نباید بیش از این خودم رو رها کنم. بخاطر شرایط یسری چیزارو از زندگیم فاکتور گرفتم، حالا میبینم کارم خیلی درست نبود، و خیلی پسرفت کردم. البته مطمئن نیستم مال همین فاکتور گرفتنه باشه، اما یه احتمال مهمه.

نمیدونم این همه کنار اومدن و تسلیم شرایط شدن، چقدر فایده داره. نمیدونم وقتی از این شور جوونی فاصله گرفتم، چقدر پشیمون میشم از این کار. 

فقط یه احتمال میدم، که خدا برام جبران کنه... نمیدونم اصلا درسته ؟ نیست؟ 

ذهنم مشغوله... ذهنم خسته ست. نمیدونم باید چیکار کنم تو این مقطع.

 

فقط حب شماست که دردمو تسکین میده....

[ سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ] [ سـلیمه ]

 

نگران حال و روزتم...

نگران شب هات.

نگرانم که چقدر با کارام و زندگیم داغونت کردم...

نگرانم که دونه دونه رفتارهام 

تورو اذیت میکنه...

خواهش میکنم زیاد اذیت نشو...

و

تنهام نذار.

کاش نور داشتم

کاش حضورت حس میکردم

و حضورت قلبمو گرم میکرد

کاش این قدر تاریک نبودم...

دلم برات تنگ شده...

[ جمعه ٢۱ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ۳:۳۱ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]

 

کاش دوباره بیام پیشت...

تنها،

مثل اون صبحی که روبروی گنبدت به طلوع خورشید خانوم رسیدیم...

مثل همون صبحی که یکی کنارمون آروم مدحت رو میخوند ... عاشقانه هاشو برات میخوند...

کاش دوباره بیام پیشت امام مهربونم...

دیگه از سلیمه ای که کتاب زیاد میخوند خبری نیست

شما خودتون دانشگاه منید...

میخوام غرق بشم توی اقیانوست.... اقیانوس وجود بلندت که هیچ وقت نخواهم توانست حقیقتش رو بفهمم...

دانشگاه همیشه برام جای دوست داشتنی ای بوده...

همیشه علم رو دوست داشتم... اما حالا

خودتون دانشگاه منید... دلم میخواد توی خودتون زندگی کنم... 

بس که زیارت جامعه نخوندم... بس که نخوندم... عربی کمتر یادم مونده... 

فارسی حرف بزنیم..

دلم برات تنگ شده... بذار بیام پیشت.... بذار بیام... میدونم بدم... میدونم ... ظلمت نفسی... اما دوستت دارم.... دوستت دارم.... دوستت دارم تا صبح...

انی احبک...

یا علی ابن موسی الرضا المرتضی...

صل الله علیک...

                                              

«روسیاهم که هنوز، از تو خیلی دورم

مهربونی با من ، اما انگار کورم

اگه دورم از تو ، تو به من نزدیکی

دلمو میبینی ، حتی تو تاریکی

                                                          چی میشه یبار دیگه ، باز بیام پابوست 

                                                          که میخوام غرق بشم ، توی اقیانوست

     کاشکی بازم تو حرم

     با کفترهات بپرم

     پیش تو پر بگیرم

      ازت خبر بگیرم» 

[ سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]

از این اطراف...

از کجا بنویسم... 

از آنجایی که تک و توک ، زیاد زیاد آدم هایی را می بینم که به مسائلی دامن میزنند که اهمیتی ندارد. نه که فارغ از اهمیت باشد، اما ارزش به اشتراک گذاشتن ندارد. تو گویی من مهمان دعوت کنم و بعد بنشینم دانه دانه بدبختی های درون خانه ی فامیل را بیاورم به دیگران نشان دهم... بگویم : ببینید! ببینید! خاک بر سرشان و .....

نمی دانم چه میکنم! آیینه ی زندگی ام خبر بدی از وضعم به من میدهد. اما یک اتفاقات خوبی از طریق دستانم می افتند که باور نمیکنم این ها به من ربط داشته باشد. انگار کن من یک آیینه دارم که وضع خودم را به من نشان میدهد و یک سری اتفاقات هم میبینم. یک نگاه به این یک نگاه به آن و بعد احتمالا باید بگویم : خدایا خودت آخر عاقبتمونو بخیر کن.

نمی دانم از کسی بنویسم که حال فهمیده مثلا من در حرف هایم چیزهایی ست که کمی زنگ مذهبم از او پررنگ تر بنظر می آید. گاهی سوالاتی از من میپرسد که نمیفهمم هدفش چیست! مثلا من اصلا عادت ندارم تسبیح توی دستم بیندازم. آن دفعه بنا به اینکه میخواستم یادم نرود، تسبیح را توی دستم انداختم. یک تسبیح تقریبا دانه ریز کاملا سفید. دیدم به من میگوید روو تسبیحت چیزی نوشته؟! یا مثلا یکبار دیگر سوال کرده بود اگر مثلا در فلان مکان در فلان موقعیت باشی چکار میکنی؟! من مانده بودم او چه میگوید؟ اصلا تصور آن شرایطی که گفت برایم عجیب بود که ذهنش تا به کجاها رفته و بعد مرا هم می آزماید! راستش فهمیده ام که بعضا، اطرافیانم میخواهند مرا هی سانت(!) بزنند. مثلا یکی میزان تقوایم را !! یکی میزان پایبندی ام به احکام مراجع تقلید! یکی میزان پایبندی ام به حفظ عفت در برخورد با نامحرم! یکی میزان پول خرج کردنم را حتی! خلاصه خیلی دنیای جالبی دارم. ناراضی نیستم. گاهی خنده ام میگیرد. وقتی حرف میزنم ، بعضا میفهمم فایده ندارد. ساکت میشوم. وقتی ساکتم، متلک دیگری میشنوم. اینجا دنیاست. این مسائل در آن کاملا طبیعی است و من هم گرچه سن شناسنامه ام میگوید جوانم، اما رفتارم و نگاهم به زندگی از نظر خودم هنوز بالغ نیست. هنوز در نمره دهی به خودم حس میکنم نوجوانم. گاهی به خودم حق میدهم. میگویم مگر چندسال است اسلامم را پیدا کرده ام... من از اول اسلام نداشتم... یا حداقل داشتم ولی در صندوقچه بود و من ازش استفاده نمیکردم...

چقدر حرف های کم ارزش زدم...

فکر میکردم به حرف فلانی که میگفت فلان جا باش حضورت مفیده. باور نداشتم به حرفش. بهش گفتم فکر نمیکنید این مفید بودنم بخاطر نوع نگاه شماست؟ من با واقع بینی احتمال میدم که فایده ای نداره.

شبش نمیدانم خدا چه میخواست بگوید. من کاری که چندبار دلم گفت انجام بده را انجام دادم.  و بعد صبح او به من خندید و گفت فکر کنم دیشب جوابتو گرفتی! 

اما من هنوز باور ندارم. همان طور که او خودش هم به کارهاش خودش و اینکه فایده دارند باور ندارد. یکبار می آید میگوید من باید این کار را صدبرابر کنم. یکبار دیگر میگوید ای کاش نمیکردم.

شاید قرار بر اینست که نفهمیم بعضی چیزهارا... نمیدانم. در سفر امسال کمی فکر کردم. خرم آباد و درفول و چندجای دیگر را دیدیم. با این تعداد دوست هایی که در شهرهای مختلف کشور دارم فهمیدم که هنوز خیلی چیزها هست که از آنها نمیدانم. 

و هنوز این مفهوم برایم خودنمایی میکند که وقتی حجم ندانسته هایم زیاد است و عمرم کوتاه، باید ملزومات را یاد بگیرم و بفهمم. باقی یادگیری ها را شاید بهتر است تقریبا تفریحی پی بگیرم. 

قدری حرف سیاسی هم ته دلم مانده... حرف که نه. بیشتر طالب گفتگوام. میخواهم بشنوم... اما تو گویی اطرافیانم هرچه داناترند ساکت ترند... گاز انبر به دست مرا دنبال خود میکشند.  این حال به خواب هایم هم سرایت کرده از گذشته ها.. خواب میدیدم توی دانشگاه دنبال استاد میروم و سوال میپرسم... استاد هم نمی ایستد....

همه چیز به کنار... از مهدی(عج) چه خبر...؟ 

+ تابحال اسم آقای هاشمی نژاد را نشنیده بودم. یکی میگفت باهاش صفا میکنم... کمی گوش کردم گویی صفا داشت. امتحانش کن.

[ شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]

دوست مخلص

من خیلی پراکنده ام... 

همیشه هر چی هم فکر میکنم و آیتم ها رو بررسی میکنم آخرش هم به این نتیجه میرسم که بازم تشخیص ندادم کار درست چیه؟ یعنی همیشه بین خوب و خوبتر تشخیصش برام سخت بوده. البته سال هاست که هر قسمت از زندگی گذشته رو نگاه میکنم آدم های عاقلی رو میبینم که خدا نزدیکم گذاشته بود تا بتونم تشخیص بدم. فکر میکنم همه آدما از این "آدم عاقل" ها، حداقل یدونه کنارمون هست.

البته، این درد دل رو که خیلی درد دل هم نیست، به دوستی گفتم چند شب پیش. اینکه امام معصوم {به مضمون}میگن وقتی رو برای بودن با دوستی که خالصانه عیب هاتو بهت بگه بگذرون. یعنی این کار یه بخشی از کارهایی هست که ما باید انجام بدیم.

و من، بارها فکر کردم آیا من دوستی دارم که خالصانه عیب هامو بهم بگه؟ و هربار راحت پیدا نکردم. شایدم دارم و نمیدونم. البته گفتم، همیشه حداقل یه آدم عاقل خدا کنارم گذاشته که میتونم برم سوال بپرسم بگم من این اخلاقم بده؟خوبه؟ ؛ ولی یادم نمیاد دوستی داشته باشم، به معنای همین دوست هایی که آدما دارن. یکی که تقریبا همسن و همجنس آدم باشه. 

با همه این حرفا... مطمئنم اگه لازم بود خدا خودش یدونه از همین دوستا بهم میداد. یکی که خالصانه، جیگرش واسه عیبات بسوزه و بخاطر حفظ غرور خودش ساکت نمونه و عیباتو بهت بگه... 

از این آدمایی که جیگرشون میسوزه، خیلی خوشم میاد... نه که سوزوندنش توسط من خوب باشه نه، ولی این سوختنه نشونه محب بودنه... نشونه ی خوبیه در نگاه من.

بر اساس آنچه دانستم و فهمیدم نوشتم.

 

دلم برای عاشق شدن، بهم هشدار میده...

میگه عاشق باش...

[ جمعه ۱٤ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٤:٠٢ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]

سلام ای بهترین

سلام...

السلام علیک یا صاحب الزمان...

.

.

.

آقا ما به سلام شما احتیاج داریم... احتیاج داریم...

آقا قلبمون خل و چل میشه... سلام شما کلی خوبش میکنه...

آقا شما هر روز... زیاد... زیاد... با ما سلام احوالپرسی کنید...! 

آقا ما به شما احتیاج داریم...

به سلامتون... به سلام کردن بهتون...

آقا ما احتیاج داریم شما از دستات مهربونی بریزه برامون...

بعد بریم همه جا جار بزنیم که ما آقا داریم... سرور داریم...

آقا ما به شما احتیاج داریم...

السلام علیک یا صاحب الزمان...

[ چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٦:٢٢ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]

 

خدایا...

دلم میخواد تو سال جدید حسابی روی بنده هات باز نکنم...

دلم میخواد سرم گرم دنیا نباشه...

دلم میخواد عاشقت بشم...

خدایا....

دلم میخواد تو سال جدید با قرآن دوست شم...

دلم میخواد امام حسین باشه آقای همیشه بالاسرم...

دلم میخواد امسال بتونم دین های بشدت زیادمو ادا کنم........به کمک خودت... با دستای خودت....

دلم میخواد از اونایی که باید دل بکنم، دل بکنم...

دلم میخواد بتونم زندگی رو مدیریت کنم...روابطم رو...

خدایا...

دلم میخواد امسال به آخر نرسه مگر ظهور حضرت توش باشه... 

خدایا....

دلم میخواد دیگه نترسم... جز از مقام خودت.... خودت میدونی که من علی رغم یسری مسائل آدم ترسویی هستم... نمیخوام باشم... و از دست خودم هم کاری برنمیاد...خودت باید کمک کنی... خودت شجاعم کنی...

خدایا...

دلم میخواد امسال بیشتر از قبل قوی باشم برای انجام اونچه که تو دوست داری....

خدایا...

من خیلی پراکنده و آشفته ام.... دلم میخواد امسال منو جمع کنی... خودت میدونی چی میگم...

خدایا...

من از خودم از اطرافیانم توانی نمیبینم.... تو کمکم کن... بذار "بشم"، اونی که خودت دوست داری...

خدایا...

دلم میخواد بهت ایمان بیارم! دل میخواد دوستت داشته باشم... دلم میخواد عاشقت بشم... زشته که موجودی عاشق تو نباشه... عاشق نبودن یه ضایعه ست...

خدایا...

من از اتفاقات پیش روو میترسم... ترسم رو با امنیت خودت آروم کن... و عافیت بده...

خدایا...

من ، دوس دارم حضرت زهرا رو خیلی بیشتر دوست داشته باشم... کمکم کن... میخوام "مادر" داشته باشم...

خدایا...

یتیم ها، یجوری خالصی خدارو میخونن... منم یتیمم... چشمام به امامم نمیرسه... کورم... باهام مدارا کن...بهم ارفاق کن...نه که نکرده باشی... بیشتر..

خدایا...

میدونم من خیلی وقتا خیلی کارایی که باید رو انجام ندادم... میدونم خیلی به خودم ظلم کردم. میدونم خیلی بد و کثیفم... میدونم اینقدر بدم که درگاه شما واقعا جایی نیست که من ذره ای لایقش باشم... میدونم کارای بد زیادی کردم.... ولی دیگه کسی رو ندارم... تو خودت منو آفریدی... من که نمیدونستم هیچی... من که عدم بودم... من که هنوزم هیچی نیستم و نشدم...

خدایا....

میدونم به خودم جرات دادم که این حرفارو بزنم.... ببخش... یا اسمع السامعین... یا ارحم الراحمین.... یا رفیق من لا رفیق له..... یا انیس من لا انیس له.... 

یا سیدی...

آقای من...

خدای من...

پاکم کن...

منو ببخش..

[ چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٥:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سـلیمه ]