز این کلمات! چیزی ندارم جز دستی سوی خدا که برای وجود مهربانتان طلب خیر کند.... دستی که خودش نیازمند دعای شماست...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ت ت نویسی: با *تشکر* و *تبریک* به معلمانی که مسرّانه برایم معلمی کردند... خانم سمیرا.ا ، آقای مهدی.ر ، آقای سید ه و دوست عزیز خانوم ب س و کسانی که فراموش ذهن محدودم شدند...

احقاق نویسی: همراهان! هرکسی که به من چیزی یاد داد، حتی درحد گفتن یک جمله ی مفید... هرکسی که حقی به گردن من داره، اشتراکی برای همه تون دعا می کنم...البته که اگر دعام کنید دل شاد می شم...

توجیه نویسی: قبل از روز معلم اصل مطلب را نوشتم، امان از وقت تلف کردن و کمبود وقت! شرمنده اخلاق ِ اسلامی تون.

کشف نویسی: کشف کرده ام که... معلم به شاگردش یاد می دهد، اما استاد زندگی می کند و شاگردش یاد می گیرد...

شاگرد نویسی: برات زحمت کشید...وقت گذاشت...با عشـــــق! و تو چه ظـالـمی به خودت اگر حداقل وظیفه ات را انجام ندهی! یاد گرفتن و عمل کردن.........

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »